تبليغاتX
NuX VoMiCA
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387
تعمیرات اساسی

 

مغزم نیاز به overhaul داره! هیچ چیز دیگه ای چاره ساز نیست!

نوشته شده توسط "می" درساعت 23:57| | لينك ثابت
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387
عید غدیر مبارک
 

کوله بارت را ببند!
شاید این فرصت آخر باشد!
که به مقصد برسیم 
بشناسیم خدا و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم
می شود آسان رفت...
می شود کاری کرد که رضا باشد او!
ای سبکبال  در این راه شگرف،
در مناجات خدایی شدنت،
هرگز از یاد مبر
من جامانده بسی محتاجم

پاورقی: اینم اس ام اس یکی از دوستان برای تبریک عید غدیر.

نوشته شده توسط "می" درساعت 10:41| | لينك ثابت
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
فریاد

 

آن چه البته به جایی نرسد فریاد است....

پاورقی: داره برف میاد!

نوشته شده توسط "می" درساعت 19:38| | لينك ثابت
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387
بشقاب پرنده

 

شبا بعد از شام که ظرفارو می شورم، صبح که پا میشم میرم توی آشپزخونه می بینم بابا ظرفا رو از توی آبچکان جمع کرده و توی کابینت جاسازی کرده! امروز ظهر که اومدم از توی کابینت ظرف بردارم بشقاب غذاخوری رو در آوردم که ناهار بکشم دیدم یه چیزی پرواز کرد افتاد روی زمین و شکست!

بابا جای ظرفارو توی کابینت خوب بلد نیست و جا به جا می ذاره. مثلا به جای این که بشقاب کوچیکارو سر جای خودش و جداگانه بذاره، می ذاره توی بشقاب بزرگا! و اینجوری میشه که ما توی خونمون بشقاب پرنده از نوع فسقلی اش پیدا میشه!

نوشته شده توسط "می" درساعت 13:55| | لينك ثابت
شنبه بیست و سوم آذر 1387
یووووووو هووووووو

 

یووووووو هووووووو! مقاله ام توی این شماره فصل نامه ای که براش مطلب رو فرستاده بودم، چاپ میشه! همین الان آقاهه زنگ زد و  از مقاله خوبم تشکر کرد و این خبرو داد!  

پاورقی: دکتر امروز نبود. ولی حس بهتری دارم. حتما برای نوار قلب میرم پیش متخصص. ولی پزشک عمومی رفتم گفت مشکل قلبی نداری. عصبی شدی! برو بچسب به زندگیت!

نوشته شده توسط "می" درساعت 19:20| | لينك ثابت
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387
قلب

 

دیشب درد کشنده قطع و وصل شونده قفسه سینه و دنده های سمت چپم باعث شد فکر کنم طلوع خورشید امروز صبح رو نمی بینم. حس بدی بود.

الان درد کمتری دارم ولی گاهی هم بدجور میگیره. تا شنبه اگه عمری باشه میرم یه متخصص قلب و عروق چک کنم.

نوشته شده توسط "می" درساعت 14:37| | لينك ثابت
سه شنبه نوزدهم آذر 1387
ماشین ظرف شویی

 

سلام

توی خونه ما همیشه ظرفا رو مامانم میشوره و من و بابا نقش ظرف کثیف کن رو داریم! حالا که مامان به خاطر دستش نمی تونه ظرف بشوره، من و بابا نوبت گذاشتیم. ظرفای نوبت خودمو خودم می شورم و نوبت بابا که میشه سر میز شام میگه امشب نوبت منه ظرف بشورم؟ می خندم و میگم نه! و نوبت اونم که هست باز من نقش ماشین ظرفشویی رو دارم! حالا سعی می کنیم به خاطر این که زحمتون کم بشه کمتر ظرف کثیف کنیم!

