تبليغاتX
NuX VoMiCA
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387
قربون چشمای بادومیت عزیزم

 

صبح دارم تمرین speaking می کنم. مامان اومده تلویزیون رو با تعجب نگاه میکنه میبینه خاموشه یه نگاهم به من میکنه میگه فکر کردم تلویزیونه داره اخبار میگه!  حکایت اون مامان سوسکه و بچه اش!  حالا هی بگین این اعتماد به نفس کاذبه از کجاس؟! همینه دیگه وقتی مامان میگه مثه اخبارگوی بی بی سی حرف میزنی منم اعتماد به نفسم بیخودی میزنه بالا!

پاورقی: دوشنبه 17 نوامبر امتحان speaking و 20 نوامبر هم بقیه اش! فکر کنم دیگه نوشتنم بره واسه بعد از امتحان چون از این یکشنبه تا یکشنبه دیگه نیستم.

نوشته شده توسط "می" درساعت 8:59| | لينك ثابت
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387
مقداری غرغرانه

 

امروز ساعت ده و نیم صبح برق خونه رفت. زنگ زدم 121 یه خانوم تی تیش مامانی گوشی رو برداشته بهش آدرسو اعلام می کنم و میگم برق رفته. مشکل چیه؟ باز اینم می پرسه: همسایه ها برق دارن؟ دیگه به این جمله آلرژی پیدا کردم به خدا. خداییش ببین چند تا پست نوشتم که این جمله "ببین همسایه ها برق دارن" توش هست؟ نمی دونم اینا سیستم ندارن توی محل کارشون که باید خونه به خونه اعلام بشه که برق نیست؟! یا باید از همسایه ها پرسید؟ بهش میگم من کنتور و فیوزها رو چک کردم مشکلی نداره. از همسایه ها هم نمی پرسم. من که مسئول دیگران نیستم! دارم میگم برق نیست! حتی اگه تنها همین یک خونه هم باشه تو وظیفه داری اعلام کنی! دست و پاشو گم کرده یه جواب درست حسابی هم نداده گفته برم از همکارم بپرسم. نیم ساعت بعدش زنگ زدم کلی داد و بیداد راه انداختم که بگو لااقل مشکل چیه که برق رفته! مثلا بگو یه کلاغ نشسته رو سیمای برق، برق گرفتدش افتاده مرده؟ جرأت نداری این چرت و پرت ها رو هم تحویل مشترک ها بدی؟ میگه نمی دونم و حاضر هم نیست به حوادث اعلام کنه که بیان مشکل رو بررسی کنن! فامیلشو می پرسم میگه ما اجازه نداریم اسممون رو بگیم. گفتم: مشکلی نداره! شیفت کاریتون معلومه کی اونجا بوده. الان زنگ می زنم حراست و ساعت شیفتتون رو اعلام می کنم و میگم که یه خانوم اونجا نشسته که به مردم درست جواب نمی ده! اینو گفتم و گوشی رو گذاشتم که برق فورا اومد!

حالا این برق اومدن رو باید بذارم به حساب تهدید که توی این مملکت باید با داد و بیداد و دعوا کارت رو حل کنی؟ من مطمئنم که مثل اون بار که یه آقایی اونجا نشسته بود و گفت این شاسی پریده! اینم باید دستشو دراز می کرد یه شاسی رو می زد بالا که برقا وصل بشه و از تنبلیش حاضر نبود از روی صندلیش بلند شه!

ای خدا چرا ریشه پارتی بازی رو از این مملکت نمی کَنی که یه مشت آدم بی سواد و تنبل نشستن در مصدر کارهایی که با رفاه مردم سر و کار داره؟!

پاورقی:

1-      اینترنتم که دوباره یه باد و بارونی زد، درب و داغون شد!

2-      آشنا نیست؟!

