تبليغاتX
NuX VoMiCA
سه شنبه سی ام مهر 1387
من باور دارم

 

که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند نيست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند نمى‌باشد.

که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.

که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصله‌ها. عشق واقعى نيز همين طور است.

که ما مى‌توانيم در يک لحظه کارى کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.

که زمان زيادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.

که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.

که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مى‌دهيم، صرفنظر از اين که چه احساسى داشته باشيم.

که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.

که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را در زمانى که بايد انجام گيرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پيامدهاى آن.

که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آيند و ما را نجات مى‌دهند.

که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا اين به من اين حق را نمى‌دهد که ظالم و بيرحم باشم.

که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشته‌ايم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ايم بستگى دارد تا به اين که چند بار جشن تولد گرفته‌ايم.

که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم، گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.

که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.

که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثيرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.

که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم، زيرا ممکن است براى هميشه زندگى مرا تغيير دهد.

که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند.

که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسيم تغيير يابد.

که گواهى‌نامه‌ها و تقديرنامه‌هايى که بر روى ديوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.

که کسانى که بيشتر از همه دوستشان دارم خيلى زود از دستم گرفته خواهند شد.

که شادترين مردم لزوماً کسى که بهترين چيزها را دارد نيست بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مى‌کند.

پاورقی: ممنون از حامد عزیز که گاهی ایمیل هایی که می فرسته بدجور آدمو تکون میده!

نوشته شده توسط "می" درساعت 8:11| | لينك ثابت
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387
فیلم

 

جدیدا دارم به دیدن فیلم معتاد میشم. فیلمای زبان اصلی رو وقتی یه کمی می فهمم سر ذوق میام! نمی دونین چه ذوقی می کنم! من که سال به سال هم سراغ تلویزیون نمی رفتم حالا ریموت کنترل ها از دستم نمی افته!

پاورقی: دومین http://sany.ir را هم امروز ثبت کردم!

نوشته شده توسط "می" درساعت 8:5| | لينك ثابت
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
IAU

 

سلام

نزدیکه یه هفته است یه کاری دارم توی س.ا.ز.م.ا.ن م.ر.ک.ز.ی د.ا.ن.ش.گ.اه آ.ز.ا.د ا.س.ل.ا.م.ی. که ریاست محترمش لطف کرده و نامه ام رو با ایمیلی که براش فرستاده بودم بررسی کرده و یه شماره نامه بهم اعلام کرده که از طریق اون شماره، نامه ام رو از دفتر معاونش پیگیری کنم. ولی مگه میشه تلفن های این سازمان رو گرفت از صبح اول وقت تا بوق سگ اشغاله! وقتی هم آزاد میشه هیچی بنی بشری اونجا گوشش به زنگ تلفن بدهکار نیست که جوابگو باشه!

به نظرتون عاقلانس 10-12 خط تلفن یا شایدم بیشتر مدام اشغال باشه یا کسی جوابگو نباشه؟! یه نفر شهرستانی باید برای یه جواب نامه که نتیجه اش هم نمی دونه مثبته یا منفی این همه راه بکوبه بیاد تهران؟! اینه دولت الکترونیک؟!

دکتر ج.ا.س.ب.ی تو لطف کردی ایمیلمو خوندی و شماره نامه رو بهم اعلام کردی حالا بگو با این وضع تلفن ها و ایمیل های سازمانت که هیچکدوم جوابگو نیستن من واقعا چی کار کنم؟ نمی دونم اگه پاشم بیام اونجا اون روز به خصوص اون معاون محترم تشریف دارن که من جواب بگیرم یا بازم سرگردون باید بمونم؟! زندگی دیگه فرسایشی شده انگار! مگه می زارن حس آرامش پایدار باشه؟! راس گفتی صادق جان انگار به من حس آرامش نیومده! انگار دیروزم جزء نوادر روزگار بوده!

نمی دونم چی شد یهو کارم افتاد دانشگاه آزاد! یعنی خودم یه درخواستی نوشتم! آیا باید بگم خدا به داد دانشجوهاش برسه یا این که نه...؟!