پاورقی: امروز کمی حال روحیم بهتره. ما بچه ها چقدر قدر ناشناسیم و باید چه اتفاقی بیفته تا یادمون بیفته پدر و مادرمون چقدر زحمتون رو کشیدن. چقدر در زندگی روزمره مون غرق می شیم که وقتی از پدر و مادرمون دور میشیم حتی فرصت یه تلفن زدن و دلجویی ازشون رو نداریم! چقدر نمی بینیم که مادر و پدر تنها از ما انتظار همین یه احوالپرسی رو دارن و ما همین کار کوچیک رو ازشون دریغ می کنیم.

نوشته شده توسط "می" درساعت 20:21| | لينك ثابت
دوشنبه هجدهم آذر 1387
شکرگزاری

 

امروز مامانو بردم دندون پزشکی. چون با اون دو تا دندون شکسته جلویی نمی تونست غذا بخوره. دکتر دیده! میگه چه ضربه ای بوده؟ این دو تا دندون رو پتک هم نمی تونسته بشکنه.

یه پیرمردی توی دندونپزشکی بود وقتی دست آتل بندی شده مامانو دید پرسید چی شده؟ جریان رو که فهمید گفت: مدتی پیش منم موتور زد و فرار کرد. 25 روز کما بودم و 90 روز کسی رو نمی شناختم! بیچاره پیرمرد پاشم اون زمان شکسته بود و هنوز پیچ و پلاک توش بود.

من فقط پیرمرد رو نگاه می کردم و باز خدا رو شکر کردم.

حالم اصلا خوب نیست با این که حال مامان خوبه و راحت غذا (فعلا غذای نرم) می خوره و راه میره ولی نمی دونم من چرا نمی تونم این قضیه تصادف رو هضم کنم.

پاورقی: خوبه خدا همیشه یه جا برای شکرگزاری می ذاره!

نوشته شده توسط "می" درساعت 19:33| | لينك ثابت
یکشنبه هفدهم آذر 1387
الان حالش خوبه

 

الان که دارم این نوشته رو می نویسم اصلا حال خوشی ندارم. تنها جایی که می تونستم بهش پناه ببرم یه کمی خودمو خالی کنم این جا بود. الانم دارم با بغض تایپ می کنم. عصر حدودای ساعت 6 داشتم تلویزیون نگاه می کردم تلفن زنگ زد. شماره رو نگاه کردم دیدم تلفن باباست. برداشتم و بعد از سلام و اینا گفت: یه تاکسی بگیر بیا این جا! گفتم: چی شده؟ گفت: نگران نشو! مامان حالش خوبه! منو میگی بدتر شدم! گفتم چی شده؟ بعد گوشی رو داد به مامان، مامان یه کلمه حرف زد و دوباره خودش گوشی رو گرفت و گفت دیدی حالش خوبه! تصادف کرده! حالا پاشو بیا بعد توضیح میدم! بماند که من بعد از قطع کردن گوشی تلفن حتی با شنیدن صدای مامان چند دور دور خودم چرخیدم تا آماده بشم برم پیش بابا و بماند که توی راه اسم خیابونی که میخواستم برم رو هم یادم نمیومد! خلاصه با هزار بدبختی خودمو رسوندم به بابا!

دیدم مامان نشسته ولی صورتش و بینی اش ورم کرده و کبوده و لبش هم زخم و کمی خون آلود. دست چپش رو هم نمی تونه تکون بده. ولی بنده خدا اینقدر آستانه تحمل دردش بالا بود که هیچی نمی گفت!

به آرومی بلندش کردیم و سریع بردیمش پیش ارتوپد. اونجا وقتی ارتوپد دست مامان رو معاینه می کرد یواشکی یه نیم نگاه انداختم دیدم واااااای استخوان آرنجش جدا شده توی دلم خالی شد. دکتر گفت آرنجش در رفته اگه درد رو تحمل کنه براش جا می اندازم. یه نگاه به مامان کردم که رنگ و روش پریده بود. با بغض گفتم می تونی؟ گفت سعی می کنم! رفتیم رادیولوژی عکس گرفتیم و برگشتیم. پریدم از داروخونه سفارش های دکتر رو خریدم و آوردم دادم به دکتر و دکتر کارشو انجام داد و دوباره هم یه عکس گرفتیم که ببینیم درست جا افتاده باشه. دستشو فعلا آتل بسته تا یک هفته تا بعدش ببینیم چی میشه!

