تبليغاتX
NuX VoMiCA
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387
حرص

 

امروز صبح زود رفتم بانک یه سری کارای بانکی پدر رو انجام بدم. سالن بورس و اوراق بهادار هم در همون سالنی بود که من کار داشتم. یه پیرمرد اومده بود سود اوراق مشارکتشو دریافت کنه. یه بساطی داشت خنده آور. منم یه جورایی وارد ماجرا شدم و بعدشم وایسادم تا آخر ماجرا رو تماشا کردم تا بیام این جا برای شما هم بنویسم!

بعد از پر کردن فیش ها توسط پیرمرد، تحویلدار مبلغ سود دریافتی رو حساب کرد و گویا کاربن رو برعکس گذاشته بود و فیش ها خراب شد و پیرمرد مجبور شد دوباره یه سری فیش دیگه پر کنه. خلاصه پر کرد و بعد که رقم حساب شده رو با عددی که خودش محاسبه کرده بود تطبیق داد و دید که نمی خونه کلی سر و صدا کرد که ای بابا کم دادین و .... یارو تحویلداره رو کاغذ براش نوشت که حاجی این دو تا عددو که با هم جمع کنیم همین میشه که تو درآوردی. فکر کنم پیرمرد سواد حسابی نداشت که جمع و ضرب بلد باشه. من توی صف سیبا ایستاده بودم و نزدیک پیرمرد. می زنه به شونه من و میگه خانم شما سواد دارین؟!!! می گم بله!  چطور؟ میگه این دو تا عدد رو جمع بزن ببین چند می شه؟ من حساب کردم و مطمئنم تحویلدار اشتباه کرده! منم موبایلمو درآوردم براش زدم به ماشین حساب و میگم حاج آقا درسته همون عدد خودتون میشه تا راضی شد. بعد باید می اومد این طرف که پول رو دریافت کنه. قبلش به همون تحویلدار اولی میگه اون چهار تا فیشی که قبلا پر کردم و اشتباه شد رو بهم بدین! تحویل دار میگه آقا اونا رو پاره کردم ریختم دور! به درد من نمی خورد. شما هم که سودتو گرفتی. باز به تحویلدار میگه کاغذ پاره هاشو بده به من! یه موقع یکی برمی داره می چسبونه ازش استفاده می کنه!!! تحویلدار می گه آخه حاجی! وقتی اوراق دست تو هست هیچ کس با این فیش ها کاری نمی تونه بکنه تازه من پاره کردم ریختم توی سطل آشغال! پیرمرد میگه سطلو ببینم! خلاصه تحویلدار عصبانی میشه و سطل رو می ذاره بالا و پیرمرد تا سطل رو نمی بینه که فیش های خودشه که پاره شده و توی سطل ریخته خیالش آسوده نمیشه! حالا که از اون جا خیالش آسوده شد که خطری متوجه پول هاش نیست و کسی قرار نیست با اون فیش های ریز ریز شده سود ایشون رو دریافت کنه، میاد سمت صندوقی که باید سودش رو دریافت کنه! حالا داره این جریان فیش ها رو برای همکار تحویلدار قبلی تعریف می کنه و کاملاً هم حق رو به جانب خودش میده که آره من حق داشتم اون کاغذ پاره ها رو مطالبه کنم و این در حالیه که جماعت زیادی توی صف منتظرن که کارشون انجام بشه و من ناخودآگاه بیت اول این شعر یادم میاد که:

آدمی پیر که شد حرص جوان می گردد....

نوشته شده توسط "می" درساعت 19:9| | لينك ثابت
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387
انتظار

 

وقتی منتظر نامه ای هستم و نمیاد اعصابم به هم می ریزه و از دست سهل انگاری بعضی از آدما حرصم در میاد! آخه آدم حسابی صنار بیشتر پول می دادی با DHL می فرستادی یا به من می گفتی بهت می گفتم هزینه اش رو تقبل می کنم. اول میگه با DHL می فرستم بعدش می بینم برداشته با پست عادی نامه رو فرستاده معلوم نیست کی برسه! اصلا برسه؟ نرسه؟ توی اداره پست اونجا یا این جا گم بشه! من دیگه نمی تونم دوباره یک سال دیگه عقب بیفتم این بار هم به خاطر حماقت یه نفر دیگه!

