تبليغاتX
NuX VoMiCA
دوشنبه بیست و نهم تیر 1388
آه

 

دلم قلم و دوات و مرکب امو می خواد! دلم می خواد بشینم کاغذامو سیاه ِ سیاه کنم تا دستم بی حس ِ بی حس بشه. دلم برای شنیدن صدای کشش قلم برای نوشتن حروف کشیده روی کاغذ گلاسه یه ذره شده!

 

                          

نوشته شده توسط "می" درساعت 18:37| | لينك ثابت
جمعه بیست و ششم تیر 1388
پاپتی

این جا اکثر هندی ها پاپتی هستن. یعنی وقتی نگاه می کنی تو خیابونا هم یه جوری بدون کفش راه می رن که انگار کفش پاشونه! این استاد من هم وقتی می رسه سر کلاس کفشاشو در میاره و پابرهنه وسط کلاس راه می ره! حالا همه اینا به کنار! جالب این اتفاقیه که دیروز افتاد! این جا آب لوله کشی آشامیدنی نیست! و برای آشامیدن و غذا پختن باید از آب معدنی استفاده کرد. زنگ زدم که برام آب بیارن! یه جوون در حالی که ظرف 25 لیتری آب معدنی روی دوشش بود اومد در خونه. دمپاییشو بیرون در در آورد و ظرف آب رو گذاشت توی آشپزخونه و پولشو گرفت و رفت! شب من رفتم درو باز کردم بیرون رو یه نگاه بندازم دیدم ای دل غافل یارو پابرهنه رفته و دمپاییاش پشت در خونه من جا مونده! حالا کاش یادش بیاد یه دمپایی پاش بوده و یه جایی جا گذاشته، بیاد ببره!

نوشته شده توسط "می" درساعت 17:44| | لينك ثابت
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388
NaTivE

 

مسیر خونه تا کالج رو هم به زور بلدم. دربست با تاکسی میرم! جالب این جاست که امروز دو تا هندی از من آدرس می پرسن! جل الخالق!!!

نوشته شده توسط "می" درساعت 14:4| | لينك ثابت
چهارشنبه هفدهم تیر 1388
فیتیله

 

هیچی لذت بخش تر از این نیست که ساعت 9 صبح کلاس داشته باشی و تمرین هاتو نصفه نیمه حل کرده باشی صبح زودم پاشده باشی و تند تند مسئله حل کنی بعد یه دفعه از کالجت زنگ بزنن که چه نشسته ای! برو بگیر بخواب که امروز استاده مریضه! نمیاد! کلاس تعطیله!

نوشته شده توسط "می" درساعت 6:31| | لينك ثابت
یکشنبه چهاردهم تیر 1388
آی دندونم مامان جون

 

خدا کسی رو توی دیار غربت به درد دندون دچار نکنه. چند روزه دندون درد بیچارم کرده. امروزم که یکشنبه است و تعطیل. فردا برم یه دندون پزشکی پیدا کنم. فک کنم عصب کشی نیاز داره و البته دندونیه که قبلا روکش شده.

نوشته شده توسط "می" درساعت 13:35| | لينك ثابت
جمعه دوازدهم تیر 1388
عمّه

 

اینجا در عرض صدم ثانیه پاسخ ایمیلتو میدن ولی الان یه هفته س برای یه کار فوری به ایران به یکی از همکلاسیام و یکی از استادام یه ایمیل زدم و هر روز چک می کنم ببینم پاسخ دادن یا نه؟ دریغ از یه رسپانس! می خوایم پیشرفت هم بکنیم! ارواح ِ ...!!!

نوشته شده توسط "می" درساعت 7:41| | لينك ثابت
چهارشنبه دهم تیر 1388
صدای سگ میشه واق واق

 

مرده شور این لهجه افتضاح استادای هندی رو ببره! بیشتر به واق واق شبیه تا حرف زدن! تازه تلفنی هم که باشه که دیگه نور علی نور!

نوشته شده توسط "می" درساعت 12:12| | لينك ثابت
یکشنبه هفتم تیر 1388
برنامه فشرده

 

از فردا به مدت یک ماه از ساعت دو تا شش و نیم بعد از ظهر کلاس دارم. یک از خونه میرم بیرون و ساعت هفت و نیم یا هشت بسته به ترافیک خیابونا می رسم خونه!