این از این....

حالا می رسیم به اون موتور سوار بی پدر مادر کثافت (هر چی فحش بد توی این دنیا هست حواله اون آشغال) که از توی پیاده رو با سرعت میاد و به یه زن مسن هم رحم نمی کنه و میاد بی هوا می زنه و فرار می کنه. از ته دلم از خدا خواستم امشب به خونه اش نرسه! این بغضی که از عصر تا حالا توی گلوی منه! این نگرانی که توی چشمای بابا بود و این ترسی که توی چشمای مامانم بود. این اگرهایی که گفتیم! این خدا رحم کرد که سرش جایی نخورد و با صورت اومد زمین! اینا با چی جبران میشه؟ انسانیت هم توی این مملکت مرده! چرا اینجوری؟ چرا اینقدر بی رحمی توی این جامعه هست؟ منشاء اینا چیه؟ خدایا ما داریم به کجا می ریم...؟

این هم از این....

و حالا تو مامان من! مگه من هزار بار بهت نگفتم تنها و پیاده حتی جای نزدیک هم نرو؟ مگه نگفتم هر جا میری بگو ما با ماشین ببریمت. مگه نگفتم مثه راننده دربست در خدمتتیم؟

حالا بازم خدا رو صد هزار مرتبه شکر که امشب عوض مطب دکتر و بیمارستان و رادیولوژی مارو راهی جاهای دیگه نکردی....

خدا رو صد هزار مرتبه شکر که الان بازم پیش مایی....

خدا رو شکر...

دلم خیلی گرفته. خیلی ترسیدم. خیلی زیاد. این همه نوشتم هنوز آروم نشدم. کاش می تونستم کمی بلند بلند گریه کنم....

نوشته شده توسط "می" درساعت 23:33| | لينك ثابت
جمعه پانزدهم آذر 1387
Happy Birthday

 

تولدت مبارک جوزف عزیز

 

پاورقی: نمره آیلتسمم بعد از این همه حرص خوردن بالاخره اومد. Overall= 6.5  

نوشته شده توسط "می" درساعت 13:23| | لينك ثابت
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387
انتقادی از مرکز آیلتس ایران

 

بعد از امتحان آیلتس بیست نوامبر، دیروز 3 دسامبر بعد از سیزده روز با کلی ذوق و شوق اومدم سایت آیلتس در سنجش دات او آر جی رو باز کردم و وارد پروفایلم شدم که نتیجه آزمون رو ببینم. دیدم لینک Result فعاله! قلبم داشت تند تند می زد. روی لینک کلیک کردم دیدم داغونه! ارور داد و به یه صفحه با مضمون The resource cannot be found راهنمایی شدم. گفتم خوب! تازه اول وقته درست میشه تا آخر وقت. هر چی هم تلفن های مرکز آیلتس رو گرفتم اشغال بود و وقتی از هر سی بار یک بار آزاد میشد می رفت روی اپراتور تلفنی که به زبان انگلیسی اعلام می کرد اگه با فلان جا کار دارید شماره 1، فلان جا شماره 2 و ...! بعد هم که شماره مورد نظر رو می گرفتم یا بوق اشغال می زد یا این که کسی گوشی رو برنمی داشت! در واقع جوابگویی وجود نداشت! و من هم موفق به صحبت تلفنی با هیچ شخصی در مرکز آیلتس نشدم.

امروزم که 4 دسامبر و ساعت یک و بیست دقیقه بعد از ظهر هنوز همون مشکل وجود داره. از صبح آن لاینم و دائم دارم سایتو چک می کنم. هر دفعه ارورهای مختلف دیدم. یعنی احتمالا دارن روش کار می کنن! خوبه اتم نمی شکافن! چند تا نمره رو می خواستن توی پروفایل افرادی که امتحان دادن وارد کنن! این کار اینقدر سخته؟!