نوشته شده توسط "می" درساعت 23:2| | لينك ثابت
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
دقیقه 90

 

حکایت من و مقاله ای که دیشب باید تمومش می کردم و می فرستادم شد همون حکایت دقیقه 90 و مثل معروف 7 نفر آیینه به دست، میِ کچل سَرِشو می بست!

به نظر نویسندگان، مقاله خوبی شد. البته مشک آن است که خود ببوید نه آن که عطار بگوید! ولی این دو سه روز خیلی خسته شدم. فکر کنم تا حالا توی عمرم اینقدر برای رسوندن مقاله یا هر چیزی به جایی تلاش نکرده بودم! شاید یه جورایی توی رودرواسی با معرف سمینار قرار گرفتم! حالا ببینیم نظر آقای دکتر ... و هیأت داوران چی میشه!

نوشته شده توسط "می" درساعت 13:32| | لينك ثابت
شنبه نوزدهم بهمن 1387
زاد روزم

 

به همین سرعت، 32 سال از اون لحظه ای که یه نی نی تپلی و غرغرو و فوضول، پا به این دنیای بی در و پیکر گذاشت، گذشت...

 

نوشته شده توسط "می" درساعت 22:12| | لينك ثابت
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387
بهار جونم تولدت مبارک

 

بهار جونم تولدت مبارک

 

نوشته شده توسط "می" درساعت 17:20| | لينك ثابت
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387
گزارش

 

رفتم دکتر گفت قرص هایی که می خوردی دیگه بدنت بهش عادت کرده و این علائم روی پوستت یعنی بدنت این قرص ها رو جواب کرده. گفتم خوب الحمدلله!  بدن من همین یه آنتی بیوتیک رو قبول می کرد که اونم....

گفتم خوب حالا جایگزین چی بخورم؟ گفت فعلا هیچی! یه سری پماد و قطره داده برای التهاب های حاصل از داروی قبلی.

داشتم غرغر می کردم که نمی دونم چرا این اداره بیمه صفحه های دفترچه بیمه رو اینقدر کم می ذاره! هر روز باید برم اداره بیمه برای تعویض دفترچه!  خواهرم میگه کم نیست! تو هی تند تند می ری دکتر!

نوشته شده توسط "می" درساعت 11:45| | لينك ثابت
جمعه یازدهم بهمن 1387
Congratulation

 

به انگلیسی اس ام اس دادم برای یه آقایی از دست اندر کاران مجله ای که مقاله ام توش چاپ شده، که فلانی این مجله ای که می گویند مقاله ما در آن چاپ شده است چند تاییش را به خودمان نمی دهند که پُز آن را به فک و فامیل و دوست و آشنا بدهیم؟

ببین به انگلیسی چی جواب داده؟

Hi, I see, I send mag for you. Congratulation for publish mag. Your article very good. Thanks God

بعد از دریافت این اس ام اس نیم ساعت ولو شده بودم رو زمین دلمو گرفته بودم می خندیدم! نه این که شوخی کرده باشه این جوری اس ام اس داده باشه ها! نه! طرف زبانش در حد "آی ام اِ بلاک برده!" ادعایی هم نداره که زبانش خوبه! یعنی امروز هر چی زبان بلد بود همه رو جمع کرد توی این اس ام اس و برای من فرستاد! باشد که رستگار شود! حالا بگم طرف دانشجوی دکترای این مملکته؟!

نوشته شده توسط "می" درساعت 15:54| | لينك ثابت
سه شنبه هشتم بهمن 1387
افتخار

 

سلام

مدتهاست که اسپاسم پام خوب نشده و کماکان مثه پنگوئن لینوکس راه میرم. دیروز بعد از مدتها گفتم شاید این اسپاسم از کم تحرکی باشه. سر ظهر که هوا یه کم گرمتره زدم بیرون. دیدم نه بابا تنها پیاده روی کردن به این راحتی ها هم نیست. تا یه مسیر کوتاهی رفتم و بعد منتظر تاکسی ایستادم. تا یه جایی رو تاکسی سوار شدم و تصمیم گرفتم یه مسیر خلوتی رو پیاده برم. همین جور که داشتم می رفتم و از کنار ساختمون ها رد می شدم چشمم خورد به یه تفت (تفت میگن این مکعبی های چراغونی شده که عکس مرده رو میزارن توش؟!) یه نفر که فوت شده بود. با خودم گفتم عکس چقدر آشناست! ازش رد شده بودم ولی برگشتم و اسم و فامیل طرف رو از رو اعلامیه خوندم. بله! خودش بود. یه حاج آقای نه چندان مسن از دوستان پدر! به مسیرم ادامه دادم و تا محل کار پدر رو پیاده رفتم.

