تبليغاتX
NuX VoMiCA
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
نوروز 88

 

به همراه خانواده ام یه مسافرت ده روزه دارم به پرجمیعت ترین کشور دنیا و بعدش چند روز هم شمال ایران. ۲۹ اسفند می ریم و احتمالا تا برگردیم خونه میشه 1۵ فروردین. براتون آرزوی سالی پر از شادی و سلامتی و موفقیت دارم و موقع تحویل سال نو، بهترین، زیباترین و خالصانه ترین دعاهامو نثار شما می کنم و مطمئنم سال 1388 برای همه دوستان Nuxvomica سال موفقیته.

ü       استاد کوچولو، از خدا می خوام در سال پیش رو کمتر اذیت بشی و در کنار همسرت زندگی شادی داشته باشی و سلامتی مهمون همیشگی روح و جسمت باشه.

ü       ایلیای نازنین، امیدوارم درستو به بهترین نحو تموم کنی و یه مهندس عمران حسابی و باسواد بشی و پل و راه و ساختمونای خوب خوب بسازی، نه از اینا که تا می سازن سه روز بعدش ریزش می کنه و سلامتی و شوخ طبعی همراه همیشگیت باشه.

ü       بهار مهربون، دوست بی نظیر و بسیار دوست داشتنی من، موفقیت در زندگی و تحصیل و تداوم سلامتی روح و جسمتو از خداوند مهربون می خوام و دستای مهربونتو از راه دور می فشارم.

ü       بینگالا، دوست آرام من، یه پزشک خوب و به دنبال پیشرفت، امیدوارم تمام خواسته هات امسال تحقق پیدا کنه و همیشه سلامت و خندان باشی.

ü       پاسکال عزیزم، خواننده بی صدای من، از خدا می خوام سال جدید مشکلات پیش رو رو از پیش پات برداره و بهترین ها رو پیش روت قرار بده. سلامتی تو و مادر عزیزت رو از ته دلم در لحظه سال تحویل از خدا می خوام دوست مهربانم.

ü       تاتا، مهمان گاه و بیگاه نوشته های من، موفقیت در اتمام تحصیلات، پرورش روح بزرگت و سلامتی تو آرزوی قلبی منه.

ü       جامپر جان، دوست فهیم من، امیدوارم بعد از پایان دوره لیسانس هر تصمیمی که برای زندگیت می گیری بهترین باشه و همیشه موفق باشی که البته مطمئنم با این عقل و هوش موفقیتت قطعیه. سلامتی همراه همیشگی جسم و روحت باشه.    

ü       جوزف، دوست عزیزی که همواره در ذهنم با اون قطعه گم شده حک شدی، امیدوارم شاهد موفقیت هات در ادامه تحصیل و کار باشم و امیدوارم عکس های قشنگ بگیری و دیگران رو شاد کنی و ضمنا دختر آرزوهات در سال جدید متولد بشه تا به یه سر و سامونی برسی و ما هم یه شیرینی حسابی بخوریم. سلامتیتو از خداوند بزرگ خواهانم.

ü       حامد پر تلاش، دوست همیشه همراه من، برام مثه درخشش خورشید در یک روز کاملا آفتابی، روشنه که امسال سال توست و با درایتی که داری به همه خواسته هات می رسی. سلامت باشی دوست من.

ü       خانه ای از شن و مه، دوستی ساکن این خانه است با نوشته های کوتاه ولی عین خود زندگی، تیترهای مطالبت همیشه برام جذاب بود و دوست داشتنی. هر جا هستی آرزوی رسیدن به بهترین ها رو برات دارم در کنار این که سلامتی همراه و همدم همیشگیت باشه.

ü       روبان قرمزی، دوست مهربان و کامنت گذار خصوصی من، محبت ها و سورپرایزهای تو هرگز فراموشم نمیشه. زندگیت سرشار از خوبی و مهربونی و سلامتی باشه.

ü       رهگذر عزیز، ساکت، خونسرد و پر از آرامش، رسیدن به تک تک آرزوهات خواسته قلبی منه و سلامتی و موفقیت همراه لحظه لحظه های زندگیت باشه.

ü       ستایش عزیزم، دوره دکترا انتظار تو رو می کشه. یا توی ایران یا خارج از این جا. چه کسی بهتر از تو که استاد آینده این مملکت بشه. منتظرم خبر قبولیتو بشنوم. امیدوارم سلامت باشی و به همه آرزوهات برسی.