بعدشم که یکی از دوستانم لینک صفحه اخبار در سایت آیلتس رو برام فرستاد و صفحه اخبار رو باز کردم دیدم زده نمرات آزمون آیلتس 20 نوامبر اعلام شد! 4 تا لینک اسکن شده گذاشته که نمرات افراد شرکت کننده در امتحان رو اونهایی که فامیلی شون با حرف A شروع می شده گذاشتن اونجا. یعنی نمرات این افراد به راحتی برای همه قابل مشاهده بود! فقط هم حرف A و نه بقیه که خوب من با این اوصاف موفق به دیدن نمره ام نشدم! چون فامیلیم با A شروع نمی شد! (من این 4 صفحه رو ذخیره کردم هر کی حرف A هست و می خواد نمره اش رو بدونه بگه من براش می فرستم!)

نمی دونم پشتیبان قسمت آیلتس سایت سنجش کیه ولی مدیر این مرکز آیلتس آقای دکتر امیر سعادتی باید بدونن که افرادی که آزمون آیلتس می دن سر سیزده روز که هم توسط خود سایت و هم توسط سایت اصلی اعلام شده منتظر نتیجه شون هستن و ضمنا می خوان نمره شون مخفی بمونه! ایشون مدیریت یک مرکز منحصر به فرد رو در ایران دارن و این مرکز ارائه خدماتش باید این جوری باشه؟ جای تأسفه که در جایی زندگی می کنیم که همه چیز انحصاریه و تقریبا هیچ رقیبی برای این مرکز وجود نداره که لااقل رقابت باعث بشه برای جذب مشتری خدمات بهتر ارائه بدن!

من حتما نامه مفصلی به مراکز اصلی در استرالیا و انگلیس خواهم نوشت و مشکلات به وجود آمده رو گزارش خواهم کرد.

حتی این جا هم که وقت ارزش چندانی نداره، هستند کسانی روی تک تک لحظاتشون برنامه ریزی کردن و حتی روی زمان اعلام نمره آیلتس. اگر مشکلی در این برنامه ریزی ها پیش بیاد و به خاطر عدم اعلام به موقع نمره آیلتس شخصی برنامه های آینده اش رو از دست بده یا عقب بیفته چه کسی جوابگوی این امر خواهد بود؟ شما آقای سعادتی؟! یا پشتیبان سایت؟ یا کارمندهایی که به تلفن ها بی توجه هستن یا پاسخ ایمیل ها رو نمی دن؟!

برای من عجیبه که در کشورهای دیگه مراکز و دانشگاههای معروف خارج از کشور با وجود حجم زیاد ایمیل ها و ترافیک کاری به محض رسیدن ایمیل اونها رو کامل و جامع بعد از دو سه روز پاسخ می دن. ولی من خودم شخصا درخواستی رو نزدیک دو هفته است برای این مرکز ایمیل کردم کاملا بی توجه از کنارش رد شدن! چرا باید اینجوری باشه؟! چرا نباید برای مشتری ارزش قائل باشید و به پیامها و انتقادات و پیشنهاداتش حتی اگر عمل نمی کنید پاسخی داشته باشید.

من کماکان منتظر نتیجه آزمونم هستم. این متن رو هم در حالی نوشتم که خیلی عصبانی و خشمگین هستم و دارم تاسف میخورم که این افراد شاغل در این مکان ها چه جوری دارن از امکانات این مملکت زرخیز استفاده می کنن و اون ها رو به هدر میدن!

یه کمی به خودمون بیاییم. اگه هر کسی از خودش شروع کنه مطمئنا" مملکتی خواهیم داشت که دیگه کسی توش به فکر فرار مغزها و رفتن از این کشور نمی افته! به جای مهاجرت کردن، مهاجر می پذیریم و کشوری میشیم مثل بقیه کشورهای توسعه یافته و حتی بهتر از اون ها که همه دنیا به ما غبطه بخورن!

حیف....

