هرگاه که فکر کردی گناه کسی آن قدر بزرگ است که نمی توانی او را ببخشی، بدان که آن از کوچکی روح توست نه از بزرگی گناه او....
هرگاه که فکر کردی گناه کسی آن قدر بزرگ است که نمی توانی او را ببخشی، بدان که آن از کوچکی روح توست نه از بزرگی گناه او....
بعد از مدتها وقتی که یه دوست رو می بینی، انتظار داری که تموم اون چیزایی که باید تا به امروز پیش می برده به درستی بهش رسیده باشه. ولی چرخ گردون چه بازی ها که نمی کنه.... به جای موفقیتهاش می بینی همه چی تلخ و ویرونه است و برای بلند شدن باید از صفر که چه عرض کنم از زیر صفر شروع کنه...
حالا خوبه یه چیزی به اسم امید هست و انسان اگه بخواد می تونه دوباره از نو شروع کنه. امیدوارم این دوستم زودتر رو به راه بشه و حالا که از قله پرتش کردن پایین، دوباره بره بالا و به تموم خواسته هاش برسه....
این وانتی های اعصاب خورد کن هستن سر ظهر راه می افتن توی کوچه ها داد می زنن یا سبزی و میوه می فروشن یا نمکی هستن و نون خشک و یخچال و آبگرمکن می خرن رو دیدین یا صداشونو شنیدین؟
چه شعرهایی می سازن! مثلاً اینو نگا!
درشت و تازه
سیب زمینی و پیازه!
قافیه رو داری؟!
همیشه دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از شادی او
و همیشه قسمتی از غم کسی باش نه دلیل غم او...
دیشب قبل از کلاس زبانم به بابا گفتم یه تار و مار قوی بخره که حتی سوسکای بزرگ رو هم از پا دربیاره! گفت: باشه ولی فراموش کرد. توی راه برگشت که نه! درست وقتی رسیدیم در خونه گفتم: اااااااااااا! بابا تار و مار نخریدیم! مامان گفت: یکی مال مگس توی خونه داریم. همونو بزن! کار میده! تار و مار مگس کشی سبزه! تار و مار سوسک کشی قرمز! گفتم: نه مامان! فایده نداره! سوسک رو که نمی کشه! خلاصه که گفتم باشه! بهتر از هیچیه! اومدم بالا و بابا رو صدا کردم و تار و مار دادم دستش گفتم اتاقمو تار و ماری کنه! اونم همه جا رو زد و در اتاقو بست! رفتم پایین شام بخورم بعد اومدم بالا دیدم که همون سوسکه!!! روی دیوار هال داره راه میره! دیگه فرصت صدا کردن بابا یا مامان نبود. تار و مار رو برداشتم و اسپری کردم به سوسکه. سوسکه که اون موقع هم بی حال بود حالا با این کار بی حال تر شده بود افتاد روی زمین ولی با این حال می رفت که یه جایی قایم بشه! توی این هیر و ویر من مامانم رو هم صدا می کردم که دمپایی بیاره! چند دقیقه بعد مامانم با دمپایی اومد. ازش گرفتم و کوبیدم توی سر سوسکه. فکر کنم سوسکه مرد و مامانم سوسک مرده رو با یه کاغذ برداشت و انداخت توی سطل آشغال!
حالا جالب این جاست که وقتی اومدیم پایین، مامانم میگه نکنه سوسکه به هوش بیاد؟ میگم مگه ندیدی دمپایی هم کوبیدم توی سرش؟
پ 1: دیشب هم به خاطر بوی تار و مار مدل الیور تویست خوابیدم! ولی فکر کنم امشب بتونم جای خودم بخوابم!
پ 2: بابت تبلیغ به این مفصلی از تار و مار باید برم پورسانت بگیرم ازشون!