ü       صادق جان، امیدوارم دوره ارشد رو به خوبی تموم کنی و ایشالا خبر قبولی دکتراتو بشنوم. از خدا می خوام همیشه در کنار همسرت خوشبخت و سلامت زندگی کنی.

ü       فرزاد که آدرس این جا رو داشت ولی فرصت خوندن نوشته هامو نداشت و شاید این پست رو هم نبینه ولی باید اعتراف کنم انگیزه ای که اون در خوندن زبان در من ایجاد کرد، هیچ استاد دیگه ای نمی تونست ایجاد کنه. ازت ممنونم و امیدوارم سال جدید سالی باشه که تمام خواسته هات تحقق پیدا کنه و سلامتی همراه همیشگیت باشه.

ü       Endego، دوست بی صدا، نوشته های پر از احساست همیشه در ذهنم می مونه و از خدا می خوام به تک تک خواسته هات برسی و همیشه سلامت باشی.

ü       کاپیتان عزیز، ستاره سهیل، حتما امسال سال پیروزیه برای تو. امیدوارم با تلاش های مستمر بتونی برای ادامه تحصیلت بری و به هر آنچه که از خدا می خوای برسی. پیشرفت هر آدمی در گرو سخت کوشی و تلاشه. سلامتی هم خونه ی جسم و روحت باشه دوست من.

ü       میرای عزیزم، دوست صبور من، آرامشی که در وجودت هست باعث میشه بتونی با طمأنینه به خواسته هات دست پیدا کنی. موفقیت در ادامه تحصیل، شادی، سلامتی و هر آنچه از خدا می خوای آرزوهایی است که از ته دلم برای تو دارم.

ü       یکی از همین آرش ها، یه دکتر مهربون با یه عالمه صفات خوب، آرام، شوخ طبع و دوست داشتنی، همیشه سلامت باشی و در راه رسیدن به اهدافت پیروز.

کس دیگه ای نمونده؟ امیدوارم حافظه ام یاری کرده باشه و کسی رو از قلم ننداخته باشم. پس همگی پیش به سوی سال نو و موفقیت...

پاورقی: اسامی به ترتیب حروف الفبا: الف- ب- پ- ت- ث- ج- چ- ح- خ- د- ذ- ر- ز- ژ- س- ش- ص- ض- ط- ظ- ع- غ- ف- ق- ک- گ- ل- م- ن- و- ه- ی!

 

نوروزتان مبارک...

نوشته شده توسط "می" درساعت 21:45| | لينك ثابت
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
کُُپُل

 

سلام

فکر کنم کُُپُل مدرسه موش ها هم اینقدر که من امروز نون، پنیر، گردو خوردم نخورده! حس یه موش کُُپُل شکمو رو دارم الان! 

نوشته شده توسط "می" درساعت 11:27| | لينك ثابت
جمعه بیست و سوم اسفند 1387
مامان ِ تعمیرکار

 

مدت ها بود تلویزیونمون کانال های سراسری و شبکه های استانی رو نشون نمی داد. مامانم توی اشتباه زدن دکمه های کنترل تلویزیون خیلی استاده! دیشب گویا یه دکمه زده بود و همه چی به دیار باقی شتافته بود! بعدم دیده خراب شده تی وی رو خاموش کرده و خوابیده! صبح که بابا تی وی رو روشن کرده همه چی درست شده و همه کانال ها رو نشون میداده! من که از جریان خبر نداشتم با تعجب به بابا میگم: دیدی همه کانال ها برگشته! می خنده و میگه آره مامان درست کرد! می گم: چطوری؟! اون وقت جریان رو تعریف می کنه!

نوشته شده توسط "می" درساعت 9:59| | لينك ثابت
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387
slumdog millionaire

 

میلیونر زاغه نشین یا همون slumdog millionaire هم درنوع خودش فیلم بی نظیری بود. این که "جمال" برای هر سوالی که در مسابقه ازش پرسیده می شد، یک خاطره تلخ رو به خاطر می آورد و پاسخ صحیح به اون سوال می داد تا به جایزه بزرگ نزدیک تر بشه، از یک طرف آدم رو متاثر و از یک طرف خوشحال می کرد. اگه دیدینیش که هیچ، اگه نه توصیه می کنم حتماً ببینین!

نوشته شده توسط "می" درساعت 11:20| | لينك ثابت
شنبه هفدهم اسفند 1387
ارگان مهم!!!