نوشته شده توسط "می" درساعت 18:29| | لينك ثابت
شنبه ششم تیر 1388
یه پست مصور

 

این جا یه مجتمع تجاری خیلی بزرگه که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش پیدا میشه! ولی عیبش اینه که برای خرید در این مجتمع "مترو کارت" نیازه که یه کارت بین المللیه و فکر کنم همه جای دنیا وجود داره الا مملکت ما! خلاصه که این جا "گوشت" هم بود ولی چون من "مترو کارت" نداشتم نتونستم خرید کنم و دست از پا درازتر برگشتم!

 

امروزم که شنبه بود و روز تعطیل. ناهار دعوت اون بانکی بودم که توش حساب باز کرده بودم! یه رستوران با کلاس که البته غذاهاش اینقدر تند و آتشین بود که من وقتی یه قاشق خوردم مثه اژدها از دهنم آتیش زد بیرون و به زور آب و نوشابه اون آتیشو خاموش کردم! بعدش به یکی دیگه از این مجتمع های تجاری سر زدم که دیدم پایین پاساژ یه آهنگ قری گذاشتن و یه جماعتی دور هم جمع شدن و قر میدن و می رقصن و می خندن و می خونن! آدمای عادی و از طبقه پایین در کنار افراد سطح بالا بدون هیچ ناراحتی در کنار هم بودن، از زندگی و روز تعطیلشون لذت می بردن!

نوشته شده توسط "می" درساعت 22:53| | لينك ثابت
پنجشنبه چهارم تیر 1388
Sunglasses

 

امروز رفتم با مسئول مربوطه کلاسی که می خواستم برم صحبت کردم. قرار شد کلاس رو شرکت کنم و فردا برای ثبت نام نهایی برم. سر راه به یه مجتمع تجاری رفتم و چون فراموش کرده بودم عینک آفتابیمو از ایران بیارم تصمیم گرفتم که یه عینک بخرم! بعد از این که 100 تا عینک امتحان کردم و کل فروشگاه رو کن فیکون کردم دو تا عینک انتخاب کردم که یکیشو بیشتر دوست داشتم ولی دسته اش زیادی جینگول بود. دومی هم بد نبود. در نهایت دومی چون ساده تر بود انتخاب شد. روی دسته عینکو نگاه کردم دیدم زده 1700! پیش خودم حساب کردم خوب عینک مارک Vogue می ارزه 34000 تومان! همینو می خرم! بعد که رفتم پای صندوق که حساب کنم به یارو گفتم تخفیف هم بده! یارو بعد از تخفیف بهم گفت 4500 روپیه! گفتم ای بابا پس این 1700 چیه؟ میگه اون کد کالاست! منم چون ذهنم پذیرش اون قیمت رو نداشت گفتم نه بابا این خیلی گرونه! البته بازم فکر کنم قیمتش مناسب بود ولی من چون فکر می کردم 1700 روپیه است به نظرم گرون اومد! خلاصه که نخریدم و از فروشگاه اومدم بیرون. البته اگه ایران بودم  حتما بعد از این همه مزاحمت برای فروشنده می خریدمش ولی این جا توی یه کشور غریب باید یه کم با احتیاط خرج کنم و یه نکته این که خوب شد اون عینک دسته جینگولی رو انتخاب نکردم. یه عینک با مارک Gucci که قیمتش یه چیزی حدود 500 هزار تومان ما در می اومد! ولی الان که اومدم سرچ کردم خوشحالم که اون عینک قهوه ای  Vogueرو نخریدم. میرم میگردم یه خاکستریشو پیدا می کنم که برای چشمم هم مضر نباشه!

نوشته شده توسط "می" درساعت 19:13| | لينك ثابت
چهارشنبه سوم تیر 1388
بدون شرح

 

پاورقی: سرما خوردم شدید!

نوشته شده توسط "می" درساعت 10:16| | لينك ثابت
سه شنبه دوم تیر 1388
تضاد

 

این جا پاییز شروع شده و اون جا تابستون! گرما کشنده این جا داره تموم میشه و اون جا تازه اول گرماست.

پاورقی: درگیر پیدا کردن یه کلاس هستم! به محض این که همه چی مرتب بشه میرم و عکس می گیرم.

 

 

نوشته شده توسط "می" درساعت 15:10| | لينك ثابت