تازه کمی جای گیر شدم. تقریبا همه چیز سر جای خودش قرار گرفته. دیگه کم کم باید برنامه ریزی کنم تا شروع کلاس ها کمی درس بخونم و با هندی ها حرف بزنم تا به لهجه های شیرین اساتید هندی عادت کنم. هندی ها آدم های خونگرمی هستن. به راحتی میشه باهاشون ارتباط برقرار کرد ولی حیف که لهجه هاشون در حد تیم ملی افتضاحه!
1. تا حالا حتی یه دونه هم عکس نگرفتم. فرصت نشده. از طرفی تنهایی حس و حال عکس گرفتن هم نیست.
2. چقدر خوبه که تکنولوژی اینقدر پیشرفت کرده که هر شب من می تونم بابا و مامان رو ببینم و اون ها هم به همچنین. دیدن خنده ها و تعجب مامانم وقتی منو روی صفحه کامپیوتر می بینه خیلی دل نشینه. وقتی از راه دور برام بوس می فرسته یه جورایی قند توی دلم آب میشه.
3. هنوزم اون دلتنگیه هست. ولی خوب امیدواری به آینده دلتنگی رو کم رنگ می کنه.