 

! امروز زنگ زدم دبیرخونه یکی از این همایش ها که براشون خلاصه مقاله فرستاده بودم! از این جاها بود که یه سرباز دارن که کارای مافوقشونو انجام می دن که قدیما بهشون می گفتن گماشته!  توی این هیرو ویر که آقاهه داشت همچین رسمی و مؤدب وخلاصه جوری حرف می زد که نشون دهنده رفتار همه افراد اون ارگان بود، منم خنده ام گرفته بود من برای کجاها که مقاله نفرستادم! یه آدرس ایمیل داده بودن که خلاصه مقالات رو اونجا بفرستیم. خوب منم طبیعتاً ایمیل کرده بودم. امروز زنگ زدم ببینم رسیده و مورد تایید هست! یارو میگه فاکس کرده بودید؟ میگم نه ایمیل داده بودم! با این که توی فراخوانشون ایمیل داده بودن اصلا ایمیلشونو چک نکرده بودن! گفت مهندس فلانی باید ایمیل رو چک کنه (ببین توی اون ارگان چقدر ایمیل چک کردن کار سختیه که مهندس فلانی چک می کنه ) و بعد شماره موبایل منو گرفت که اگه نرسیده بود تماس بگیره! بعد عنوان مقاله رو پرسید و دید که به به! عجب عنوان دهان پر کنی! گفت ما از شما میخوایم که یک مقاله کاربردی روی این موضوع بنویسید! چون خیلی به درد ما می خوره! شاید هم به درد شما هم بخوره! منم گفتم: بله! صد در صد! البته قصد من فقط خدمته!

حالا اون مقاله ای که من دارم می نویسم (نمی گم چیه) چون اینقدر ماشالا کار با اینترنت و اینا رو بلدن ممکنه بیان این جا رو بخونن! دارم از کشورهای دیگه اقتباس می کنم و می خوام اونو به ایران تعمیم بدم! یارو از من در مورد ارگانشون می پرسه و اینکه چقدر با اون ارگان آشنایی دارم! منم یه کمی در موردش (همونقدری که توی سایتشون خونده بودم براشون توضیح دادم) هان! تا یادم نرفته بگم این ارگان یه سایت داره! در حد تیم ملی!  وقتی آدرسشو می زنی 24 دقیقه طول میکشه که صفحه اول لود بشه! اینقدر این صفحه سنگینه که عمران هیچ بازدید کننده ای نداره فکر کنم منم چون نیاز به آشنایی با این ارگان داشتم صبر کردم تا صفحه باز شد! یعنی فکر کنم بازدید کننده اول و آخرش من بودم!

آخرم بهشون گفتم سایتتون زیاد مفید نبود. ینی بودااا! ولی فقط یه مطلب خیلی عالی داشت (الکی) که ازش استفاده کردم! (به هیچ دردی نمی خورد این سایت، حتی به درد گِل گرفتن هم نمی خورد) ولی در کل مطالب جامع و کاملی توش نذاشته بودین! خیلی هم سنگین بود! صفحه ای که در اینترنت به طور استاندارد باید 9 ثانیه طول بکشه تا باز بشه، 24 دقیقه طول کشید! خلاصه یارو دید دارم خیلی انتقاد می کنم، گفت آدرس بدین ما چند تا کتاب براتون بفرستیم تا با ارگانمون بیشتر آشنایی پیدا کنید! من آدرس ندادم! گفتم شما بفرمایید کتاباتون کجا هست من خودم می رم تهیه می کنم! بعد گفت فکر نکنم بیرون گیرتون بیاد. یه شماره تلفن داد از یه آقای دیگه که با اون تماس بگیرم! منم زنگ زدم اون آقا جلسه بود و گماشته اش بود که نتونست جواب بده! (دلم برای گماشته هه سوخت) حالا گفته 2 بعداز ظهر میاد زنگ می زنم ببینم اون چه موجودیه!

 

پاورقی: حالم خیلی گرفته بود! ببین یه تلفن زدن چقدر حال و هوای آدمو عوض میکنه و زبون آدمو باز می کنه!  اونم حرف زدن با یه آدمی که ندیدیش! نمی شناسیش، تازه مال یه ارگان مهم هم هست!

 

نوشته شده توسط "می" درساعت 10:25| | لينك ثابت
جمعه شانزدهم اسفند 1387
نوچ
 

نوشتنم نمیاد!

نوشته شده توسط "می" درساعت 20:4| | لينك ثابت
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
به سر میاد؟!