اضافه شده در روز جمعه ساعت 12:

امروز که جمعه است و 5 دسامبر و دیگه ظهر هم شده هنوز اسامی اعلام نشده. نمی دونم هنوز ساعاتی دیگر نشده یعنی؟ یا من معنی این جمله رو " بقيه اسامي نيز از ساعاتي ديگر به سايت اضافه مي شود " نمی فهمم! جدا نمی دونم وقت مردم برای اینا ارزش نداره؟!

فکر کن به ادعای خودشون امتحان نزدیک 1000 نفر شرکت کننده داشته اینا 4 تا برگ که توی هر برگ اسم 12 نفر هست و میشه 48 نفر رو اسکن کردن گذاشتن رو سایت در معرض دید عموم! (در صورتی که نمره باید خصوصی و در پروفایل شخصی و فقط قابل دیدن توسط خود شخص باشه) حالا تکلیف 80 برگ دیگه که بقیه اسامی هست چی میشه؟ تا کی باید منتظر این ساعاتی دیگر باشم تا نوبت اسم من برسه؟! گند زدی دکتر سعادتی با این اعلام نتیجه ات! گند زدی!

 

نوشته شده توسط "می" درساعت 13:23| | لينك ثابت
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387
انسان خوشبخت

 

خوشبختی و شاد بودن هدف زندگی است. بسیاری از ما فکر می کنیم خوشبختی در دور دستهاست و باور نمی کنیم که خوشبختی در درون ما و کلید آن نیز در دستان ماست. آنچه مسلم است کلید خوشبختی خودمان را نباید در جیب دیگران جستجو کنیم. خوشبختی و شاد بودن احساسی است که ممکن است یک نفر در طول عمرش به هر چیز برسد ولی آن را حس نکند. اگر شادی و خوشبختی را حس کنیم خوشبخت هستیم. خوشبختی یک اتفاق نیست که باید در زندگی منتظر رخ دادنش باشیم و همه جا را در جستجوی آن باشیم. خوشبختی یافتني نیست بلکه ساختني است.

خوشبختی تصورات ذهنی ما از زندگی است. می توان تصورات ذهنی را تغییر داد و احساس خوشبختی کرد، آسایش خاطر از لحظه های زندگی خوشبختی است. خوشبختی را در مقصود و پایان راه نجوییم بلکه خوشبختی واقعی در راه رسیدن به مقصد اتفاق می افتد. همچون بسیاری از مسافرانی که در مسافرتهای خود در راه بیشتر از مقصد احساس لذت می کنند . خوشبختی میزان رضایت مندی از زندگی است که از روشهای مختلف حاصل می شود و در  افراد مختلف بدلیل علایق، انگیزه ها و خواسته هایشان متفاوت است. یکی از بهترین روشهای شادبودن، شاد کردن دیگران و احساس لذت از شادی دیگران است.

چشمهایتان را ببندید و احساس کنید که خوشبخت هستید و خوشبختی چیزی جز احساس کردن آن نیست.

توماس سیونهام پزشک انگلیسی: یک دلقک خوشحال، از بيست بار شتر دارو که به شهر برسد، در درمان مردم شهر مؤثرتر است.

راشیله: خوشبختی فقط یک تعریف دارد، و آن باور داشتن خوشبختی است.

زیگ زیگلار: یک انسان ناسپاس خوشبخت نشانم بده.

وین دایر: راهی به سوی خوشبختی وجود ندارد، خوشبختی خود راه است، راهی که از درون شما آغاز می شود و به کمک توانایی و قابلیت شما در جهان بیرون تجلی می یابد.

ضرب المثل چینی: اگر می خواهی مزرعه ی خوشبختی را توسعه دهی، خاک قلبت را هموار کن.

موریس مترلینگ: خوشبختی به سه ستون استوار است: فراموش کردن گذشته، غنیمت شمردن حـال و امیدوار بودن به آينده .

نوشته شده توسط "می" درساعت 20:21| | لينك ثابت
سه شنبه دوازدهم آذر 1387
Collection

 

حال عمومیم زیاد مساعد نیست و باید استراحت کنم. هیجانات این چند وقت انگار یه دفعه بروز کرده و داره خودشو نشون میده. چاره ای جز تحمل ندارم و مجبورم صبر کنم تا اینم بگذره. سرما خوردگی هم به این مجموعه اضافه شده و کلکسیون خوبی ساخته.