نوشته شده توسط "می" درساعت 9:18| | لينك ثابت
شنبه بیست و هفتم مهر 1387
حس ناب

 

یه حس ناب آرامش دارم که نمی خوام هیچ وقت از دستش بدم.

نوشته شده توسط "می" درساعت 11:9| | لينك ثابت
جمعه بیست و ششم مهر 1387
آنچه گذشت 2

 

تا اونجایی گفتم که اومدیم خونه و من قرار بود آنتی بیوتیک هام رو این دفعه مثه بچه خوب سر وقت و به موقع بخورم یکیشو ساعت 19 قبل از رفتن به درمانگاه خورده بودم و نوبت بعدی 8 ساعت بعد، سر ساعت 3 نصف شب بود! کی حال داشت اون موقع صبح بلند شه واسه خوردن کپسول! ساعت موبایل رو روی 3 تنظیم کردم و رفتم به کارام برسم! چون تجربه زدن کورتون رو زیاد داشتم می دونستم که دردم به زودی بعد از زدن اون دگزامتازون آروم میشه! همین هم شد بعد از حدود یکی دو ساعت درد بهتر شد. مشغول انجام کارهام بودم، ساعت ده دقیقه به 2 شده بود و من هنوز نخوابیده بودم. پاشدم پنجره اتاقمو باز کردم که نسیم خنک بیاد تو! چون زدن اون آمپول گرمم کرده بود! حدودای 2 بود که خوابم برد. سه که شد ساعت زنگ زد و بیدار شدم رفتم لیوانمو از آب پر کردم و اومدم دو تا کپسول رو انداختم بالا! دیگه نمی دونم چرا خوابم نمی برد. یه سری وبلاگ خوندم و برای یه دوست ایمیل زدم.

نزدیکای اذان صبح بود که کامپیوتر رو خاموش کردم و رفتم توی بهشتم! (یه یادی هم از کاپیتان بکنم که توی یکی از پستهای وبلاگش تخت خوابشو به بهشت تشبیه کرده بود! فکر کنم این بشر خواب رو خیلی دوست داره!) اون جا هم خوابم نمی برد. پنجره هم باز بود، یه سرمای مطبوع و یه صدای خیلی ضعیف دعا از بیرون می اومد! احساس سرما می کردم ولی دوست داشتم اون صدای مناجات رو بشنوم. هر چند واضح نبود ولی حس آرامش خوبی می داد! من هم با شنیدن اون صدا، توی دلم برای دو تا از دوستام از ته دلم دعا کردم و بدون این که پنجره رو ببندم خوابم برد....

 

پایان...

نوشته شده توسط "می" درساعت 13:55| | لينك ثابت
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387
آنچه گذشت 1

 

