امروز صبح زود رفتم بانک یه سری کارای بانکی پدر رو انجام بدم. سالن بورس و اوراق بهادار هم در همون سالنی بود که من کار داشتم. یه پیرمرد اومده بود سود اوراق مشارکتشو دریافت کنه. یه بساطی داشت خنده آور. منم یه جورایی وارد ماجرا شدم و بعدشم وایسادم تا آخر ماجرا رو تماشا کردم تا بیام این جا برای شما هم بنویسم!
بعد از پر کردن فیش ها توسط پیرمرد، تحویلدار مبلغ سود دریافتی رو حساب کرد و گویا کاربن رو برعکس گذاشته بود و فیش ها خراب شد و پیرمرد مجبور شد دوباره یه سری فیش دیگه پر کنه. خلاصه پر کرد و بعد که رقم حساب شده رو با عددی که خودش محاسبه کرده بود تطبیق داد و دید که نمی خونه کلی سر و صدا کرد که ای بابا کم دادین و .... یارو تحویلداره رو کاغذ براش نوشت که حاجی این دو تا عددو که با هم جمع کنیم همین میشه که تو درآوردی. فکر کنم پیرمرد سواد حسابی نداشت که جمع و ضرب بلد باشه. من توی صف سیبا ایستاده بودم و نزدیک پیرمرد. می زنه به شونه من و میگه خانم شما سواد دارین؟!!! می گم بله!
چطور؟ میگه این دو تا عدد رو جمع بزن ببین چند می شه؟ من حساب کردم و مطمئنم تحویلدار اشتباه کرده! منم موبایلمو درآوردم براش زدم به ماشین حساب و میگم حاج آقا درسته همون عدد خودتون میشه تا راضی شد. بعد باید می اومد این طرف که پول رو دریافت کنه. قبلش به همون تحویلدار اولی میگه اون چهار تا فیشی که قبلا پر کردم و اشتباه شد رو بهم بدین! تحویل دار میگه آقا اونا رو پاره کردم ریختم دور! به درد من نمی خورد. شما هم که سودتو گرفتی. باز به تحویلدار میگه کاغذ پاره هاشو بده به من! یه موقع یکی برمی داره می چسبونه ازش استفاده می کنه!!! تحویلدار می گه آخه حاجی! وقتی اوراق دست تو هست هیچ کس با این فیش ها کاری نمی تونه بکنه تازه من پاره کردم ریختم توی سطل آشغال! پیرمرد میگه سطلو ببینم! خلاصه تحویلدار عصبانی میشه و سطل رو می ذاره بالا و پیرمرد تا سطل رو نمی بینه که فیش های خودشه که پاره شده و توی سطل ریخته خیالش آسوده نمیشه! حالا که از اون جا خیالش آسوده شد که خطری متوجه پول هاش نیست و کسی قرار نیست با اون فیش های ریز ریز شده سود ایشون رو دریافت کنه، میاد سمت صندوقی که باید سودش رو دریافت کنه! حالا داره این جریان فیش ها رو برای همکار تحویلدار قبلی تعریف می کنه و کاملاً هم حق رو به جانب خودش میده که آره من حق داشتم اون کاغذ پاره ها رو مطالبه کنم و این در حالیه که جماعت زیادی توی صف منتظرن که کارشون انجام بشه و من ناخودآگاه بیت اول این شعر یادم میاد که:
آدمی پیر که شد حرص جوان می گردد....


