تبليغاتX
NuX VoMiCA
شنبه بیست و هشتم دی 1387
خیاط باشی

 

همیشه وقتی شلوار می خرم به دلیل سروی قدم  باید کمی کوتاهش کنم. دیشب داشتم همین کارو می کردم. قیچی رو گذاشتم و پاچه شلوار رو کوتاه کردم بعد از کوک زدن و دوختن، تست کردم ببینم اندازه شده یا نه؟! دیدم خواهرم داره می خنده و میگه شبیه شلوار مستر بین شده! نگاه کردم دیدم اووه! چقدر کوتاه شده! دیگه اون شلوار قابل استفاده نیست!

آگهی بازرگانی: کوتاه کردن شلوار پذیرفته می شود!

نوشته شده توسط "می" درساعت 14:2| | لينك ثابت
شنبه بیست و هشتم دی 1387
گیج ِ بی حواس (2)


دارم دی وی دی رایت می کنم، تقریبا رسیده به 80 درصد. از بس عجله دارم و می خوام چند تا کار رو با هم انجام بدم، یه سی دی بک آپ از سری قبل توی سی دی هام پیدا میکنم که ببینم توش چیه؟ دی وی دی درایو رو باز می کنم که اطلاعات روی سی دی رو ببینم! به راحتی عملیات رایت کردن متوقف می شه و دی وی دی از بین می ره! من تازه متوجه میشم که ااااا! داشتم رایت می کردم و نباید در دی وی دی درایو رو باز می کردم!

نوشته شده توسط "می" درساعت 1:11| | لينك ثابت
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387
گیج ِ بی حواس (1)


صبح رفتم واسه بک آپ گرفتن از اطلاعات روی کامپیوترم چند تا دی وی دی بخرم. موقع حساب کردن از فروشنده می پرسم: آقا چقدر شد؟ میگه سه تا هر کدوم 300 تومان جمعا میشه نهصد. دو تا پنج هزار تومانی از توی کیفم در آوردم و میگم بفرمایید. یارو یه نگاهی به من می اندازه و میگه خانوم گفتم نهصد تومان! این که خیلی زیاده! یه نگاهی به پولای روی میزش می اندازم و به زور می خندم و میگم ببخشید! میگه هزار تومانی ندارید؟ از توی کیف پولم یه دو تومنی بهش می دم و بقیه اش رو می گیرم و از فروشگاه میام بیرون!

نوشته شده توسط "می" درساعت 11:9| | لينك ثابت
یکشنبه بیست و دوم دی 1387
مگه دکترها هم می میرند؟

 

امروز بابا گفت: دکتر ... متخصص مغز و اعصاب هم فوت کرد!

من در حالی که از تعجب دهنم باز مونده بود: ااااااا همون که من چند سال پیش می رفتم پیشش؟!

بابا: آره!

من: مگه دکترها هم می میرند؟

بابا:

نوشته شده توسط "می" درساعت 13:19| | لينك ثابت
شنبه بیست و یکم دی 1387
لینوکس


شبیه پنگوئن راه میرم این روزا! پا درد هم بد دردیه! هه هه! بابا هنوز زوده به شناسنامه ام نگاه بندازم! این چه وضعیه! چشمم که اونجوری. اینم از پام! چه بامزه شده این راه رفتنم!

نوشته شده توسط "می" درساعت 20:49| | لينك ثابت
جمعه بیستم دی 1387
غرغرو

 

خدا رو شکر که قضاوت عجولانه نکردم. غرغرانه رو که برای خودم نوشتم کمی آروم شدم و افکاری که باعث شده بود ذهنم نا آروم و متلاطم بشه، کم رنگ شد. این روزا چشمام تار شده و همین تاری دید باعث نگرانیم شده و تحملم پایین اومده. طاقت هر چیزی که بر خلاف میلم باشه رو ندارم و دائم غر می زنم و بهونه می گیرم. می دونم همه چی همونه که قبلا بوده و هیچی تغییر نکرده. اینم منم که غرغرو تر شدم! پس جای نگرانی نیست!

نوشته شده توسط "می" درساعت 13:20| | لينك ثابت
جمعه بیستم دی 1387
حلّال

 

متنی پر از غرغر نوشتم. ولی بازم صبر می کنم. شاید هنوز برای قضاوت زود باشه. می ذارم مونده و بیات بشه. شاید نیازی به پابلیش نشد و همه چی ختم به خیر شد. به هر حال من این بار تصمیم نمی گیرم و صبورانه منتظر می مانم. زمان حلّاله....

