تبليغاتX
NuX VoMiCA
شنبه سی و یکم مرداد 1388
غذای تکراری

 

وقتی یه مهمون بگه شام میاد خونه ات و تو غذا زیاد درست کنی و مهمونه بودن با آدمای دیگه و جای دیگه رو ترجیح بده و نیاد، نتیجه اش این میشه که دو روز شبانه روز و بلکه هم بیشتر باید غذای تکراری بخوری! حالا خوبه که ماکارونی دوست دارم و این بار اتفاقا خیلی هم خوشمزه شده.

نوشته شده توسط "می" درساعت 12:43| | لينك ثابت
جمعه سی ام مرداد 1388
Thanks God

 

خوب! خدا رو شکر!  دوستان که خوش باشند من هم خوشحالم.

نوشته شده توسط "می" درساعت 22:55| | لينك ثابت
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388
پیچ گوشتی

 

الان دوباره قبل از این که ساعت موبایل زنگ بزنه با صدای اس ام اس از خواب بیدار شدم که می گفت: چون بارون شدیدی داره میاد نمی تونم کلاس رو شروع کنم! دیروزم کلاس تعطیل بود! این هندی ها هم بدتر از ما دنبال یه بهونه ای چیزی هستن که کلاسارو بپیچونن! حالا توی ایران دانشجوا می پیچوندن! این جا استادا! آخه بارونم چیزیه که به خاطرش کلاسو تعطیل می کنی؟ اونی که باید غر بزنه منم که خونه ام تا کالج 45 دقیقه راهه نه تویی که نزدیک کالج خونه داری! سه چهار جلسه دیگه مونده کلاس تموم بشه حالا هی داره کشش میده! نه این که من خیلی بیکارم!!!

پیوست: تو لیست وبلاگ های به روز شده اسم وبلاگم بالا میاد و کامنت به جز دوستای دعوت شده گاهی مشاهده میشه که اگه مرتبط باشه حذف نمی کنم ولی اگه اسپم باشه حذف میشه!

نوشته شده توسط "می" درساعت 5:52| | لينك ثابت
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388
مزاحم بد ذات

 

دیشب یه بچه مارمولک ریزه میزه روی تختم که اول فکر کردم سوسکه باعث شد شب رو تا صبح روی کاناپه توی سالن بگذرونم که صبح با یه بدن درد حسابی از خواب پا شدم. البته مارمولکه با حشره کش کشته شد ولی بازم ترسیدم اونجا بخوابم. این جا از این جک و جونورها زیاد پیدا میشه! باید مراقب باشم توی مواد غذایی و ظرف و ظروف نرن! این یه هشدار بود برام! از این به بعد بیشتر مراقبم! مارمولک خطرناکه! سیانور داره!

نوشته شده توسط "می" درساعت 20:56| | لينك ثابت
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388
Independence day

 

امروز اینجا رسمن دارم خل میشم. از صبح زود فکر کنم حدودای ساعت 6 بوده سر و صدای ساز و آواز و موسیقی و ... میاد. به چه بلندی! چرا؟ خوب امروز Independence day هست و جشن گرفتن! دیشبم آتیش بازی بود. این دیوونه ها هر روز از صب کله سحر ساعت 4 بیدارن و بعد از اونور 10 شب نشده و "شب به خیر کوچولو" رو گفته و نگفته خوابن! یعنی ساعت 10 شب به زور یه چراغ روشن توی این شهر می بینی! بعد جالب اینجاس که این مغز نخودیا صب به اون زودی پا میشنا ولی فقط بچه مدرسه ای هاشون زود میرن مدرسه. مشاغل آزاد و دولتی همه ده و نیم صب، یازده به بعد شروع به کار میکنن.

نوشته شده توسط "می" درساعت 8:31| | لينك ثابت
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388
دلیل دلتنگی

 

وقتی به بابا می گم شام خوردین؟ میگه نه چیزی درست نکردیم دیگه تنها شدیم، دلم خیلی میگیره! میگم ای بابا چیزی تغییر نکرده. همه که هستیم فقط یه کمی جاهامون تغییر کرده مگه قبلا 24 ساعت پیش هم بودیم؟

نوشته شده توسط "می" درساعت 11:33| | لينك ثابت
سه شنبه بیستم مرداد 1388
هه

 

دلم بدجور گرفته

نوشته شده توسط "می" درساعت 21:4| | لينك ثابت
جمعه شانزدهم مرداد 1388
کجاش جالبه


فکر کن الان توی ایران همه فک و فامیل و دوست و آشنا از سراسر ایران جمع شدن دور هم و بزن و بکوب و برقص واسه عروسی آبجیت و تو این جا این گوشه از دنیا داری وبلاگ آپ می کنی! جالبه! نه؟!

نوشته شده توسط "می" درساعت 21:15| | لينك ثابت
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388
...
 

نوشته شده توسط "می" درساعت 18:22| | لينك ثابت
چهارشنبه هفتم مرداد 1388
مزاحم

 

فکر کن صبح ساعت 6 بیدار شدی و آماده شدی رفتی سر کلاس دو ساعت سر کلاس نشستی. بعد خسته و کوفته از این همه مسافت و ترافیک برگشتی خونه و یه ناهاری درست کردی خوردی می خوای یه چرت بزنی، تازه 10 دقیقه است که چشمات گرم شده، سر ساعت 4 موبایلت زنگ می خوره گوشی رو برمی داری می بینی از کالجت زنگ زدن فید بک کلاسی که میری رو بپرسن!!! آخه آدم حسابی چی بهت بگم؟! ای تو روحت....

نوشته شده توسط "می" درساعت 16:0| | لينك ثابت
دوشنبه پنجم مرداد 1388
می احمق

 

آدم چقدر باید الاغ و احمق و بی شعور باشه که سر بهترین دوستش مثه خر داد بزنه و مثه سگ پاچه بگیره؟! می دونم قلبش بدجور شکسته. خدا منو ببخشه که قلب یه فینگیلی رو بی دلیل شکوندم.

نوشته شده توسط "می" درساعت 14:41| | لينك ثابت