تبليغاتX
NuX VoMiCA
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388
مهمون

 

دیشب دو تا مهمون داشتم. یه ایرانی و یه هندی. قبلا قول داده بودم براشون غذای ایرانی درست کنم. دیگه چون چند روز تعطیلی پشت سر هم بود دیشب دعوتشون کردم. خورش بادمجان و پلو و سالاد الویه درست کردم. دستپختم که بد نیست فقط امیدوار بودم اونا هم غذا رو دوست داشته باشن که روی دستم نمونه مثه اون دفعه ماکارونیه بشه که یه هفته مجبور باشم بخورم! که خدا رو شکر به خیر گذشت و از خوردن غذای تکراری راحت شدم!

نوشته شده توسط "می" درساعت 8:44| | لينك ثابت
پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388
تنهایی

 

یه چیزی گم کردم انگار. از دیشب این بغض توی گلوم نشکسته. تنهای تنها شدم... تنهای تنها....

نوشته شده توسط "می" درساعت 0:52| | لينك ثابت
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388
.

 

دوباره روز از نو

روزی از نو

نوشته شده توسط "می" درساعت 14:27| | لينك ثابت
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388
.

 

لعنتی! زمانو می گم. مثه چی می گذره. ساعت الان 12 و تنها 3 ساعت دیگه مونده که مامان برگرده ایران.

نوشته شده توسط "می" درساعت 23:1| | لينك ثابت
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388
سکوت

 

همیشه سکوت روز قبل از رفتن کشنده است... امشب ساعت ۳ باید مامانو ببرم فرودگاه. امیدوارم اینقدر قوی باشم که مثه اون دفعه زار نزنم.

نوشته شده توسط "می" درساعت 14:14| | لينك ثابت
شنبه بیست و یکم شهریور 1388
هی روزگار

 

همش می رم فایل بلیط مامان رو باز می کنم هر چی به 16 سپتامبر نزدیک تر میشه من افسرده تر میشم. کاش می شد بیشتر بمونه....

نوشته شده توسط "می" درساعت 8:17| | لينك ثابت
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388
اعلام حضور

 

مامان این جاست. از در کنارش بودن لذت می برم. ولی بنده خدا از صبح تا بعد از ظهر توی خونه تنهاست. چون من دانشگاه دارم و نمی تونم کنارش باشم. بعد از ظهر که می رسم اگه هوا بارونی نباشه با هم یه گشتی بیرون می زنیم که حوصله اش سر نره. صبح به صبح یه فیلم می ذارم روی دسک تاپ کامپیوترم که ببینه تا برگردم. امروز این جا تعطیل رسمی بود به دلیل روز آخر جشن لرد گانش و من خوشحال بودم که می تونم زمان بیشتری با مامان باشم. با هم رفتیم بیرون ولی نمی دونم کدوم یکی از سردرمدارانشون مرده بود که عزای عمومی بود و همه تفریحگاهها و بازارها تعطیل بود. خلاصه با ماشین یه گشتی توی شهر زدیم و با همون تاکسی برگشتیم خونه.

نوشته شده توسط "می" درساعت 18:56| | لينك ثابت
جمعه ششم شهریور 1388
اسپاسم

 

دو سه روزیه درد پای چپ و اسپاسمش شدید اذیتم می کنه. اونقدر شدیده که از شدت درد هوار می کشم. اون موقع که مامان نبود راحت هوار می کشیدم، ولی دیروز و امروز یواشکی تحملش کردم. امروز که داشتیم با مامان برمی گشتیم توی آسانسور یه دفعه پام گرفت و نتونستم دردش رو مخفی کنم و وقتی رسیدم خونه افتادم روی زمین و داد و بیداد کردن. بعدش هم خودسرانه مصرف دگزامتازون رو شروع کردم. الان وقتی نشستم آرومم.ولی به زور راه میرم. امیدوارم این مدتی که مامان هست دیگه این درد تکرار نشه. چون بعد از برگشت نگرانیش براش می مونه.  

نوشته شده توسط "می" درساعت 16:55| | لينك ثابت
جمعه ششم شهریور 1388
مامان

 

حالی می بریم از در کنار مادر بودن. ماااااااااااااااماااااااااااااااااان...