دیشب یه سوسک اومده بود توی اتاقم. دمپایی پرتاب شده به هدف نخورد و سوسک متواری شد زیر تخت. منم مجبور به مهاجرت به طبقه پایین شدم. شب گذشته رو به سختی و مثه الیور تویست خوابیدم.
شما اگه ببینید یه تیکه آدامس چسبیده پشت شلوار یکی و کش اومده و همه پشتشو پر کرده بهش میگید؟ طرف غریبه هم باشه ها! تو خیابون دیده باشید! من که ترسیدم بگم! ترسیدم یارو برگرده بگه تو چیکار داری پشت منو نگاه می کنی!!! ![]()
از بس این مدت بدو بدو کردم انگاری چشم خوردم. پای چپم از زانو به پایین از کار افتاده. نه درست می تونم راه برم و نه پله بالا و پایین برم. مثه پنگوئن راه می رم الان! ![]()
سلام
از بچگی چون مامانم شاغل بود یاد گرفته بودیم که آشپزی کنیم. غذاهای ساده مثه برنج، کوکو، املت، ماکارونی و اینا رو در سن 7- 8 سالگی به راحتی می پختیم. مامانم خیالش راحت بود که ما هیچ وقت، وقتایی که اون نیست، گرسنه نمی مونیم. فقط یه نگرانی داشت، خواهرم از کبریت می ترسید و من بی نهایت به کبریت علاقه داشتم. می ترسید که بیخود و بی جهت آتیش بازی راه بندازم. حق هم داشت. خیلی خرابکار بودم!
حالا چی شد که یاد کبریت افتادم؟ امروز صبح برق نداشتیم. می خواستم برای صبحانه نون گرم کنم، چون فندک گاز با برق کار می کنه و برق نبود، مجبور شدم کبریت بزنم. رنگ گوگرد سر کبریت منو برد به اون سالها! زمان کوچیکی ما رنگ گوگرد کبریتا خلاصه می شد به قهوه ای تیره! اگه اون موقع یه کبریت با گوگرد سبز یا صورتی پیدا می کردم خیلی ذوق می کردم و اون کبریتو نگه می داشتم. مامانم همیشه آمار کبریتارو داشت و ازم بازخواست می کرد که کبریتی که صبح گذاشتم این جا چرا نیست؟! خلاصه که یه کبریت کوچیک آدمو به کجاها که نمی بره...
خیلی آرام
همه چیز خیلی آرام پیش می رود...
تمام ساعت ها خواب مانده اند
تمام حلزون ها پیچشان باز شده و زیر هرم آفتاب دراز به دراز پهن شده اند
و هر نفس پژواک نفس قبلی است
خیلی آرام
همه چیز خیلی آرام پیش می رود…
آشیل هیچ وقت به لاک پشت نخواهد رسید
اون روزی که دفاع داشتم. خوب طبیعتاً خونه نبودم. برای تعویض پاسپورتم اقدام کرده بودم و قرار بود بعد از یه هفته یا ده روز پاسپورت بیاد در خونه. از شانس من اتفاقا همون روزی که خونه نبودم پستچی اومده بود و چون کسی منزل نبود یه برگه انداخته بود که ظرف مدت 5 روز بیایید اداره پست و پاکت رو تحویل بگیرید.
