روزهای آخری که قراره برای یه مدت طولانی توی شهر و کشور و کنار خانواده و دوستانم نباشم داره زود زود و مثه برق و باد می گذره! همه دوستانم (حالا خوبه تعدادشون خیلی زیاد نیست) انتظار دارن لااقل یه نصف روز براشون وقت بذارم تا باهاشون خدافظی کنم ولی من واقعا ترجیح می دم این روزای آخر کنار خانوادم باشم و تمام زمان باقی مونده رو با اونا صرف کنم. دوستایی که توی اینترنت دارم اون جا هم کنارم هستن پس دلیلی برای خدافظی با اونا ندارم ولی دوست دارم به اونایی که تلفنشونو دارم زنگ بزنم و صداشونو بشنوم و انرژی بگیرم. دوستان دیگه هم شاید 3 دقیقه خدافظی تلفنی کافی باشه. این وسط می مونه دوستان خانوادگی که آدمو شرمنده می کنن و آدم بزرگا برای خدافظی میان خونمون.
غذاهای سخت مثه ته چین و حلیم بادمجان ِ باباپز که به خاطر زحمت زیاد در پختنش کمتر پخته می شد این روزا پخته شد که "می ِ شکمو" راضی باشه و ....
از اونجایی که از کلمه "خداحافظی" خاطره خوشی ندارم، این روزها فقط جوابم یه لبخند و بعدشم "به امید دیداره".
سعی می کنم این روزها خندان باشم که دیگران هم احساس دلتنگی نکنن. دلقک بازی و خندوندن دیگران در راس برنامه های این چند روزه باقی موندس و پدر و مادرم با یه بچه حرف گوش کن طرف هستن. موسیقی های شاد رو با صدای بلند و موزیک های غمگین رو آخر شب و تنهایی و وقتی همه خوابن و با هدفون گوش می دم ولی غصه نمی خورم....