 

اون نامه کذایی توی پست گم شد و هیچ وقت نرسید. ارسال کننده به اصرار  و دعوای من یه نامه دیگه از دانشگاه گرفت و اون رو  مجددا با DHL فرستاد. Tracking این DHL خیلی با حاله. آدم سر ِحال میشه وقتی سرعت رو حس می کنه. نامه الان تهرانه. اگر سرعت کار توی ایران هم دقیقاً مثه خارج از ایران باشه، امروز فردا نامم دستمه. با خیال راحت می تونم برم سفر و برگردم و بعد به کارهام برسم.

پاورقی: سه شنبه ۱۳ اسفند نامه ام رسید.

نوشته شده توسط "می" درساعت 9:20| | لينك ثابت
شنبه دهم اسفند 1387
تولدی دیگر

 

حامد عزیز

تولدت مبارک. امیدوارم 120 سال با سلامتی و تندرستی زندگی کنی و شاهد پیشرفت های قابل توجهت در زندگی و کار و تحصیل باشیم.

 

حامد عزیز تولدت مبارک

نوشته شده توسط "می" درساعت 15:15| | لينك ثابت
سه شنبه ششم اسفند 1387
بی مسئولیت

 

تا حالا در هر مسافرتی بدون استثناء لطف همه شرکت های هواپیمایی ایرانی شامل حالم شده و هر دفعه که چمدونمو به قسمت بار دادم، موقع تحویلش یا چمدون شکسته یا پاره شده! یک بار برای شکستن چمدونم از هواپیمایی ماهان خسارت گرفتم و با مبلغ خسارت دریافتی یه چمدون دیگه خریدم که البته اونم در سفر بعدی به رحمت خدا رفت. پریروز با پدر برای خرید چمدون به بازار رفتیم و یه چمدون کمی بزرگتر از قبلی ها خریدم که هم برای سفر عیدم به کار بیاد و هم بعد از عید. سفر عید با پروازهای داخلی نیست. نمی دونم چمدونه سالم برمی گرده یا برای سفر بعدی باز باید دست به کار خرید یکی دیگه بشم!

نوشته شده توسط "می" درساعت 22:3| | لينك ثابت
شنبه سوم اسفند 1387
نتیجه گیری و پیشنهاد

 

در راستای تصادف مامان و بعدش خوب شدن دستش، ظرف شستن های ما (من و پدر) کمی کمتر شده بود. ولی دوباره به خاطر بیماری پیش اومده این اتفاق داره می افته! دیروز با بابا سر سایز دستکش ظرفشویی، نوع اسکاچ که باهاش ظرف بشوریم و این که کدوم مایع ظرفشویی بهتر کف می کنه صحبت می کردیم. به نتایج مبسوطی رسیدیم که شما رو هم در جریان می ذارم. از اونجایی که سایز دستای من و بابا فرق می کنه و من دستکش سایز small استفاده می کنم و بابا large، قرار شد برای این که جلوی ظرفشویی شلوغ نشه دستکش سایز medium بخریم و با دستکش ها کنار بیاییم! مایع ظرفشویی جام هم که اصلا به درد نمی خوره و کف نمی کنه! اسکاچ هم زر اسکاچ استفاده کنیم که هم اسکاچ داره و هم ابر که کف رو توی خودش نگه داره!

برای خرید ماشین ظرفشویی هم فکر کردیم. منتها باید اول جاشو توی آشپزخونه تعبیه کنیم و عصر هم داریم برای تحقیق می ریم چند تا فروشگاه لوازم خانگی!

نوشته شده توسط "می" درساعت 11:36| | لينك ثابت
پنجشنبه یکم اسفند 1387
کاش نادان بودم

 

کلکسیون بیماری توی خانواده ی ما جمع شده. می تونیم یه نمایشگاه برگزار کنیم! نگرانم! نه از بیماری، از نگرانی که توی چشمای مامان می بینم. می دونم چیز زیاد مهمی نیست ولی یکی بیاد اینو به مامان من بگه! مامان! قرار نشد حالا که شصت سالت شده انواع و اقسام بیماری ها بیاد سراغتا! به جون خودم آی نید یو!

بمیره این اینترنت که این همه اطلاعات توش هست و وقتی آدم می خونه و اطلاعاتش زیاد می شه، بغض گلوشو می گیره. جدی گاهی اوقات نادانی خیلی بهتره!   

نوشته شده توسط "می" درساعت 22:57| | لينك ثابت