تبليغاتX
NuX VoMiCA
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388
برای ثبت در تاریخ

 

روزهای آخری که قراره برای یه مدت طولانی توی شهر و کشور و کنار خانواده و دوستانم نباشم داره زود زود و مثه برق و باد می گذره! همه دوستانم (حالا خوبه تعدادشون خیلی زیاد نیست) انتظار دارن لااقل یه نصف روز براشون وقت بذارم تا باهاشون خدافظی کنم ولی من واقعا ترجیح می دم این روزای آخر کنار خانوادم باشم و تمام زمان باقی مونده رو با اونا صرف کنم. دوستایی که توی اینترنت دارم اون جا هم کنارم هستن پس دلیلی برای خدافظی با اونا ندارم ولی دوست دارم به اونایی که تلفنشونو دارم زنگ بزنم و صداشونو بشنوم و انرژی بگیرم. دوستان دیگه هم شاید 3 دقیقه خدافظی تلفنی کافی باشه. این وسط می مونه دوستان خانوادگی که آدمو شرمنده می کنن و آدم بزرگا برای خدافظی میان خونمون.

غذاهای سخت مثه ته چین و حلیم بادمجان ِ باباپز که به خاطر زحمت زیاد در پختنش کمتر پخته می شد این روزا پخته شد که "می ِ شکمو" راضی باشه و ....

از اونجایی که از کلمه "خداحافظی" خاطره خوشی ندارم، این روزها فقط جوابم یه لبخند و بعدشم "به امید دیداره".

سعی می کنم این روزها خندان باشم که دیگران هم احساس دلتنگی نکنن. دلقک بازی و خندوندن دیگران در راس برنامه های این چند روزه باقی موندس و پدر و مادرم با یه بچه حرف گوش کن طرف هستن. موسیقی های شاد رو با صدای بلند و موزیک های غمگین رو آخر شب و تنهایی و وقتی همه خوابن و با هدفون گوش می دم ولی غصه نمی خورم....

نوشته شده توسط "می" درساعت 21:21| | لينك ثابت
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388
مامان

 

امشب تموم بار و بنه ام رو به زور توی دو تا چمدون جا دادم و متاسفانه نشد که اون سگ نازنازی رو ببرم. فقط به جاش یواشکی پاتریک اون سگ کوچولوی قرمز شنی رو توی پلاستیک لباسام قایم کردم که همراهم بشه.

امروز اصلا حوصله نداشتم برم آژانس هواپیمایی بلیط پرواز داخلی به تهران رو بگیرم. زنگ زدم برای 5 خرداد گفتم بلیطو صادر کنه و چون آژانس خیلی نزدیک بود به مامان گفتم اگه می تونه بره بگیره. مامان رفت و بلیطو گرفت و اومد. من یه نگاه به بلیط انداختمو گفتم خوب خوبه 5 خرداد می رم تهران و فرداش هم از اون جا میرم فرودگاه امام خمینی! دیدم مامان با تعجب نگاه می کنه میگه یعنی چهارشنبه این هفته که میاد میری؟!!!!! من و بابا بلند می خندیدم و من میگم: مامان!!! هنوز باورت نشده؟ مگه بلیط و ویزا و این همه چمدون و جنب و جوش و رفت و اومدو ندیدی؟! و صورت مامان پر می شه از مخلوطی از خنده و گریه....

نوشته شده توسط "می" درساعت 22:50| | لينك ثابت
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388
؟

 

دیگه فقط مونده جمع و جور نهایی و ده روز دیگه هم پیش به سوی یه زندگی جدید. امیدوارم تصمیمی که گرفتم درست باشه.

نوشته شده توسط "می" درساعت 20:41| | لينك ثابت
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388
لوس

 

می دونی چیه دختر جان؟! الان دیگه وقت پشیمونی نیست! همه کاراتو کردی و تصمیمتم گرفتی. تو هم مثه بقیه میری درستو میخونی یا برمی گردی یا برنمی گردی و می مونی! دیگه نه غصه بخور نه نگران چیزی باش. اینو بدون تو باشی یا نباشی زندگی به همون روال سابق برای همه ادامه داره! دلتنگی یه مدتی برای هر دو طرف هست ولی اونم عادی می شه.

