تبليغاتX
NuX VoMiCA
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388
هه! اعتماد به نفس

 

من اصلا استرس ندارم که بخوام توی کنگره ای که پزشکان کشورهای استرالیا، مالزی، ژاپن، مجارستان، پاکستان، بلژیک، هند، آمریکا، کره جنوبی، ازبکستان، قزاقستان، روسیه، کانادا، تایلند، اندونزی، مصر، عمان، ترکیه، تایوان، چین، سریلانکا، تاجیکستان، انگلیس، نیوزلند سخنرانی دارن، سخنرانی کنم. نوبت سخنرانیم در نشست ویژه دوشنبه 7 اردیبهشت و من هنوز اسلایدها رو آماده نکردم!

نوشته شده توسط "می" درساعت 9:25| | لينك ثابت
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388
آنچه گذشت

 

حال مامان خوبه و خدا رو شکر که عمل مامانم به خیر و خوشی تموم شد. دیشب رو هم بیمارستان موند و امروز دم دمای ظهر مرخص شد. دیروز لحظات خیلی سختی رو گذروندم. اینقدر سخت که شاید بشه گفت تا حالا سخت تر از این لحظه ها نداشتم. پزشک مامان فقط توی دو تا بیمارستان دولتی عمل هاشو انجام می داد و علی رغم اصرار ما برای انجام عمل در یک بیمارستان خصوصی با این قضیه موافقت نکرد و ما مجبور شدیم برای عمل به یکی از این بیمارستان های دولتی بریم. یه بیمارستان آموزشی و در عین حال شلوغ و البته ناگفته نماند بیمارستانی که خاطره خوشی هم ازش نداشتم! از ساعت دوازده تا چهار و نیم بعد از ظهر پشت در اتاق عمل ایستاده بودیم و چشم به مونیتوری که همراهان رو در جریان عمل بیمار قرار می داد دوخته بودیم! نتونستم از ازدحام همراهان پشت در اتاق عمل عکس بگیرم چون انتظامات گیر می داد ولی همین رو بگم که از صبح تا ساعت چهار و نیم 90 عمل انجام شد که بعضی از بیماران بیش از 5 تا همراه داشتن. حالا ببینین اون پشت چه غوغایی بود.

انتظامات دم در ورودی اتاق عمل هنگام ترخیص بیماران از اتاق عمل اسم بیمار رو صدا می زد و دردناک اون لحظه ای بود که به همراه بعضی بیماران می گفت: بیمار شما فوت کرد! و دیدن چهره پر از درد همراهان بیمار دل هر انسانی رو به درد می آورد. دیروز شاهد یکی از این موارد بودم و در حالی که هنوز مامان توی اتاق عمل بود هر لحظه استرسم شدیدتر می شد و پاها و دست هام کرخ تر و سست تر! این لحظات جانفرسا گذشت و مامان به بخش منتقل شد. سردرد عجیبی داشتم به خواهرم زنگ زدم گفتم تو بیا من برم یه کمی استراحت کنم تا بتونم شب پیش مامان بمونم. اون بنده خدا هم خسته و کوفته از سر کار اومد و من به همراه پدر به خونه اومدیم تا هم غذایی بخوریم و هم کمی استراحت کنیم. بعد از استراحت دو تا ساندویچ هم برای خواهرم درست کردیم و راهی بیمارستان شدیم. بماند که با چه دوز و کلک و خواهش و تمنایی انتظامات درب رو راضی کردیم تا ما رو به بخش راه بده. ورود ما همانا و دیدن منظره ای وحشتناک تر از پشت در اتاق عمل همان. بخش ویژه که مامان من در اون بستری بود رو به روی بخش پیوند قرار داشت و گویا همون لحظه ها یه خانومی مادر چند تا بچه (بچه که نبودن بزرگ بودن ولی بالاخره بچه های اون خانوم محسوب می شدن) در اون بخش فوت کرده بود و دیدن گریه های اون پسر دخترا باز هم شک خیلی وحشتناکی به من و پدر وارد کرد و من دیگه نتونستم شب بیمارستان بمونم و خواهر جان شب رو کنار مامان سپری کردن و البته چه شب سختی هم برای اون و مادر جان بود. اون صحنه ها مدام جلوی چشمم تکرار میشه و خاطرمو آزرده میکنه. نمی دونم حتما دیدن این صحنه ها حکمتی داشته. فقط می تونم دعا کنم خدا همه مادر پدرا رو حفظ کنه و البته آرزوی قلبی من اینه که من هیچ وقت مرگ پدر و مادر عزیزمو نبینم. همیشه دوست داشتم و دارم که قبل از اونا بمیرم....

خدایا به خاطر این که مامانمو سلامت نگه داشتی ازت ممنونم.

و یه چیز جالب این که من و پدر پشت در اتاق عمل در حالی که هر دو خبر مرگ یکی از بیماران رو شنیده بودیم فکر می کردیم که دیگری این جمله رو نشنیده و این خبر رو از هم مخفی نگه داشته بودیم که روحیه های هم دیگه رو خراب نکنیم تا این که مامان که به هوش اومد و همزمان با هم گفتیم که چنین چیزی هم بوده!

عجب دنیایی داریم...