نوشته شده توسط "می" درساعت 1:16| | لينك ثابت
پنجشنبه نوزدهم دی 1387
بهترین راه حل

 

ساعتهاست صفحه ورد بازه و من نمی تونم چیزی بنویسم. سکوت هنگام عصبانیت درسیه که این چند سال یاد گفتم. به سکوتم ادامه میدم تا آروم بشم و منطقی پاسخ بدم. این بهترین راه حله!

نوشته شده توسط "می" درساعت 13:43| | لينك ثابت
دوشنبه شانزدهم دی 1387
قانون تاثیر تلاش

 

یکی از قوانین برایان تریسی قانون تاثیر تلاشه! این قانون میگه:

همه امیدها، رویاها، هدف ها و آرمان های شما در گروی سخت کوشی شماست!

هرچه بیشتر تلاش کنید، بخت و اقبال بهتری پیدا می کنید...

هیچ راه میان بری وجود ندارد...

نوشته شده توسط "می" درساعت 16:41| | لينك ثابت
یکشنبه پانزدهم دی 1387
دلبری دروغ گو

 

امان از دست این مخابرات سیار! از هر نوعش! اس ام اس می زنی برای تبریک تولد! دلبری اس ام اس هم میاد! ولی اس ام اس به دست طرف نمی رسه! و جالب اینه که دوسته فکر می کنه تو به یادش نبودی و تو فکر می کنی عجب دوستی بوده! یه تشکر هم نکرد بابت تبریک!

پاورقی: برای تبریک و پیام های مهم شش دقیقه مکالمه بهتر از یک اس ام اس با دلبری است!

نوشته شده توسط "می" درساعت 16:53| | لينك ثابت
شنبه چهاردهم دی 1387
با عرض معذرت

 

آخه خانوم فضول تو که میری خواستگار می فرستی برام نمی گی من این همه بوی فرند رو چه جوری رها کنم برم شوخر کنم؟! دلت خوشه ها! دارم آزاد واسه خودم میگردم و از زندگیم لذت می برم. شوخر واسه چیمه!

نگران دوران پیری "می" هم نباش! اون موقع هم که پیر شد میره سرای سالمندان یه پیرمرد زن مرده پیدا می کنه باهاش دوست میشه! خدا بزرگه! تو اصلا نگران نباش و سرت رو توی زندگی "می" نکن خانوم جان! "می" خوشش نمیاد!

نوشته شده توسط "می" درساعت 16:55| | لينك ثابت
سه شنبه دهم دی 1387
اسمایلی آدمک سبز در یاهو

 

توی این هیر و ویر و اوضاع بهم ریخته غ*ز*ه منم رفتم یه مقاله پیدا کردم از دانشگاه ت*ل*آ*و*ی*و! عمراً ترجمه اش کنم!

نوشته شده توسط "می" درساعت 11:37| | لينك ثابت
شنبه هفتم دی 1387
اینم مخابرات سیار

 

سلام

همیشه توی محدوده خونه ما قبض های تلفن و موبایل رو پستچی هم زمان میاره. این ماه فقط قبض های تلفن رو انداخته بودن توی خونه و موبایل ها نبود. چند روز صبر کردیم گفتیم حتما میاد ولی خبری نشد! امروز صبح زنگ زدم روابط عمومی مخابرات سیار یه دختره که انگار مغزش با تأخیر حرفها رو پردازش می کرد گوشی رو برداشته هر چی که می پرسم سه دقیقه بعد به مغزش میرسه و جواب میده. از این همه کندی اعصابم خورد شد! آخر میگه سی دی ها خراب بودن برای یه سری از مشترکین اصلا قبض صادر نشده! برید دفتر خدمات پستی المثنی بگیرید! جالبه که برای هر قبض المثنی دویست تومان هم می گیرن! بهش میگم قبض رو که گم نکردیم! شما نفرستادید! دوباره بعد از 3 دقیقه تأخیر یه چیزای نامفهومی میگه و من در حالی با عصبانیت بهش میگم چه روابط عمومی خوبی داره این مخابرات سیار! گوشی رو می کوبم روی تلفن....

بعدش زنگ می زنم نامه رسانی اداره کل پست با موزع مربوطه صحبت می کنم میگه حدود 600 تا قبض موبایل در محدوده شما اصلا صادر نشده! اگه مبالغش کمه بذارید با سری بعد با هم پرداخت کنید! منم چی بگم دیگه تشکر می کنم و خداحافظی!

روز به روز همه دارن پیشرفت می کنن. ما داریم کجا می ریم؟!