سلام

روز شنبه ای که گذشت کارای دندونم تموم شد و دندون پزشک روکش های نهایی رو چسبوند. وقتی اومدم خونه یه کمی درد داشتم، گذاشتمش به حساب فشاری که روی دندون هام وارد شده و بهش بی اعتنا موندم و با خودم گفتم خوب میشه تا دو سه روز دیگه. یکشنبه و دوشنبه هم به همین منوال گذشت ولی سه شنبه شب که شد دیگه از فرط درد نه می تونستم حرف بزنم و نه کاری انجام بدم. اشک بود که مثه چی از چشمام می ریخت. تحمل دردش خیلی مشکل بود. زنگ زدم منشی دندون پزشک و با اشک و آه، قضیه رو براش توضیح دادم اونم چند تا سوال کرد که مثلا دردش شبا بیدارتون می کنه و اینا که گفتم ای خانوووووم! کجای کاری دردش اصلا نمی ذاره بخوابم که بخواد بیدارم کنه! خلاصه وقت داد برای دیروز جهارشنبه ساعت چهار و نیم بعد از ظهر که من چهار و پانزده خودمو گذاشتم اونجا! یه بیمار برای ارتودنسی توی اتاق پزشک بود و بیزون اومدنش تا چهار و پنجاه طول کشید. تا بیمار اومد بیرون منشی منو صدا کرد و گفت برو تو! رفتم و همچنان که دستم روی لپم بود جریان رو برای دکتر هم تعریف کردم. دکتر هم با تعجب به حرفهای من نگاه می کرد و عکسی رو هم که قبلا از دندونم گرفته بودم می دید! گفت: عجیبه! چیزی نیست! نمی دونم چرا این جوریه و ...! حالا یه سری دارو براتون می نویسم. ایشالا خوب می شید! بعد دفترچه ام رو گرفت و نوشت: آنتی بیوتیک و کپسول ضد التهاب، داشت توضیح می داد یه کم مکث کرد و گفت: دو تا آمپول هم هست! من دقیقا این شکلی  و بعدش این شکلی  شدم و گفتم: دکتر جان! (حالا جان شده بود! ) میشه آمپولا رو معاف کنین؟ گفت: نه! آمپولا رو نزنی ممکنه دندونات به عصب برسه! من: دکتر این دندونارو 6 سال پیش که اومدم خدمتتون خودتون عصب کشی کرده بودین! دوباره دکتر با تعجب به من و عکس رادیولوژی نگاهی کرد و گفت نه! این دندونای سمت چپ عصب کشی شده، اینا نشده! این دفعه شاخای من سبز شد!  چون مطمئن بودم اون زمان دکتر گفت برای دندونای عصب کشی شده روکش می ذارم که از بین نره! منم برای همین قبول کردم که روکش بزارم! خلاصه که گویا بنا به گفته دکتر عصب داشت و من مجبور بودم به زدن اون آمپولا اقدام کنم. عصر که شد رفتیم درمانگاه و بعد از گرفتن یه فیش 3000 ریالی رفتیم "تزریقات خواهران" یه خانوم با ابروهای تتو کرده و فوق العاده خشن اونجا بود! من هم در حال لرزیدن و ترسیدن که این بابا چه بلایی می خواد سر عضله مبارک بیاره!  یه نگاهی به صورت پر از اضطراب من کرد و سرنگ رو از آمپول پر کرد و داد دستم گفت برو بخواب تا بیام! آمپول تخت بغلی رو زد و سریع اومد این طرف! سرنگ رو گرفت و من تا اومدم چشممو ببندم که بسم الله الرحمن الرحیم بگم کل محتوای سرنگی رو که باید در چند مرحله تزریق می کرد فرو کرد به عضله مبارک! خواهرم گفت: تموم شد پا شو جمع کن! من گفتم: اااا چه خوب زد و نیشم باز شد! اومدم پا شم که دیدم ای دل غافل مگه میشه پا شم!  دردش وحشتناکه! با هر زور و زحمتی بود پا شدم و در حالی که دستم روی عضله مبارک بود از اتاق اومدم بیرون! وسط درمانگاهم از شدت درد نمی تونستم دستمو بردارم!  توی اون درمانگاه شلوغ از وسط صف پذیرش با همون وضع لنگان لنگان رفتیم سوار ماشین شدیم و اومدیم خونه...

 

ادامه دارد...

نوشته شده توسط "می" درساعت 9:9| | لينك ثابت
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
دگزا

 

عجب آمپولی!

نوشته شده توسط "می" درساعت 20:57| | لينك ثابت
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387
Aim

 

The END

Crowns the Work

نوشته شده توسط "می" درساعت 11:53| | لينك ثابت
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387
دیوانه ی دیوانه ی دیوانه

 

دیروز زده بود به سرم. می خواستم بزنم هر چی رشته بودم رو پنبه کنم! از امتحان آیلتس انصراف بدم و درس خوندن رو به کل تعطیل کنم! این دیوانه ها رو دیدین مقطعی دیوانه می شن؟ یعنی یه مواقعی کاملا خوبن و یه وقتایی دیوانه! فکر کنم دارم جز اون دسته قرار میگیرم! فقط خدا کنه موقع دیوانگی تصمیم نگیرم که مطمئنم بعدش پشیمون میشم!