وقتی از بدو تولد تا 32 سالگی همیشه به پدر و مادرت چسبیده باشی حالا دل کندن اینقدر سخته که فکرشم آدمو به دیوونگی می کشونه! یکی نبود به من بگه دختر جان اگه کمی تمبل می بودی و درس نخون، موقع کنکور یه جای دورتر قبول می شدی، و حالا این دوری برای هر دو طرف خیلی عادی بود نه اینقدر تلخ!

نوشته شده توسط "می" درساعت 11:14| | لينك ثابت
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388
روزهای خیلی سخت

 

روزای سختیه. فقط همین...

نوشته شده توسط "می" درساعت 22:28| | لينك ثابت
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388
سبزی خشک

 

دارم فکر می کنم با سبزیِ خشکِ قورمه سبزی چه جوری میشه یه قورمه سبزی خوشمزه درست کرد؟!

نوشته شده توسط "می" درساعت 16:38| | لينك ثابت
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388
مشکل بغرنج

 

بالاخره برای 6 خرداد خودمون و 27 می اونا بلیطمو اوکی کردم.

مسخره ترین کار دنیا اینه که چمدونتو ببندی و نتونی تکونش بدی بعدش بیای بازش کنی و هر چی خریدی خالی کنی بیرون و بگی اون جا هم از این چیزا گیر میاد چرا بار بزنم ببرم؟! خلاصه که وسایلمو تعدیل کردم تا بتونم کتابامو ببرم. بابا میگه اون جا باید دانشجویی زندگی کنی دیگه لوس بازی تموم شد که من توی این لیوان آب نمی خورم و ظرفم باید فلان جور باشه! مامانم که بنده خدا شبا خوابش نمی بره می گه ناراحتم که وسایلتو نمی بری! حالا مشکل می دونی چیه؟ من از هیچکدوم از اینا ناراحت نیستم فقط یه هاپوی پشمالو دارم که یه کم زیادی بزرگه و اگه بخوام توی چمدون جاش بدم مجبورم یه چمدون اضافه ببرم. تا این جا هم مشکلی نیست هاپوی بیچاره وزن زیادی نداره فقط مشکل این جاست که بابای من با این هاپوی بیچاره لجه و به هیچ وجه حاضر نیست به خاطر اون هاپو چمدون اضافه برداره. راه حلی به نظرتون می رسه؟ هاپو رو وکیوم کنم میشه یه جوری توی همون چمدونم جاش بدم؟

نوشته شده توسط "می" درساعت 21:33| | لينك ثابت
پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388
از روی بی حوصلگی

 

سلام

امروز همش به خرید خرده ریز برای رفتن گذشت، قابلمه و ماهی تابه و بشقاب و مگس کش و قاشق و چنگال و لیوان و قندون و زردچوبه و نشاسته و تخته گوشت و گوشت کوب و آب کش و چای صاف کن و اسکاچ و هر چی خرت و پرت که به فکرم می رسید. همیشه موقع خرید خوشحال بودم ولی این بار نه حوصله چونه زدن با فروشنده ها رو داشتم و نه لبخندی بر لبم بود. بابا یه پلوپز فسقلی دو نفره برام گرفته خیلی با مزه اس. اصلا بهش نگفته بودم که امروز قصد خرید وسیله دارم خودش رفته بود خریده بود. همین دیگه فعلا چیزی برای گفتن ندارم.

خداحافظ تا بعد....

نوشته شده توسط "می" درساعت 22:56| | لينك ثابت
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388
تولد ددی

 

 

هیچی بهتر از خوشحال کردن بابا وقتی خسته از سر کار میاد خونه و سورپرایز تولدش رو البته اونم با دو روز تاخیر می بینه نیست! امشب آقای پدر خیلی دیدنی بود اینقدر ذوق زده شده بود که نمی دونست کیک تولدشو توی دستای من ببینه وقتی می گفتم تولدت مبارک بابایی یا کادوهاشو از دست خواهرم بگیره. وقتی بهش می گم بابا جون صبر کن عکس بگیرم بعد کادوهاتو باز کن با ذوق می خنده و میگه هول شدم آخه تا حالا کسی این جوری برام تولد نگرفته بود.

خیلی از خوشحالی و ذوق زدگی بابا خوشحالم امشب.

نوشته شده توسط "می" درساعت 23:44| | لينك ثابت
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388
جریان از این قراره که

 

یه سفر کوتاه دیگه به تهران داشتم برای کارهایی که سری قبل انجام نشد. و این بار خوشبختانه طی یک پروسه 12 ساعته فشرده و نفس گیر کارها انجام شد. یکی از دوستان خوبم رو که مدتها دوست داشتم ببینم در این سفر دیدم که حسابی به من لطف کرد و من شرمنده محبت هاش شدم.

