تبليغاتX
NuX VoMiCA
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388
آشفتگی

 

اوضاع جدید و زندگی جدید، به هم ریختگی به دنبال داره! وقتی فکر می کنی همه چی مرتبه و سر جای خودش یهو همه چی به هم میریزه. ذهنم به شدت آشفته است! باید زودتر جمع و جورش کنم. باید همه چی رو زود به دست بگیرم. یه برنامه می خوام. از اون برنامه ها که همیشه خوب جواب می داد. ولی الان با این ذهن درگیر واقعا نمی دونم چی کار کنم....

نوشته شده توسط "می" درساعت 20:14| | لينك ثابت
پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388
شُد

 

یادته گفته بودم با سبزی خشک، قورمه سبزی چه جوری میشه؟! حالا فکر کن با سبزی خشک و سینه مرغ عجب قورمه سبزی شد!  هنوز نتونستم این جا گوشت قرمز پیدا کنم. نیست این هندی ها گاو پرستن زیاد اهل غذاهای گوشتی نیستن! بیشتر سبزیجات مصرف می کنن.

 

                            قرمه سبزی

 

اینم معبد بیرلا در هند! عکس رو از بیرون معبد گرفتم. با این که برای دیدن این معبد رفته بودم ولی وقتی دیدم با کفش اجازه ورود به داخل معبد رو نمی دن، منم حاضر نشدم پابرهنه گز کنم و از خیر دیدن این همه زیبایی گذشتم. این معبد ِ سفید، زیبایی محصورکننده ای داشت. لازمه اضافه کنم که کسی اجازه نداره موبایل و دوربین هم به داخل معبد ببره. گارد حفاظتی قوی برای بازرسی آدما دم در معبد گذاشتن و حتی قاچاقی هم نمی تونی دوربین رد کنی!  چون رینگ رینگ صدای بوق دستگاهشون در میاد و آبرو برات نمی ذاره!

شاید یه روز بدون موبایل و دوربین و با پای برهنه رفتم اونجا!

 

                            معبد بیرلا

نوشته شده توسط "می" درساعت 21:13| | لينك ثابت
شنبه بیست و سوم خرداد 1388
از هند

 

برج شرکت میکروسافت

                          برج

 

کنارشم از این چادرنشینا

                            

چادرنشین

 

اینم یه نوع غذای هندی که بهش میگن  fried chicken rice  که زیاد تند نیست و مخلوطیه از برنج و مرغ و نخود فرنگی و هویج و ذرت و ... یه کم هم نپخته است.

                             

 

نوشته شده توسط "می" درساعت 17:9| | لينك ثابت
سه شنبه نوزدهم خرداد 1388
غرغرانه نامبر وان

 

روزها گرمه. این جا توی آپارتمانم حداقل روزی ۴ ساعت آب نیست. وقتی توی اوج گرما زیر کولر گازی دراز کشیدی یهو برق میره و باید توی گرما بال بال بزنی. این هندی های مغز کوچولو هم دو تا کار رو همزمان با هم نمی تونن انجام بدن. به راننده تاکسیه می گی اول برو یه جا میخوام یه برگه کپی بگیرم کله اش رو مثه "حمار" تکون میده اون جور که فکر می کنی فهمیده تو چی میگی. حتی کاغذو نشونش میدی میگی زیراکس که طرف "خرفهم" بشه. بعد می بینی راهشو کشیده رفته به مقصد دومی که می خواستی بری و یه جایی بیرون شهره و هیچ اثری از کپی نیست!

بیخود نیست هند اینقدر مرتاض داره. به سختی عادت کردن این آدما! فک کنم به زودی از منم یه مرتاض دربیاد!

خدایا صبرمو زیاد کن....

 

نوشته شده توسط "می" درساعت 17:36| | لينك ثابت
یکشنبه هفدهم خرداد 1388
بارون

 

توی عمرم چنین بارونی ندیده بودم. در بالکن رو باز کردم. صدای بارون گوش آدمو نوازش میده و دائم شدیدتر میشه. چه آرامشی....

فقط امیدوارم لباس هایی که شستم از بارون خیس نشه. لباس های شسته شده رو نمی تونم توی خونه پهن کنم.

پاورقی: این جا میانه ای وجود نداره! مردم دو دسته اند! فقیر و غنی!

 

گوش بدید: آره بارون میومد خوب یادمه

نوشته شده توسط "می" درساعت 19:24| | لينك ثابت
شنبه شانزدهم خرداد 1388
وب کم

 

تازه کمی جای گیر شدم. تقریبا همه چیز سر جای خودش قرار گرفته. دیگه کم کم باید برنامه ریزی کنم تا شروع کلاس ها کمی درس بخونم و با هندی ها حرف بزنم تا به لهجه های شیرین اساتید هندی عادت کنم. هندی ها آدم های خونگرمی هستن. به راحتی میشه باهاشون ارتباط برقرار کرد ولی حیف که لهجه هاشون در حد تیم ملی افتضاحه!

1.     تا حالا حتی یه دونه هم عکس نگرفتم. فرصت نشده. از طرفی تنهایی حس و حال عکس گرفتن هم نیست.

2.     چقدر خوبه که تکنولوژی اینقدر پیشرفت کرده که هر شب من می تونم بابا و مامان رو ببینم و اون ها هم به همچنین. دیدن خنده ها و تعجب مامانم وقتی منو روی صفحه کامپیوتر می بینه خیلی دل نشینه. وقتی از راه دور برام بوس می فرسته یه جورایی قند توی دلم آب میشه.

3.     هنوزم اون دلتنگیه هست. ولی خوب امیدواری به آینده دلتنگی رو کم رنگ می کنه.

 

نوشته شده توسط "می" درساعت 16:49| | لينك ثابت
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388
.

 

همین الان از فرودگاه برمی گردم. با پدر خداحافظی کردم و اون روانه ایران شد و من این جا موندم.... وقتی پدر رفت سالن بازرسی بغض جمع شده ام یهو ترکید. تا حالا به این بلندی میون این همه آدم گریه نکرده بودم.

نوشته شده توسط "می" درساعت 6:10| | لينك ثابت
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388
MY NEW LIFE

 

سلام

چند روز خیلی سخت رو پشت سر گذاشتم. اینقدر سخت که قابل توصیف نیست. ولی خوب دیگه گذشت. در گیر پیدا کردن خونه و خرید وسایل و رجیستر پلیس و اینترنت و از همه مهمتر سر و کله زدن با این آدمای زبون نفهم و صبور بودم. کیبورد فارسی رو هم به دلیل کمبود جا نبردم و باید عادت کنم که با همین صفحه کلید لپ تاپم فارسی تایپ کنم.

نوشته شده توسط "می" درساعت 20:38| | لينك ثابت
شنبه دوم خرداد 1388
تعمیرکار کولر

 

اینم راه اندازی کولر آبی طبقه بالا به تنهایی در خرداد 88. تا بابا نیومده بود خونه رفتم بالای پشت بام و به حساب کولر بیچاره رسیدم. الان توی اتاقم زیر کولر نشستم و این پست رو می نویسم. اینم یه نشونه برای بابا اینا که "می" به تنهایی می تونه زندگی کنه!

نوشته شده توسط "می" درساعت 20:21| | لينك ثابت