هیچ وقت امتحان اینقدر برام استرس زا نبوده نمی دونم چرا هر چی به این امتحان کوفتی زبان نزدیک تر میشم استرسم بیشتر میشه با این که از نظر اهمیت در درجه پایین تری از خیلی از موارد دیگست!

حالا امروز یه کمی بهترم! ینی از فکرای احمقانه دیروز خبری نیست! آروم ترم و افکارمو جم و جور کردم!

نوشته شده توسط "می" درساعت 9:39| | لينك ثابت
شنبه بیستم مهر 1387
زمستون

 

کاش فقط یک فصل داشتیم: زمستون!

از فصل زرد بیزارم.

نوشته شده توسط "می" درساعت 22:31| | لينك ثابت
پنجشنبه هجدهم مهر 1387
می تمیزکار می شود

 

چقدر برق انداختن سرامیک، جارو کردن و گردگیری سخته!  امروز چندین ساعت مشغول این کارا بودم! این یعنی این که امروز یه بچه ی مثبت  خوب  و دوست داشتنی  بودم برای مادر و پدرم!

نوشته شده توسط "می" درساعت 18:25| | لينك ثابت
سه شنبه شانزدهم مهر 1387
عنوان

 

سلام

یه اتفاقی برام افتاد که چون خودم خیلی بهش خندیدم حس کردم شاید برای شما هم خنده دار باشه برای همین زبان خوندن رو ول کردم و اومدم بنویسمش:

اون مقاله ای که برای یه مجله فرستاده بودم و اکسپت نشد رو امروز می خواستم برای یه جای دیگه بفرستم که چون مجله اش قرآنی بود، مدیر مسئول و سردبیرش معمم بودند و باید از القاب حجت الاسلام و المسلمین استفاده می کردم. راستش در این مدت عمری که از خدا گرفتم تا حالا نیاز نشده بود که بخوام به یه معمم نامه بنویسم، برای همین هم بلد نبودم. چون می دونید که هر قشری برای خودش یه فرهنگ نامه نگاری داره. مونده بودم که وقتی حجت الاسلام و المسلمین می نویسی، لازمه جناب آقای فلانی رو هم بنویسی یا همون حجت الاسلام و المسلمین کافیه. اول حجت الاسلام و المسلمین رو بنویسم بعد جناب آقای رو یا برعکس؟ می ترسیدم که این لقب نوشتن اول اسم یه موقع توهین به این قشر مقدس بشه. خلاصه کل نامه یه طرف، اون عنوان اولش و سلام علیک کردنش به یه طرف! بازم از یکی از دوستام که بیشتر از من با این قشر سر و کار داره کمک گرفتم و عنوان رو نوشتم: حجت الاسلام والمسلمین جناب آقای...!

اینم یه تجربه دیگه!

نوشته شده توسط "می" درساعت 12:48| | لينك ثابت
یکشنبه چهاردهم مهر 1387
فعلن

 

برای این که فکرم متمرکز زبان خوندنم باشه یه مدت نمیام. اعلام می کنم که نگرانی این جا رو دیگه نداشته باشم تا بعد!

نوشته شده توسط "می" درساعت 10:21| | لينك ثابت
شنبه سیزدهم مهر 1387
FaLL

 

بازم این پاییز دوست نداشتنی اومد!

توضیحات اضافه تر میشه غر زدن!

نوشته شده توسط "می" درساعت 10:38| | لينك ثابت
جمعه دوازدهم مهر 1387
تلاش

 

پنير مجاني فقط توی تله موش پيدا مي شه، براي موفقيت بايد تلاش كرد!

نوشته شده توسط "می" درساعت 11:2| | لينك ثابت
پنجشنبه یازدهم مهر 1387
علی شریعتی

 

زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سال ها به اجبار خواهیم خفت.