نوشته شده توسط "می" درساعت 10:28| | لينك ثابت
یکشنبه دهم آذر 1387
یه تبلد دیگه

 

یه یازده آذر دیگه اومد و دوباره همه یازده آذری ها یک سال به عمرشون اضافه شد. مامان من پا گذاشت به سن 60 سالگی. امروز از صبح مامان یه کمی مریض حال بود و من برای امشب تموم تلاشمو کردم که بازم مامان خوشحال باشه و لبخند به لبش بیاد.

نرسیده بودم براش کادوی تولد بگیرم و امروز توی بارون شدیدی که می بارید رفتم کادوشو خریدم. بعدش هم رفتم قنادی و کیک تولدشو گرفتم. به شاگرد شیرینی فروش میگم یه شمع صفر و یه شمع شیش بده! میگه: "شش" نداریم "نه" ببر! اون طرفی بذار میشه شیش! بهش میگم آقا این شمعا پایه داره نمیشه که برعکس گذاشت! بِرۥ  بِر منو نگاه می کنه! بهش گفتم خدا شفات بده از همون شمع کوچیکا یه بسته بده من برم دیرم شد! خلاصه که به جای 60 تا، 6 تا شمع داشتیم امشب! ولی مهم این بود که مامان می دونست که جمع کوچیک خانواده اش یادشون مونده که امشب تولد بی نظیرترین مامان دنیاست!

پاورقی: تولد ایلیا رو هم به خاطر اینکه توی یه روز با مامانم دنیا اومده همیشه یادم می مونه! ایلیای عزیز تولدت مبارک.

نوشته شده توسط "می" درساعت 22:40| | لينك ثابت
شنبه نهم آذر 1387
بن بست

 

برای انسان های بزرگ بن بستی وجود ندارد. زیرا آنها بر این باورند که:

یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت.

نوشته شده توسط "می" درساعت 22:13| | لينك ثابت
پنجشنبه هفتم آذر 1387
هاپ چه

 

سلام

سرمای خیلی بدی خوردم. در تمام دوران عمرم فکر نمی کنم از این بدتر سرما خورده باشم. سوپ و شلغم و آنتی بیوتیک و آسپرین و استامینوفن و هر چی هم فکر کنید دارم می خورم. حالا حتما زود خوب میشم! شما مباظب باشید سرما نخورین.

نوشته شده توسط "می" درساعت 9:21| | لينك ثابت
سه شنبه پنجم آذر 1387
بفرمایید چای داغ

بفرمایید چای

زندگی جیره مختصری است

مثل یک فنجان چای

و کنارش عشق است

مثل یک حبه قند

زندگی را با عشق نوش جان باید کرد

نوشته شده توسط "می" درساعت 12:49| | لينك ثابت
دوشنبه چهارم آذر 1387
سُخَنَک

 

از غمهای لحظه ای غم جاودان فلج کننده نسازیم.

نوشته شده توسط "می" درساعت 11:1| | لينك ثابت
یکشنبه سوم آذر 1387
سلام

 

امتحان برگزار شد و فکر می کنم خوب بود. استرسی وجود نداشت و وقتی سوالات رو جواب می دادم انگار تست تمرینی آیلتس بود! مصاحبه امتحان اسپیکینگم رو یه خانوم استرالیایی ازم گرفت که خیلی آروم و مهربون بود و اون موقع هم اصلا استرس امتحان نبود. یه ۸- ۹ روز دیگه فکر کنم جواب اینترنتیش بیاد.

از کامنتهاتون ممنون. یه حس زنده بودن به وبلاگم دست داد که یک هفته نبودم و این همه کامنت!

کسی رو با انگشت آویزون نمی کنم و با کش هم دار نمی زنم.

بهار جونم ممنون که خوب مباظب وبلاگم بودی.

امروز عصر ساعت 7 برمی گردم خونمون.

نوشته شده توسط "می" درساعت 8:42| | لينك ثابت