نوشته شده توسط "می" درساعت 20:41| | لينك ثابت
پنجشنبه بیستم فروردین 1388
اندر حکایت چمدان

 

در پست های قبل نوشتم که برای سفر یه چمدان خریدم. در این سفری که گذشت خوشبختانه آسیب چندانی به چمدان من نرسید و فقط یکی از پایه هاش شکست که با مبلغ 3000 تومان تعمیر شد. ولی از چمدان مامان بگم که در این سفر خرد و داغون شد. موقع رفت چرخش شکست که زیاد اعتنا نکردیم و موقع برگشت در فرودگاه امام خمینی وقتی چمدان مذکور رو روی نوار نقاله دیدیم باورمون نشد که این همون چمدان ماست! به قسمت بار رفتیم و چمدانو نشون دادیم و گفتیم که ببینید پرواز الاتحاد چه بلایی به سر چمدان نازنین ما آورده؟! حدودای ساعت 5 صبح بود و مامور مذکور در حالی که بسیار خوابالود و عصبانی بود پرونده ای تشکیل داد و دو تا شماره تلفن داد که بعد از پانزدهم فروردین با این شماره ها تماس بگیرید تا اعلام کنند که چیکار کنید! ولی حتما چمدان آسیب دیده رو با برچسب آن نگه دارید. خلاصه ما چمدان مذکور رو تهران خونه عمه جونم گذاشتیم و پرونده رو هم به عمو جان سپردیم که بعد از پانزدهم در غیاب ما به مشکل رسیدگی کنند. دو روز پیش با شماره تلفن های اتحاد ایرویز تماس گرفتم آدرس و شماره تلفن یک فروشگاه رو در خیابان منوچهری به من داد که همراه بار آسیب دیده برای تعویض چمدان به اون جا بریم. با عمو تماس گرفتم و آدرس رو بهش دادم امروز رفته بود چمدان رو تعویض کرده بود. یه چمدان نو مشابه قبلی بهش داده بودند فقط رنگش به جای سرمه ای طوسیه!

پاورقی: مامان یکشنبه اولین عملش انجام میشه. احتمال میدم یه چند روزی نباشم. چون باید بیمارستان بمونم.   

نوشته شده توسط "می" درساعت 12:12| | لينك ثابت
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388
تنهایی

 

نمی دونم زمان برای من زود می گذره یا برای همه؟ فکر می کردم کلی وقت دارم ولی می بینم توی سال نو، زمان بهم مجال نفس کشیدن هم نمیده! چشم به هم زدم و امروز 19 فروردین. تاریخ خاصی نیست. فقط وقتی دنبال آماده کردن مدارک ویزا و پیدا کردن یه شرکت هواپیمایی مناسب هستم یه جورایی قلبم پر میشه از اضطراب! همیشه وقتی می دیدم یکی داره می ره و از دلتنگی می نویسه خنده ام می گرفت! با خودم می گفتم خوب اگه دلتنگ میشه اجباری برای رفتن نیست! حالا می بینم هم دلتنگی هست و هم باید رفت! وقتی شب دور میز شام با بابا و مامان نشستیم و من از فلان شرکت هواپیمایی یا سفارت حرف می زنم یه سکوت عجیب حاکم میشه! سکوتی که هیچ وقت نبوده! نگرانی بابا، برای این که فکر می کنه اگه اون جا مریض بشم کی کمکم می کنه و دلتنگی های مامان و خیلی چیزای دیگه! اینا رو نوشتم که یادم باشه توی دلم به احساسات دیگران نخندم که یه روزی هم نوبت خودم میشه! انتخاب بین رفتن و موندن در حالی که کفه های ترازو یکسان ایستاده خیلی سخته! خیلی سخت و این که در نهایت با ناعدالتی یکی از اون دو کفه ترازو رو با خودخواهی تمام به نفع خودت انتخاب کنی....

نوشته شده توسط "می" درساعت 9:14| | لينك ثابت
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388
می ِ سخنران

 

خوبه که سال 88 رو با پذیرفته شدن یک مقاله برای سخنرانی در دهمين كنگره آسيايي اخلاق زيستي شروع کنم. به نظر نشونه خوبی میاد برای پیشرفت.

نوشته شده توسط "می" درساعت 11:4| | لينك ثابت
شنبه پانزدهم فروردین 1388
سلام 88

 

از سفر برگشتم. جای همه دوستان خالی بود. سیل جمعیت رو همه جا به راحتی می شد دید. از شانگهای، هانگزو و پکن نزدیک 1000 تا عکس گرفتم.

 

                              

 

دیوار چین با جمعیت عظیمی که از دیوار بالا می رفتند و اعتقاد داشتند کسی که به بالای دیوار برسه یک قهرمانه! من که قهرمان نشدم چون پله های بلند و صعب العبوری داشت!

 

                               

 

شهر ممنوعه که خوشبختانه وقتی ما رسیدیم داشت تعطیل می شد و باید همه جمعیت از شهر خارج می شدند و با خواهش لیدر تور ما رو به داخل شهر راه دادند و زمان حضور ما تقریبا کسی به جز ما توی شهر نبود! 

 

                               

 

و اینم یه بچه چینی که وقتی دورش شلوغ شد مثه کاراکترهای کارتونی شروع به گریه کرد.

 

نوشته شده توسط "می" درساعت 12:10| | لينك ثابت