نوشته شده توسط "می" درساعت 11:40| | لينك ثابت
سه شنبه نهم مهر 1387
تولد یه دوست دیگه

تولدت مبارک کاپیتان عزیز

 

اگه درست یادم مونده باشه فردا دهم مهر تولد یه موجود وبلاگی دیگه است! کاپیتانی بدون هواپیما! که ما به آدرس وبلاگیه Captainos دات بلاگ اسپات دات کام میشناسیمش. نمی دونم هنوز این جا رو میخونه یا نه! کامنت دونی وبلاگ خودش مدتهاست که بسته است بنابراین از طریق این وبلاگ بهش تبریک می گم و تقارن تولدش رو با عید فطر به فال نیک می گیرم و امیدوارم که به تمام آرزوها و خواسته هاش برسه!

نوشته شده توسط "می" درساعت 18:12| | لينك ثابت
دوشنبه هشتم مهر 1387
Biorhythm Calculator

 

به یکی از دوستام گفتم روزی که امتحان IELTS دارم نمودار بیوریتمم رو در اون تاریخ چک کردم حالم بدجوری گرفته شد. همه چی در حد افتضاح! همه چی منفی! عقل رو که برای اون روز لازم دارم صفره!

دوستم گفت: جلوی انگیزه و آمادگی رو هیچی نمی تونه بگیره!

یکی نیست بگه بیکار بودی بری اون نمودار رو ببینی؟! داشتی درستو می خوندی دیگه آدم خل!

فکر کنم بتونم ثابت کنم که این نمودار رو میشه تغییر داد! اینا شاید تا حالا برام درست بوده ولی اجازه نمیدم امتحانی که برام سرنوشت سازه رو خراب کنه! دارم برای اون امتحان تلاش می کنم و نمی ذارم هیچی تلاشمو بی نتیجه کنه!

 

۲۰ Nov. 2008:

Conflicts and failure are likely today, both in business and personal life. Minimize your interaction with others and simply attend to your daily routine. Pay close attention to detail and do not take things lightly. Self-control, hard work, and discipline will be required of you. Totally exclude important meetings or business trips today. Treat this day as the least favorable of the year.

Physical state: Negative (6%)

Emotional state: Negative (34%)

Intellectual state: Negative (0%)

Intuitive state: Positive (62%)

 

Physical minimum

The physical minimum is characterized by a decrease in physical and sexual activity. During the physical minimum, fatigue and the possibility of falling ill are increased. At this time, it becomes necessary to reduce or (if possible) exclude the physical aspects of work. This is not a good time to drink alcohol.

 

Intellectual minimum

The intellectual minimum is a period of diminished mental activity in which thought and memory are impaired (usually men are more strongly affected). This is not a good time to negotiate, sign contracts, make important decisions, or implement new ideas. During this time it is better to do simple mechanical tasks.

نوشته شده توسط "می" درساعت 21:17| | لينك ثابت
دوشنبه هشتم مهر 1387
زمان

 

زمان قبلن خیلی کندتر از اینی که الان می گذره، می گذشت!

من هیچ عجله ای ندارم زمان جون! کمی آهسته تر لطفن!

نوشته شده توسط "می" درساعت 11:33| | لينك ثابت
یکشنبه هفتم مهر 1387
هه

 

مقاله ای رو که برای چاپ در یک مجله فرستاده بودم هیأت ارزیابی تأییدش نکرد و چاپ نشد. امروز صبح زنگ زدم ببینم نتیجه چی شده، آقاهه گفت: متاسفانه پذیرفته نشده! راستش بغض کردم. یارو هم فهمید ناراحت شدم! گفت: ایشالا مقاله های بعدیتون رو برای ما بفرستید! منم فقط گفتم خدا نگهدار و قطع کردم!

می دونی از چی خیلی ناراحتم. نه از این که مقاله ام چاپ نشده. چون هر چی بود کار اولم بود اونم بدون اسم هیچ استاد یا دکتری روی مقاله و تنها با اسم خودم! خوب انتظار زیادی بود که اکسپت بشه! از این ناراحتم که شماره های قبلی این مجله رو خوندم دیدم یارو عین مقاله یه بنده خدایی رو از اینترنت برداشته به اسم خودش چاپ کرده، با این شرایط دیگه نوبت مقاله هایی که یه نفر واقعا روش کار کرده نمی رسه و فهمیدم که بعله! این جا هم...!