-          با آژانس اومدی؟

-          نه با تاکسی های مسیری و یه قسمتی از راه رو هم پیاده اومدم. یه خبر هم دارم!

-          چه خبری؟

-          اسم کوچیک حاج آقا فلانی، بهمان بود؟

-          آره! چطور یاد اون افتادی؟

-          خوب دیگه حالا نیست! اعلامیه فوتشو دم در شرکتشون دیدم!

-          ای بابا! اون که سالم و سرحال بود!

-          چه می دونم خوب دیدم دیگه با دقتم نگاه کردم.

بعد بابا خواست بره ببینه که مسجدش کی هست! گفتم ولش کن! زنگ بزن! عصرش که بابا داشت منو می رسوند از همون مسیر اومدیم و دیگه اون دم و دستگاه دم شرکت نبود! بابا گفت توهم نزدی؟ گفتم: نه بابا بود! حالا فردا زنگ بزنین بپرسین! بابا یه کم عصبی بود و گفت دیگه هم پیاده راه نیفت با این پات! گفتم: چرا؟ بد بود پیاده اومدم براتون خبر آوردم؟! گفت: عالی بود! خبر مرگ آوردن افتخار داره!

پاورقی: داروهای جدید شروع کردم! از همونا که عوارض داره. تیکه تیکه پوستم قرمزه و خارش داره! تا قطع کامل دارو این عوارض و اعصاب به هم ریخته کماکان وجود خواهد داشت!

                                                                               

                                                                                            امضاء: هاپو می!

نوشته شده توسط "می" درساعت 10:56| | لينك ثابت
یکشنبه ششم بهمن 1387
آب خوردن

 

دیگه کنار گذاشتن بعضی آدما به راحتی یه آب خوردن شده برام! تنها راهش پیدا کردن اسم اون طرف توی دفترچه تلفن و پاک کردنشه!

پاورقی: مدتهاست از یکی از دوست جونام خبر ندارم. موبایلش خاموشه و جواب ایمیلی رو هم که براش فرستادم نداده. امیدوارم هر جا هست حالش خوب باشه و سالم و سلامت باشه.

نوشته شده توسط "می" درساعت 21:20| | لينك ثابت
چهارشنبه دوم بهمن 1387
آزمون بین المللی دیگر

 

تصمیم دارم برای آزمون بین المللی GMAT آماده بشم! این آزمون مثل آزمون GRE و البته فقط برای کسانی هست که می خوان در رشته MBA در دانشگاههای معتبر دنیا تحصیل کنن! اعتبار مدرکش 5 ساله و آزمونش در ایران برگزار نمیشه. نمونه سؤالاتی رو که از این آزمون دیدم خیلی با حال بود! علاوه بر این اینکه تسلط به زبان انگلیسی لازم داره، باید ریاضیات و هندسه و جبر و مثلثات دبیرستان یادت باشه و البته باهوش هم باشی و حواست هم خیلی جمع باشه! این جور که از معرفی این آزمون فهمیدم نمره کُلِّش از 800 هست و 720 به بالا نمره ایده آلیه که اکثر دانشگاههای خوب دنیا قبول دارن!

پاورقی: برای تنویر افکار عمومی بگم که نمی خوام در دانشگاههای معتبر دنیا تحصیل کنم ولی چون چند ماهی بیکارم تصمیم گرفتم در این آزمون هم خودم رو یه محکی بزنم. بیکاریه دیگه! آدمی می زنه به سر و کلّه اش!

پاورقی پریم: اگه کسی در جستجوی اینترنتی با کلمات MBA، GMAT، GRE اومد این وبلاگ و این متنو دید عذرخواهی می کنم که دست خالی برگشت!

نوشته شده توسط "می" درساعت 8:43| | لينك ثابت