نوشته شده توسط "می" درساعت 10:32| | لينك ثابت
چهارشنبه چهارم دی 1387
ترازو

 

سلام

دیروز صبح رفتم اداره پست یه پاکت کوچیک رو پست پیشتاز کنم. رفتم اون قسمتی که پاکت ها رو وزن می کنه و مهر تمبر روی پاکت می زنه! یارو پاکت رو گرفته می ذاره روی ترازوی خاموش! تازه دستشم به پاکت! مثلا وزن کرده! و میگه 800 تومان! با تعجب یه نگاه بهش کردم و میگم وزن کردید؟ میگه بله! میگم ولی انگار ترازوتون خاموشه!!! حتما چشم بصیرت دارید که وزنشو دیدید! میگه خانوم کار ما همینه! هر روز با یه عالمه نامه سر و کار داریم. دیگه چشم بسته می فهمیم وزن هر نامه چقدره! میگم بر منکرش لعنت! ولی این کارتون که می ذارید روی ترازوی خاموش و برمی دارین یه جورایی گول زدن مشتریه! از همون اول هزینه پستی رو اعلام کنید امثال من که این حرکت شما رو می بینن، راضی تر هستن تا اینجوری ملت رو خر فرض کنید! یه هزار تومنی بهش دادم و پاکتم رو گرفتم. رفتم اون قسمتی که قبض برای پیشتاز صادر می کنن! صدا می زنه خانوم بقیه پولتون! یه دویست تومنی با انواع و اقسام چسب زخم و چسب الکتریکی و چسب کاغذی میده دستم! از اداره پست میام بیرون....

نوشته شده توسط "می" درساعت 8:29| | لينك ثابت
سه شنبه سوم دی 1387
ضعف

 

سلام

زندگی خیلی بالا و پایین داره و آدم هیچ وقت نمی تونه چیزی رو پیش بینی کنه. یه چیزایی اتفاق می افته که آدم با دیدن یا شنیدنش حیرون و سرگردون می مونه. بعضی ها میگن زیبایی زندگی به همین ندونستن ها و اتفاق های غیر منتظرشه و این که آدم از فرداش خبر نداشته باشه. نمی دونم! درسته یا نه؟

من اعتقاد دارم اگه آدم بدونه چه اتفاقای بد یا خوبی قراره براش بیفته، بهتره و براش برنامه ریزی می کنه. شاید جلوی اتفاقای بد رو بتونه بگیره....

بگذریم. اینا که همش فرض محاله و قرار هم نیست توی این دنیایی که آفریننده اش این همه سال اینجوری داره اداره اش می کنه با غرغرای من تغییری حاصل بشه.

فکر می کردم خیلی توان دارم! اونقدر که قادر باشم تنها زندگی کنم! ولی اتفاق های این چند روز بهم ثابت کرد که نه! می جان! اونقدرها هم که فکر می کردی قوی نیستی! با همین یکی دو هفته کارِ خونه و ظرف شستن (تازه غذا پختن به اون معنا نداشتم یا بابا غذا می پخت یا غذای آماده می خوردیم) دو بار مریض شدم. یه شبی که توی یکی از پست های قبلی هم نوشتم از شدت درد توی پشت و قفسه سینه خوابم نبرد و یه صبحی که از شدت سردرد و حالت تهوع و این که حتی قادر نبودم چشمامو باز کنم و همه جا رو تیره و تار می دیدم تا ظهر خوابیدم. فکر کردم چقدر ضعیفم. با این همه ادعا هم می خوام برای خودم تنها برم این ور و اون ور. یکی نیست بگه آخه آدم حسابی! تو این دو هفته کله پا شدی! حالا نظرت چیه؟

این چند روز اخیر اتفاقایی افتاد که مهمترینش از دست دادن فامیلی بود که هیچ وقت ندیده بودمش و حتی از وجودش هم تا زمان مرگش اطلاعی نداشتم. (از اون سری فامیل هایی که اسمن فامیلیم و حتی عید به عید هم همدیگه رو نمی دیدیم و انگار که فقط هم فامیل بودیم) از دست دادن این بچه فامیل نادیده وقتی برای ما این قدر دردناک بود، دیگه حتما برای پدر و مادر داغدیده اش، سنگین و شاید غیر قابل تحمل باشه! ولی خوب زندگیِ بی رحمیِ دیگه! چی کارش میشه کرد؟ همین جوری بی وقفه ادامه داره....

تلفن های ثابت و موبایل ها هم که چند روز معلوم نیست چه مرگشونه که دائما قطعه! اینم یه دلیل می تونه باشه برای کم رنگ بودن من!

خلاصه که رفقای عزیز من! ما مجبوریم. مجبوریم که سختی ها و خستگی های این زندگی رو تحمل کنیم و بگذرونمیش. بریم به زندگیمون برسیم....

پاورقی: این نرم افزار نیم فاصله کار نمی کنه! تلاش کردم که توی این نوشته ام استفاده کنم ولی نشد!

 

نوشته شده توسط "می" درساعت 1:54| | لينك ثابت