پاورقی: تصمیم دارم همون مقاله رو برای جای دیگه بفرستم! از رو نمیرم که!

نوشته شده توسط "می" درساعت 18:1| | لينك ثابت
یکشنبه هفتم مهر 1387
حکایت

 

سر صبح برقمون رفت. از اونجایی که گفته بودن ماه رمضون برق نمی ره به زور پاشدم و 121 رو گرفتم! گفتم: آقا بازم قطعی برق برنامه ریزی شده است؟

با تعجب گفت: نه! مگه برقتون رفته!

گفتم: بله!

گفت: کنتور چک کن و شاسی کنتور رو بالا و پایین کن و ببین همسایه ها برق دارن یا نه...!

خلاصه 20 دفعه که مارو از این پله ها بالا و پایین فرستاد گفت: باشه اطلاع می دم!

بیست دقیقه بعدش یکی زنگ زد خونه و گفت از اداره برق مزاحمتون میشم! مشکلتون چیه؟

گفتم: خوب برق قطع شده دیگه!

اینم داشت همون حکایت کنتور و اینا رو می گفت که گفتم: آقا همه رو چک کردم مشکل از بیرونه!

گفت: باشه من فیدها رو چک می کنم فک کنم چند تا فید قطع شده! دو سه دقیقه دیگه زنگ می زنم! گفتم: باشه. خدافظ!

گوشی رو که گذاشتم برق اومد! نمی دونم فید در برق چی هست ولی فک کنم یه شاسیه که کاملاً هم نزدیک اون آقا بود یعنی باید دستشو دراز می کرد و یه شاسی رو بالا و پایین می کرد!

دوباره همون آقا بعد از چند دقیقه زنگ زد. گفت: برقتون اومد؟

گفتم: بله! مشکلش چی بود؟

گفت: کلاغ خورده بود به سیم برق!!! قطع شده بود!

گفتم: بله! کلاغ! ممنونم! روزتون به خیر! خدانگهدار!

نوشته شده توسط "می" درساعت 9:26| | لينك ثابت
شنبه ششم مهر 1387
ارزیابی عملکرد

 

پسرک کوچکی وارد داروخانه شد، کارتنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره.

مسؤول داروخانه متوجه پسرک بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید: "خانم، میتوانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام میدهد."

پسرک گفت: "خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد." زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملاً راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: "خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه تان را هم برایتان جارو میکنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجدداً زن پاسخش منفی بود.

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسؤول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر جان!... از رفتارت خوشم آمد؛ برای اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم"

پسرک جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم، من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند!"

پاورقی: ارزیابی عملکرده ها! کاری که باید در اداراتمون انجام بشه و نمیشه! نمیان از این نیم وجبی یاد بگیرن لااقل! یه چمن میزنه کارشو ارزیابی میکنه. چقدر دوست داشتم کارشو.

نوشته شده توسط "می" درساعت 17:18| | لينك ثابت
جمعه پنجم مهر 1387
روکش

 

دندون پزشک 2 تا از دندونامو چند سال پیش عصب کشی کرده بود و بعدشم روکش گذاشته بود. حالا بعد از این چند سال اون روکشها شل شده داره می افته! دوباره از یکشنبه کارم به دندون پزشک می افته! از من به شما نصیحت نه مسواک برقی کاری میتونه بکنه و نه نخ دندون! از چند نفر پرسیدم میگن تقصیر دندون پزشک نیست طبیعیه که اینجوری بشه!

پاورقی: مهمونمون هم زود رفت! نمی دونم من تابلو بودم یا اونا کار داشتن!

نوشته شده توسط "می" درساعت 16:6| | لينك ثابت
جمعه پنجم مهر 1387
تابلو

 

چقدر بده که یه نفری که یه زمانی در دوران بچگیت به چشمت قهرمان می اومده حالا مجبور باشی داغون و مریض ببینیش! نمی خواستم اون خاطره ها و صحنه های خوبی که ازش داشتم کمرنگ بشه ولی دیروز با شنیدن صدای لرزون و نحیفش پشت تلفن که خبر می داد ما فردا داریم میاییم اونجا انگار قراره ازش توی ذهنم این تصویر آخری بمونه! خدایا کمکم کن تابلو نباشه که از دیدنش ناراحتم!