                                            ایلیا در تیسالان

نوشته شده توسط "می" درساعت 12:11| | لينك ثابت
دوشنبه بیستم آبان 1387
می و دادگستری

 

امروز صبح رفتم دادگستری میخواستم یه نامه رو کپی برابر اصل کنم. تا حالا توی دادگستری نرفته بودم فقط گاهی از جلوش رد شده بودم و در این رد شدن ها دیده بودم که یه سری آدم خلافکار رو با دستبند میارن و می برن! اصلا خوشم نمیومد که برای این کار برم دادگستری. دیشب اومدم نامه رو دادم به مامان میگم میشه فردا ببرید برام کپی برابر اصل کنید؟ مامان میگه: من کار دارم. نمی رسم برم. خودت که بیکاری پاشو ببر دیگه. میگم آخه اونجا خلافکارا رو می برن اگه یکی منو اونجا ببینه چی؟ با چشمای گرد شده نگام می کنه و میگه: مگه فقط خلافکارا میرن دادگستری؟ میگم: والا من هر وقت از جلوش رد شدم دیدم که یه نفرو دستگیر کردن دستبند دستشه اصلا دوست ندارم برم اونجا. آخر انگار دلش برام سوخته باشه گفت خیلی خوب باهات میام. صبح زود قبل از این که بابا اینا برن سر کارشون، لباس پوشیده آماده دویدم پایین که یه موقع منو جا نذارن. خلاصه با اسکرت بابا و مامان رفتیم دادگستری. دم درش یه صف طولانی واسه ورود که یه کاغذ میدن که مسئول مربوطه بعدش باید تایید کنه تو اونجا بودی و موقع خروج برگه رو ازت می گیرن. بازرسی بدنی که من ازش متنفرم و بازدید کیف ها که بابا گفت کیف نبر بذار تو ماشین که بعد بهت بر نخوره که کیفمو گشتن! منم فقط یه چند تومن پول گذاشتم تو جیبم واسه تمبر و اینا. خلاصه رفتیم و موقع ورود خانومه گفت: دو نفر که نمیشه واسه یه کپی برابر اصل. گفتم: مامانمه! گفت: مامان نمی خواد که! برو یه مهر میزنن زود برمیگردی و نذاشت مامانم بیاد تو و مامان برگشت پیش بابا. بهش گفتم بمونین تا من بیام! تنها رفتم تو و کارمو انجام دادم. موقع برگشتن به جای این که از در خروج خارج بشم دوباره رفتم سمت ورودی بانوان! گیج داشتم دور خودم می چرخیدم که دیدم خانومه میگه چی شده؟ میگم: می خوام خارج بشم میگه برو اونور برگتو بده به سربازه دم در و برو. داشتم می رفتم اون یکی خانومه داد می زنه آهای کجا خانوم؟ میگم می خوام خارج بشم. ولی چون دوباره باید می رفتم تو که از اون یکی در خارج بشم دوباره بازرسی بدنی کرد. اینم از حکایت می و دادگستری....

پاورقی: فکر کنم نوشته ام خیلی عجولانه شد.  

نوشته شده توسط "می" درساعت 11:27| | لينك ثابت
شنبه هجدهم آبان 1387
Self Confidence

 

سلام

از امروز یه اعتماد به نفس کاذب پیدا کردم! امروز 8 نوامبره و من درست 12 روز دیگه امتحان دارم. دیگه دارم برای خودم می چرخم و تفریحی درس می خونم! روزها هم کسی نیست خونه که بگه بچه جون به جای این که این ور و اون ور سرک بکشی و فضولی کنی بشین یه دور دیگه همه چهار تا توانایی رو تمرین کن. 12 روز زمان کمی نیست که تو از الان جوگیر شدی و فکر می کنی علامه دهر شدی!

ولی خوب حس خوبی دارم. یعنی نه این که حالا خیلی بدونما! نه! ولی حس می کنم امتحانم خوب برگزار میشه! مثلا شش و نیم یا هفت که ایده آله!

نوشته شده توسط "می" درساعت 19:38| | لينك ثابت
شنبه هجدهم آبان 1387
یک سال

 

یک سال از نوشتن توی این وبلاگ دنج در کنار دوستای خوب و انگشت شمارم گذشت و من همچنان هر روز می نویسم.

اگه هر دفعه در اثر دیوانگی های مقطعی وبلاگهام رو پاک نمی کردم فکر کنم الان یه سابقه دار در امر وبلاگ نویسی بودم! از ۸۲ تا حالا! ولی این اصلا مهم نیست! مهم اینه که الان آرامش و آسایش دارم.