من فردا صبحش ساعت 10 اداره پست بودم و به بخش مربوطه مراجعه کردم. یه آقای خیلی بی ادب و بد اخلاق اونجا نشسته بود. شناسنامه و اون برگه رو دادم و گفتم پاکت منو بدید. اصلا نگاه نکرد و گفت پستچی یادش رفته بسته ات رو بذاره این جا! من عصبانی شدم و گفتم یعنی چی؟ وقتی این برگه رو می اندازن یعنی بسته رو این جا می ذارن و میرن! گفت: به هر حال نیست باید یک ساعت صبر کنی تا خود پستچی بیاد. از اونجایی که هوا خیلی گرم بود و مسیر هم طولانی، من نمی تونستم برم خونه و دوباره برگردم. بنابراین رفتم و منتظر نشستم. بعد از یک ساعت رفتم و دیدم پستچی مربوطه اومده. بهش می گم: آقای فلانی، شما که برگه می اندازین توی خونه مردم چرا بسته رو نمی ذارین این جا! من یک ساعته این جا معطلم. با تعجب منو نگاه کرد و گفت: خانم من ساعت 6 بسته های برگشتی رو آوردم. اینجاست. و رفت طرف همون کمدی که آقای بد اخلاق بی تربیت اونجا نشسته بود و ظرف 30 ثانیه پاکت گذرنامه منو داد. منو میگی... فشار خونم زد بالا و گفتم. آقا شما ندیده برگشتید به من میگید پاکتتون نیست؟ پس این چیه؟ خلاصه رفتم اسم همون مرد بی تربیت بد اخلاق رو پرسیدم و می خواستم برم به مسئولشون شکایتشو بکنم که پستچی گفت: خانم بی خیالش بشید. این آقا یه کم مشکل داره و یه آقای دیگه هم گفت: خانم لذتی که در عفو هست در انتقام نیست و اینجوری شد که من از شکایت منصرف شدم ولی قرار شد همون آقای پستچی بهش تذکر جدی بده.
حالا امیدوارم این آقای بی مسئولیت بد اخلاق بی تربیت ... یه کم تنبیه بشه و مردم بیچاره رو این جوری علاف نکنه!
20
همین الان نمره ام رو گرفتم. با دلهره و استرس اس ام اس دادم به استاد. بعد از یه ربع استاد زنگ زد. قلبم هنوزم داره مثه یه گنجیشک می زنه! ![]()
كلامي نو، سطر و صفحه اي ديگر.
كتابي تازه گشوده مي شود؛
تولدي رقم مي خورد،
و انسان چشم مي گشايد به روي جهاني كه در انتظار اوست؛
تا او را در سرنوشت خويشتن سهيم كند،
در روزگار شادي و اندوه،
در كاميابي و رويش،
در شكوه و شگفتي،
و در تلخكامي وغم.
هستي آهنگهاي بسيار دارد؛
پرده هاي بيشمار،
آواهايي كه بايد شنيد و نواهايي كه بايد شناخت،
بايد به ضرب آهنگ آن پي برد و به رمزهاي جاودانه اش دل سپرد.
نشانه ها چشم به راهند تا انسان فراخوانده شود،
تا به دوردست نظر دوزد و خود را آماده كند؛
با تمام وجود، مهيا و مجهز،
براي رفتن، براي گام نهادن در راه و بيراه،
براي گريختن از بيمها، دل شوره ها و ترسها، ترديدها،
براي فرورفتن و فرا رفتن،
عبور از مرزها و گذر از بينهايت به اقليم پر رنگ رويا،
به سرزمين مكاشفات، به ديار دريافتها،
به سوي فهمي عميق تر و هدايت جهان بسوي هرآنچه مي خواهيم،
كوشش بسيار براي دانستن يك راز،
كليدي براي دستيابي به همه چيز،
هركس مركز جهان خويشتن است،
نقطه توأمان آغازها و پايانها.
او ارزشهاي خود را بنا مي نهد و هويت خويش را شكل مي دهد؛
آيا ما پديد آورندگان شرايطيم و يا خود پديده اي برآمده از آن؟
مرزهاي اختيار ما كجاست؟
و دستهايمان در كدامين وادي از نيرو عاري مي شود؟
در دنياي روابط تاريك،
در جهان چراغهاي خاموش،
در وادي متروك انسانهاي تنها با مناسباتي مخدوش؛
چه كسي مي خواهد در فردگرايي خود فرو رويم؟
در دنياي ذهنيات شناور بمانيم
و جهان درون را به معياري ترديد ناپذير بدل سازيم.