نوشته شده توسط "می" درساعت 8:12| | لينك ثابت
پنجشنبه چهارم مهر 1387
هوم

 

یه زمانی میشینم فکر می کنم چرا این چیزایی که الان به ذهن من رسیده زودتر به فکرش نیفتادم؟! بعد می شینم فکر می کنم و با خودم میگم خوب اون موقع عقل الان رو نداشتم! اون موقع پولی که الان برای انجام این کارها لازمه رو نداشتم! خلاصه که هیچ چیز اون موقع مثه الان نبود! بعدش دوباره فکر می کنم حالا ممکنه دیر بشه؟! میگم نه بابا! اگه دست دست نکنم دیر نمیشه! نشستم تمام گزینه هامو گذاشتم رو به روم، سبک سنگین کردم! الویت بندی کردم! خواسته های مهمتر رو یه طرف گذاشتم. چیزهایی رو که می تونم راحت تر بهش برسم یه طرف دیگه! یه دسته بندی حساب شده! تصمیم قطعی گرفتم! توی این تصمیم گیری به خواسته مهمترم خیلی دیرتر می رسم ولی باز بهتر از اینه که اصلا بهش نرسم!

می خواستم برم سر کار! ولی میگم من که تا دو سه ماه دیگه می خوام برم چرا کاری رو شروع کنم؟ از طرفی زندگیی هم که صبح بلند شی ندونی چی کار کنی رو دوست ندارم! تموم این سال ها یا به سر کار رفتن گذشته یا به درس خوندن! از این که معلق و سر در گم باشم هیچ خوشم نمیاد! درسته هر روز زبان می خونم ولی این جوری دوست ندارم! انگار همیشه برام عادت شده که همه کارها رو توی شلوغی و هول هولکی انجام بدم! امیدوارم اشتباه نکنم و مهمترین چیزی که توی زندگی می خوام به دست بیارم  یعنی آرامش!!! رو زودتر به دست بیارم!

نوشته شده توسط "می" درساعت 15:24| | لينك ثابت
چهارشنبه سوم مهر 1387
خونسرد باش

 

عصبی بودن و استرس داشتن کمکی به رسیدن به خواسته ها نمی کنه. در کمال آرامش و خونسردی و در کنارش تلاش بیشتر سعی کنیم به خواسته هامون برسیم. مطمئن باشیم موفق می شیم.

نوشته شده توسط "می" درساعت 20:12| | لينك ثابت
سه شنبه دوم مهر 1387
توضیح

 

یه سفر کوتاه چند روزه هم به تهران، کرج و ساری داشتیم. زیاد توی تهران موندگار نشدیم چون هوا و فضاش برای من و پدر غیر قابل تحمله. اینقدر ماشالا تعداد فک و فامیل های دور و نزدیک زیاده و از آدم انتظار دارن که بحث گردش و تفریح منتفیه و فقط روزها به دیدن و حرف زدن می گذره. از وضعیت جاده ها هم که هر چی بگم کم گفتم. بابا اجازه داد نصف مسیر تهران- اصفهان رو من رانندگی کنم. خداییش خیلی دل و جرأت داشت با این پا و این جاده ها ماشینو داد دست من!  

الان دیگه فقط باید روی امتحان زبانم متمرکز بشم که کمتر از دو ماه دیگه برگزار میشه.

در مورد پشت نیمکت نشینی هم خبرهای جدیدی دارم که به محض این که نامه هاش مکتوب به دستم برسه اطلاع میدم.

نوشته شده توسط "می" درساعت 18:35| | لينك ثابت
سه شنبه دوم مهر 1387
روز از نو

 

روز از نو، روزی از نو...

نوشته شده توسط "می" درساعت 16:5| | لينك ثابت