نوشته شده توسط "می" درساعت 9:46| | لينك ثابت
جمعه هفدهم آبان 1387
نوستالژی قلمبه شده

 

دیروز اعصابم خیلی خورد بود الکی داد و بیداد می کردم. هیشکی هم خونه نبود که لااقل سر اون داد بزنم. انگار خل شده بودم! یاد حدودا بیست و شش هفت سال پیش افتادم زمانی که بچه بودم و بعد از مدرسه و نوشتن مشقام می رفتم با بچه ها بازی می کردم. یه دختره بود تقریبا هم سن و سال و هم اسم من. ولی بنده ی خدا از عقل ناقص بود و بچه ها توی محله صداش می زدن ... دیوونه! راه می رفت و می دوید دنبال بچه ها و کتکشون می زد. ولی من هر وقت می رفتم بازی و عروسکمم می بردم می دادم این دختره بازی کنه. اونم منو خیلی دوست داشت و همیشه میومد لپامو ناز می کرد و می کشید و می گفت تو خیلی مهربونی! خلاصه با تنها کسی که اون میون خوب بود من بودم! حالا فکر کنم بعد از این همه سال، خصلت این هم نام من در من نفوذ کرده و منم ... دیوونه شدم!!!

نمی دونم هنوز زنده است؟! اگه هست خدا نگهدارش باشه....

نوشته شده توسط "می" درساعت 10:32| | لينك ثابت
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387
هه هه

 

یه موقع هایی مجبوری پشت تلفن اینقدر نرم و لوس  حرف بزنی که هر چی شماره تلفن مستقیم و غیر مستقیم لازم داری سریع با یه درخواست بهت بدن! دفعه های پیش که زنگ می زدم شماره می خواستم میگفتن: نه! خانوم نمیشه! این دفعه اپراتور سازمان مربوطه تند تند شماره ها رو می داد!

نوشته شده توسط "می" درساعت 8:33| | لينك ثابت
سه شنبه چهاردهم آبان 1387
برقیه برق

 

اینجا هر شب داره بارون میاد! حالا بذار ببینم باز سال دیگه تابستون آقایون میگن به علت کمبود آب، نیروگاهها کار نمی کنن و باز آب و برق رو سهمیه بندی می کنند؟!

نوشته شده توسط "می" درساعت 8:51| | لينك ثابت
جمعه دهم آبان 1387
حساسیت فصلی

 

این حساسیت فصلی پاییز واسه پوستم هم بدجوری آزار دهنده است. پوست صورتم خشک میشه و دستم پوسته پوسته! تا کِرِم نزنم به هیچی نمی تونم دست بزنم. کرم هم که می زنم چرب و چیلی میشه و باید دستم مثه جراحا بالا باشه. دستکش هم عادت ندارم دستم کنم چون دستم خفه میشه! الانم که دارم تایپ می کنم مثه کارمندای قدیمی اداره پست یه دستکش سفید نخی دستمه از همونا که بعضی خانوما موقع رانندگی دستشون می کنن که آفتاب نخوره! زود برم تا دستم نمرده از خفگی!

پاورقی: این نوشته رو به حساب اعصاب نداشتن و غرغر نذارین لطفن!

نوشته شده توسط "می" درساعت 8:27| | لينك ثابت
پنجشنبه نهم آبان 1387
اینم یه جورشه

 

دیشب تا صبح، همراه آسمون، دلم گرفته بود. برای چی؟ یه اشتباه! اونم نه از طرف من، از طرف وکیلی که کارای پذیرشمو انجام می داد. دیدم یه هفته گذشت و زنگ نزد. دیروز بهش زنگ زدم و گفتم دکتر offer من اومد؟ دیدم من و من می کنه. گفت: آره ولی برای Master. با تعجب بهش میگم Master چرا؟ گفت: نمی دونم! ولی یه نفر رو حضوری فرستادم دانشگاه پیگیری کنه ببینه چرا اینجوری شده؟ حالا واقعا نمی دونم اشتباه از دانشگاه بوده یا این آقا! چون من که این وسط مقصر نبودم. اون زمانی که برای پذیرش اقدام کردم کارنامه سه ترم ارشدم آماده بود ترجمه اونا رو فرستادم ولی وکیلم Application form نداد پر کنم و گفت خودش پر می کنه. حالا نمی دونم توی Application form اشتباهی جایی رو پر کرده یا اشتباه از جای دیگس! گفت داره پیگیری می کنه و البته اینم گفت بعید می دونم برای این ترم درست بشه. خلاصه که 6 ماه انتظار من به همین راحتی از دست رفت.

