سلام
زندگی خیلی بالا و پایین داره و آدم هیچ وقت نمی تونه چیزی رو پیش بینی کنه. یه چیزایی اتفاق می افته که آدم با دیدن یا شنیدنش حیرون و سرگردون می مونه. بعضی ها میگن زیبایی زندگی به همین ندونستن ها و اتفاق های غیر منتظرشه و این که آدم از فرداش خبر نداشته باشه. نمی دونم! درسته یا نه؟
من اعتقاد دارم اگه آدم بدونه چه اتفاقای بد یا خوبی قراره براش بیفته، بهتره و براش برنامه ریزی می کنه. شاید جلوی اتفاقای بد رو بتونه بگیره....
بگذریم. اینا که همش فرض محاله و قرار هم نیست توی این دنیایی که آفریننده اش این همه سال اینجوری داره اداره اش می کنه با غرغرای من تغییری حاصل بشه.
فکر می کردم خیلی توان دارم! اونقدر که قادر باشم تنها زندگی کنم! ولی اتفاق های این چند روز بهم ثابت کرد که نه! می جان! اونقدرها هم که فکر می کردی قوی نیستی! با همین یکی دو هفته کارِ خونه و ظرف شستن (تازه غذا پختن به اون معنا نداشتم یا بابا غذا می پخت یا غذای آماده می خوردیم) دو بار مریض شدم. یه شبی که توی یکی از پست های قبلی هم نوشتم از شدت درد توی پشت و قفسه سینه خوابم نبرد و یه صبحی که از شدت سردرد و حالت تهوع و این که حتی قادر نبودم چشمامو باز کنم و همه جا رو تیره و تار می دیدم تا ظهر خوابیدم. فکر کردم چقدر ضعیفم. با این همه ادعا هم می خوام برای خودم تنها برم این ور و اون ور. یکی نیست بگه آخه آدم حسابی! تو این دو هفته کله پا شدی! حالا نظرت چیه؟
این چند روز اخیر اتفاقایی افتاد که مهمترینش از دست دادن فامیلی بود که هیچ وقت ندیده بودمش و حتی از وجودش هم تا زمان مرگش اطلاعی نداشتم. (از اون سری فامیل هایی که اسمن فامیلیم و حتی عید به عید هم همدیگه رو نمی دیدیم و انگار که فقط هم فامیل بودیم) از دست دادن این بچه فامیل نادیده وقتی برای ما این قدر دردناک بود، دیگه حتما برای پدر و مادر داغدیده اش، سنگین و شاید غیر قابل تحمل باشه! ولی خوب زندگیِ بی رحمیِ دیگه! چی کارش میشه کرد؟ همین جوری بی وقفه ادامه داره....
تلفن های ثابت و موبایل ها هم که چند روز معلوم نیست چه مرگشونه که دائما قطعه! اینم یه دلیل می تونه باشه برای کم رنگ بودن من!
خلاصه که رفقای عزیز من! ما مجبوریم. مجبوریم که سختی ها و خستگی های این زندگی رو تحمل کنیم و بگذرونمیش. بریم به زندگیمون برسیم....
پاورقی: این نرم افزار نیم فاصله کار نمی کنه! تلاش کردم که توی این نوشته ام استفاده کنم ولی نشد!