نوشته شده توسط "می" درساعت 7:57| | لينك ثابت
چهارشنبه چهارم شهریور 1388
اضافه بار

 

مامان سوار هواپیما شد. الان زنگ زدم ببینم مشکلی نبوده که خوب الحمدلله نبوده. مامانم 80 کیلو بار داشته که تا 30 کیلو مجاز بوده و به بقیه اش اضافه بار تعلق گرفته. یه ذره دو ذره هم نه! 500 هزار تومن!  حالا وسایلی که سفارش دادم بودم چی بود؟ دو تا فرش و یه کمد سیار که سنگین ترین هاش بود! کمد سیار این جا پیدا نکردم و چون خونه کمد نداره بعد از سه ماه هنوز لباسامو از توی چمدون در می آوردم، باید یکی می گرفتم. فرش هم این جا به اون معنی فرش های ایران نیست. مثه موکت های پرزدار ما هست و البته خیلی گرون که راستش زورم اومد بخرم! حالا با این وضع اضافه باری که دادن کلی هزینه هام بیشتر شد! خیارشور هم یکی از چیزهاییه که این جا نیست! سالاد الوویه هم بدون خیارشور معنا نداره برام!  یکی بگه خوب خیارشور نخور چی میشه حالا شکمووو!  آلبالوی خشک و تخمه هم نیست. در عمرم تخمه نمی خوردما  حالا که تنهام دوست دارم تخمه بخورم! آلبالو هم خوب امسال تابستون اونجا نبودم! عاشق آلبالوم  لااقل خشکشو بخورم! فکر کن از هر کدوم 2 کیلو هم که باشه خوب خیلی سنگین میشه دیگه! رب گوجه فرنگی هم به کیفیت رب های ایران نیست! پنیر هم والا وقتی میرم 200 گرمشو می خرم 8000 تومن، مسلمه که چند تا بسته سفارش دادم برام بیارن! حالا با این اوصاف پنیرها بسته ای 10000 تومان برام آب خورد! به بابا میگم خوب نمی دادی بار وسایلو. بر میگردوندی خونه. میگه دیگه خریده بودیم برات به دردمون نمی خورد که! خلاصه که فقط از اون وقت کلی حرص خوردم. می خنده و میگه بخور حالشو ببر! فدای سرت. من که یه قندی بیشتر ندارم!

نوشته شده توسط "می" درساعت 14:27| | لينك ثابت
دوشنبه دوم شهریور 1388
خدایا

 

مامان پنجشنبه صبح این جاست! دیگه دلم داره پر می کشه. تحمل ندارم این دو روز رو. کاش زودتر پنجشنبه بیاد!

نوشته شده توسط "می" درساعت 21:40| | لينك ثابت
یکشنبه یکم شهریور 1388
Online ME

 

24 ساعت دسترسی کامل (Full Access) داشتم به یه سایتی که برای امتحانی که در پیش دارم خیلی به دردم می خورد. بعد از 24 ساعت دسترسی محدود می شد و نمی تونستم از تمام اطلاعات سایت استفاده کنم مگر اینکه مبلغ زیادی دلار پرداخت می کردم! از اونجایی که به سمت اسکروچ شدن  پیش می رم، دوست نداشتم این پول رو پرداخت کنم و از طرفی هم می خواستم از تمام اطلاعات سایت در این مدت محدود استفاده کنم. دیروز از ساعت 7 عصر اکانتم اکتیو شده بود و من در این مدت فایل های pdf رو دانلود کردم و فکر می کردم که امکان دانلود فایل های فلش هم هست! ولی زهی خیال باطل! تنها می تونستم تمام فایل های فلش رو ببینم و به هیچ طریقی امکان ذخیره اون ها روی کامپیوتر نبود! خلاصه توفیق اجباری شد که از 24 ساعت، 19 ساعتش رو به درس خواندن اونم از نوع آن لاین اختصاص بدم و اون 5 ساعت باقی مونده رو هم خوابیدم! حتی ناهار هم به جای گرم کردن اون ماکارونی مذکور!!!  نیمرو خوردم! بگذریم که تموم مباحث رو نتونستم فابل های فلشش رو ببینم ولی اون قسمت عمده امتحان رو همراه با ویدیوها دوره کردم و بعدش که به صورت رندوم چند تمرین حل کردم همش درست بود و به راحتی از عهده حل تمرین ها بر میامدم! از این تلاش خسته کننده خیلی راضیم! با این که تحت فشار بودم و خیلی خسته و عصبی شدم ولی نتیجه رضایت بخش بود! تمرین حل کردن رو ادامه میدم تا به نتیجه مطلوبم برسم!

 

پیوست: امروز تولد "گانش، Ganesh" یکی از میلیونها خدای هند بود که بدنی شبیه انسان و کله ای مانند فیل داره! در مجتمعی که من زندگی میکنم یه جشن بزرگ براش برگزار کردن. محافظ آپارتمان زنگ زد و به من گفت پاشو برو جشن! منم یه مقدار خرید داشتم رفتم یه دور زدم و خرید کردم و از محل جشن هم دیدن کردم و زود برگشتم! برام جالب نیست تولد خدایی!!! که براش از یه هفته قبل پول جمع می کنن تا تولدشو جشن بگیرن! خدای یکتا این هندوها رو هم ارشاد کنه!

 

                                   گانش

نوشته شده توسط "می" درساعت 19:11| | لينك ثابت