البته نمیشه بدبینانه نگاه کرد! شاید صلاح نبوده! مامان آدم که زیاد راضی نباشه این اتفاقات ممکنه بیفته! دیشب با یه ترفندی جریان رو به بابا و مامان گفتم. اولش با یه نیش باز به بابا میگم: قیافه من به آدمای غمگین و شکست خورده نمی خوره؟! میگه: نه! ولی حتما یه چیزی شده! بگو ببینم؟ بابا از شنیدن این خبر ناراحت شد ولی مامان چون از اولش نگران تنها رفتن من بود چشماش برق می زد. انگار یه جورایی از این اتفاق خوشحال هم شده بود. گفت خوب اشکال نداره همین جا بخون واسه دکترا!

یه چند روزی باید صبر کنم ببینم نتیجه کار چی میشه. دارم تصمیم های جدید می گیرم. مامان میگه سر ضرب تصمیمتو عوض می کنی؟ میگم: برای رسیدن به هدفی که دارم هر چی هم به در بسته بخورم بازم تلاش می کنم. حالا ممکنه در باز نشه ولی یه اپسیلن که میشه مسیر رو تغییر داد. مهم اون هدفه که باید بهش رسید حالا از هر راه درستی.

پاورقی: خوبه که عادت کردم به کنار اومدن با این اتفاقای غیر منتظره! زود همه چی برام عادی میشه و میرم از نو شروع می کنم.

نوشته شده توسط "می" درساعت 9:15| | لينك ثابت
چهارشنبه هشتم آبان 1387
دنیای فانی

 

نمی دونم توی این دنیایی که همه ماکزیمم 60- 70 سال زندگی می کنیم و بعدش همه چیزش رو می ذاریم و میریم چرا وقتی واقعا یه کاری از دستمون بر میاد برای دیگران انجام نمیدیم؟! فقط به این فکر می کنیم که ممکنه موقعیت خودمون به خطر بیفته و یا چیزهایی رو که داریم از دست بدیم! در صورتی که هیچ وقت این اتفاق نمی افته.

همیشه از خدا می خوام منو به جایی برسونه که بتونم به همه اونایی که ازم کمک می خوان، کمک کنم و هیچ وقت به هیچ طریقی بهشون نه نگم یا نخوام بپیچونمشون و به این طرف و اون طرف پاسشون بدم و آخر هم هیچی. این نهایت آرزومه....

نوشته شده توسط "می" درساعت 7:55| | لينك ثابت
دوشنبه ششم آبان 1387
برای ثبت

 

از صبح امروز نمی دونم چرا نیمه راست بدنم یه درد عجیبی داره که تا حالا اینجوری نبوده. سرم و چشمم و گردنم. شاید به خاطر سنگینی کار این چند روزه بوده. شاید فکر و استرس باعث این موضوع شده. قصدم نگران کردن هیچکس نیست. اینجا می نویسم برای ثبت لحظه هایی که پیش میاد.

نوشته شده توسط "می" درساعت 18:46| | لينك ثابت
یکشنبه پنجم آبان 1387
Hated

 

چقدر از فوتبال و فوتسال و بازی های مشابهش متنفرم! اصلا صدای گزارشگرهاشو میشنوم حالم بد میشه  و انرژیم تحلیل میره!

نوشته شده توسط "می" درساعت 16:38| | لينك ثابت
شنبه چهارم آبان 1387
The sunscreen song

 

چند روز پیش داشتم یه فیلم می دیدم آخر فیلم وقتی داشت اسما می رفت این شعر رو هم می خوند. یه جورایی دیدم شعرش خیلی امیدوار کننده است. یه تیکه هایشو به ذهنم سپردم گفتم حتما توی اینترنت سرچ کنم کاملشو پیدا می کنم که خوب البته پیدا هم شد. انگار یه آهنگه که من آهنگشو نیافتم. نیاز هم به نوشتن معنیش نیست خیلی ساده و روان گفته شده. گذاشتم شما هم لذت ببرید. اگه آهنگشو پیدا کردید به من بدید.

 

If I could offer you only one tip for the future, sunscreen would be it. The long-term benefits of sunscreen have been proved by scientists, whereas the rest of my advice has no basis more reliable than my own meandering experience. I will dispense this advice now.