فردا برای تهیه بلیط اقدام می کنم و تاریخ رفتنم به زودی معلوم میشه. تصمیمم روی 6 خرداد هست که امیدوارم توی این چند روز پر نشده باشه و من بتونم این تاریخ رو برای رفتن انتخاب کنم.  

زمان خیلی سریعتر از اون چیزی که فکر می کنم داره می گذره. به خاطر فشار این مدت حس می کنم بیماریم داره عود می کنه و من دارم تلاش می کنم اتفاقی نیفته که باعث تشدید نگرانی بابا و مامان بشه. باید استرسم رو کم کنم و به خودم یادآوری کنم که این راهی بود که خودم انتخاب کردم و تصمیمی بود که خودم  از روی اختیار گرفتم.

نوشته شده توسط "می" درساعت 22:29| | لينك ثابت
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388
Shit

 

سلام

سخنرانی به خوبی انجام شد و البته از اونجایی که بنده آدم بسیار خوش شانسی هستم از سخنران قبل از من، کامپیوتر پخش کننده اسلایدها هنگ کرد و تا پایان سخنرانی بنده هم درست نشد و من بدون اسلاید مطالبم رو ارائه دادم و دو روز آخر همایش رو چون حوصله نداشتم نموندم و دیشب برگشتم.

یه مشکل در تایید مدارکم توسط وزارت امور خارجه پیش اومد. از اونجایی که گویا بعد از جناب ک.ر.د.ا.ن با اون مدرک قشنگشون همه چی باید طبق قانون انجام بگیره مدارک تا زمانی که توسط وزارت علوم تایید نشه توسط دادگستری تایید نمیشه و به تبع اون وزارت خارجه هم تایید نمی کنه. من می دونستم که وزارت خارجه بدون تایید وزارت علوم مدارک رو تایید نمی کنه. گذاشته بودم تایید وزارت علوم و خارجه رو چون هر دو تهران بودن، همزمان با هم بگیرم. ولی نمی دونستم مهر دادگستری از پارسال تا حالا تغییر کرده. به خاطر یه مهر برگشتم این جا که اون مهر رو هم نزدن چون گفتن از امسال اون مهر باید با رویت تاییدیه وزارت علوم زده بشه! حالا باید دوباره برم تهران! دیگه حوصله بیشتر توضیح دادن ندارم فقط بدونید این پروسه ترجمه مدارک به این صورته که اول وزارت علوم محترم اون رو تایید می کنه بعد دارالترجمه حق ترجمه داره و سپس دادگستری اون مدرک رو تایید می کنه و آخر هم وزارت خارجه! یعنی مثه سابق نمیشه اول دادگستری مهر بزنه. بنابراین یه نفر از شهرستان اگر مدارکشو توی شهرستان بخواد ترجمه کنه، باید دو بار بره تهران یه بار برای تایید توسط وزارت علوم و یک بار هم برای تایید توسط وزارت خارجه! مگه این که همون تهران مدارک رو بده یه دارالترجمه ترجمه کنه! پیشنهاد میدم مثه تموم وزارت خونه ها، دارالترجمه ها رو هم به تهران منتقل کنن تا آدم تکلیف خودشو بدونه! امروز یه خانوم محترم هم در قسمت مترجمی دادگستری به من فرمودند کسی که می خواد بره خارج باید این مشکلات رو هم داشته باشه و تحمل کنه!!!  خلاصه که دست مریزاد! حالا که به ما رسید قانون مندی ترکونده همه جا رو!

پاورقی: خیلی عصبانیم! هم به خاطر اتلاف هزینه برای رفت و برگشت مجدد به تهران و هم هزینه مجدد برای ترجمه مدارک با پروسه بالا! دیگه واقعا با این وضع امید و دل خوشی هم می مونه که آدم وقتی رفت بخواد برگرده؟!

نوشته شده توسط "می" درساعت 18:23| | لينك ثابت
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388
برای خالی نبودن عریضه
 

اسلایدها رو آماده کردم و متن سخنرانی رو هم برای ده دقیقه زمانی که دارم نوشتم. باید یکی دو باری برای خودم تکرارش کنم تا تپق نزنم
همه چی خوبه به جز این که حال روحی خوبی ندارم

نوشته شده توسط "می" درساعت 20:51| | لينك ثابت