حال مامان خوبه و خدا رو شکر که عمل مامانم به خیر و خوشی تموم شد. دیشب رو هم بیمارستان موند و امروز دم دمای ظهر مرخص شد. دیروز لحظات خیلی سختی رو گذروندم. اینقدر سخت که شاید بشه گفت تا حالا سخت تر از این لحظه ها نداشتم. پزشک مامان فقط توی دو تا بیمارستان دولتی عمل هاشو انجام می داد و علی رغم اصرار ما برای انجام عمل در یک بیمارستان خصوصی با این قضیه موافقت نکرد و ما مجبور شدیم برای عمل به یکی از این بیمارستان های دولتی بریم. یه بیمارستان آموزشی و در عین حال شلوغ و البته ناگفته نماند بیمارستانی که خاطره خوشی هم ازش نداشتم! از ساعت دوازده تا چهار و نیم بعد از ظهر پشت در اتاق عمل ایستاده بودیم و چشم به مونیتوری که همراهان رو در جریان عمل بیمار قرار می داد دوخته بودیم! نتونستم از ازدحام همراهان پشت در اتاق عمل عکس بگیرم چون انتظامات گیر می داد ولی همین رو بگم که از صبح تا ساعت چهار و نیم 90 عمل انجام شد که بعضی از بیماران بیش از 5 تا همراه داشتن. حالا ببینین اون پشت چه غوغایی بود.
انتظامات دم در ورودی اتاق عمل هنگام ترخیص بیماران از اتاق عمل اسم بیمار رو صدا می زد و دردناک اون لحظه ای بود که به همراه بعضی بیماران می گفت: بیمار شما فوت کرد! و دیدن چهره پر از درد همراهان بیمار دل هر انسانی رو به درد می آورد. دیروز شاهد یکی از این موارد بودم و در حالی که هنوز مامان توی اتاق عمل بود هر لحظه استرسم شدیدتر می شد و پاها و دست هام کرخ تر و سست تر! این لحظات جانفرسا گذشت و مامان به بخش منتقل شد. سردرد عجیبی داشتم به خواهرم زنگ زدم گفتم تو بیا من برم یه کمی استراحت کنم تا بتونم شب پیش مامان بمونم. اون بنده خدا هم خسته و کوفته از سر کار اومد و من به همراه پدر به خونه اومدیم تا هم غذایی بخوریم و هم کمی استراحت کنیم. بعد از استراحت دو تا ساندویچ هم برای خواهرم درست کردیم و راهی بیمارستان شدیم. بماند که با چه دوز و کلک و خواهش و تمنایی انتظامات درب رو راضی کردیم تا ما رو به بخش راه بده. ورود ما همانا و دیدن منظره ای وحشتناک تر از پشت در اتاق عمل همان. بخش ویژه که مامان من در اون بستری بود رو به روی بخش پیوند قرار داشت و گویا همون لحظه ها یه خانومی مادر چند تا بچه (بچه که نبودن بزرگ بودن ولی بالاخره بچه های اون خانوم محسوب می شدن) در اون بخش فوت کرده بود و دیدن گریه های اون پسر دخترا باز هم شک خیلی وحشتناکی به من و پدر وارد کرد و من دیگه نتونستم شب بیمارستان بمونم و خواهر جان شب رو کنار مامان سپری کردن و البته چه شب سختی هم برای اون و مادر جان بود. اون صحنه ها مدام جلوی چشمم تکرار میشه و خاطرمو آزرده میکنه. نمی دونم حتما دیدن این صحنه ها حکمتی داشته. فقط می تونم دعا کنم خدا همه مادر پدرا رو حفظ کنه و البته آرزوی قلبی من اینه که من هیچ وقت مرگ پدر و مادر عزیزمو نبینم. همیشه دوست داشتم و دارم که قبل از اونا بمیرم....
خدایا به خاطر این که مامانمو سلامت نگه داشتی ازت ممنونم.
و یه چیز جالب این که من و پدر پشت در اتاق عمل در حالی که هر دو خبر مرگ یکی از بیماران رو شنیده بودیم فکر می کردیم که دیگری این جمله رو نشنیده و این خبر رو از هم مخفی نگه داشته بودیم که روحیه های هم دیگه رو خراب نکنیم تا این که مامان که به هوش اومد و همزمان با هم گفتیم که چنین چیزی هم بوده!
عجب دنیایی داریم...