Enjoy the power and beauty of your youth. Oh, never mind. You will not understand the power and beauty of your youth until they've faded. But trust me, in 20 years, you'll look back at photos of yourself and recall in a way you can't grasp now how much possibility lay before you and how fabulous you really looked. You are not as fat as you imagine.

Don't worry about the future. Or worry, but know that worrying is as effective as trying to solve an algebra equation by chewing bubble gum. The real troubles in your life are apt to be things that never crossed your worried mind, the kind that blindside you at 4 p.m. on some idle Tuesday.

Do one thing every day that scares you.

Sing.

Don't be reckless with other people's hearts. Don't put up with people who are reckless with yours.

Floss.

Don't waste your time on jealousy. Sometimes you're ahead, sometimes you're behind. The race is long and, in the end, it's only with yourself.

Remember compliments you receive. Forget the insults. If you succeed in doing this, tell me how.

Keep your old love letters. Throw away your old bank statements.

Stretch.

Don't feel guilty if you don't know what you want to do with your life. The most interesting people I know didn't know at 22 what they wanted to do with their lives. Some of the most interesting 40-year-olds I know still don't.

Get plenty of calcium. Be kind to your knees. You'll miss them when they're gone.

Maybe you'll marry, maybe you won't. Maybe you'll have children, maybe you won't. Maybe you'll divorce at 40, maybe you'll dance the funky chicken on your 75th wedding anniversary. Whatever you do, don't congratulate yourself too much, or berate yourself either. Your choices are half chance. So are everybody else's.

Enjoy your body. Use it every way you can. Don't be afraid of it or of what other people think of it. It's the greatest instrument you'll ever own.

Dance, even if you have nowhere to do it but your living room.

Read the directions, even if you don't follow them.

Do not read beauty magazines. They will only make you feel ugly.

Get to know your parents. You never know when they'll be gone for good. Be nice to your siblings. They're your best link to your past and the people most likely to stick with you in the future.

Understand that friends come and go, but with a precious few you should hold on. Work hard to bridge the gaps in geography and lifestyle, because the older you get, the more you need the people who knew you when you were young.

Live in New York City once, but leave before it makes you hard. Live in Northern California once, but leave before it makes you soft.

Travel.

Accept certain inalienable truths: Prices will rise. Politicians will philander. You, too, will get old. And when you do, you'll fantasize that when you were young, prices were reasonable, politicians were noble and children respected their elders.

Respect your elders.

Don't expect anyone else to support you. Maybe you have a trust fund. Maybe you'll have a wealthy spouse. But you never know when either one might run out.

Don't mess too much with your hair or by the time you're 40 it will look 85.

Be careful whose advice you buy, but be patient with those who supply it. Advice is a form of nostalgia. Dispensing it is a way of fishing the past from the disposal, wiping it off, painting over the ugly parts and recycling it for more than it's worth.

But trust me on the sunscreen.

 

نوشته شده توسط "می" درساعت 14:33| | لينك ثابت
جمعه سوم آبان 1387
آب مایه نشاط

 

مدتیه که به طور پیوسته استخر می رم و همین باعث شده روحیه ام بهتر بشه! من اصولا با رفتن به استخر در فصل تابستون مخالفم و زیاد هم نمیرم چون هم شلوغه هم بهداشت زیاد رعایت نمیشه ولی از پاییز به بعد که هوا رو به سردی میره و خیلی ها اعتقاد دارن که نباید در فصل سرد شنا کرد، شنا کردن خیلی می چسبه مخصوصا وقتی که سردی آب رو احساس می کنی و تلاش و حرکت می کنی که گرم بشی. یه مربی هیدروتراپی هم دارم که ورزش در آب یادم میده که این کار باعث شده عضلاتم در خشکی هم راحت تر حرکت کنن. بماند که یه موقع هایی از آب که بیرون میام این پاها هر کدوم برای خودشون به یه سمتی حرکت می کنن!

اگه حوصله هم نداشتید استخر رو به زور هم که شده امتحان کنید می بینید که نشاط آوره!

نوشته شده توسط "می" درساعت 9:12| | لينك ثابت
چهارشنبه یکم آبان 1387
همین جوری

 

شوق سر سرمست را هرگز نداند عاقلی

حال دل بیهوش را هرگز نداند هوشمند

 

نوشته شده توسط "می" درساعت 9:46| | لينك ثابت