من دوست نداشتم این وبلاگ رو ترک کنم. این جا یه جای دنجی بود و البته هست که فقط اونایی که می خوام میخوننش. این بار ننوشتن این جا برای این نبود که از دست دوستی دلخور یا ناراحتم. تمام دلیلش برای این بود که از دست خودم ناراحت شدم و اینکه چرا باید حرفی بزنم که دوستی از من برنجه و فکر کنه که من به عقلش شک کردم!
روبانی نازنینم یه کم فکرم آزادتر باشه حتما با هم حرف می زنیم.
جامپر جان جواب تموم سوالهات "نه" بود با این حساب باید به نوشتن ادامه بدم! نه؟
صادق جان به اعصاب خودت مسلط باش. اگه فکر می کنی با اون چند تا فحش آبدار اعصابت آروم میشه شماره موبایلمو برات بفرستم!
اندگوی عزیز اون لهجه اصفهانی نوشتنت منو به خنده انداخت ولی راست می گی زبان نوشتاری همیشه ناقصه. یعنی منظوری که یه کلام رو در رو می رسونه هیچ وقت یه نوشته یا اس ام اس نمی تونه کاملا همون مفهوم رو به خواننده منتقل کنه. محدودیت زبانی رو باهاش موافقم. ولی ارتباطها در این وبلاگ ها از طریق نوشتاره نه گفتار! من می دونم که این دنیای مجازی آدمهاش واقعی واقعین. مخصوصا این دوستانم که می دونم کاملا واقعی هستن و تصویر کاملی از زندگی واقعیشون رو همیشه به نمایش می ذارن. برای همینه که این جا رو دوست دارم. این خونه کوچیک رو با مهمونای کم ولی با دلهای دریایی....
ایلیا جان من خودمم دلم می خواست (می خواد) این جا بنویسم و از لحظاتم برای شما خبر بدم. اگه من این جا ننویسم شما چه جوری از حال من خبر دار بشید یا چه جوری متوجه بشید من نمره پایان نامه ام چند شده یا بقیه موارد؟
آرش جان خیلی دلم می خواست اون روز قبل از نوشتن متن قبلی با یکی حرف می زدم که یه جوری قانعم کنه که کاری که دارم می کنم اشتباهه. ولی اینقدر عصبی بودم که به ذهنم نرسید.
کاپیتان جان ناراحت نباش. می دونم تقصیر نوشته من بود که ناراحتی رو برای همه دوستان هدیه آورد. خودم هم خیلی ناراحت شدم.
حامد جان من زیاد از نوشته ات سر در نیاوردم. ولی وقتی افرادی با هم دوستن نه برای ترحم بلکه برای با هم بودنه. این که کسی برای ترحم کردن برای کسی دوست شده رو از ذهنت بیرون کن. کسی نه به تو و نه به هیچ کس دیگه ترحم نمی کنه. نمی دونم منظور کامنتت رو درست فهمیدم یا نه. ولی خوب این جواب رو داشته باش...
ایلیا جان چرا میای گریه می کنی توی وبلاگم؟ سیل اشک می بردشا! اون وقت اگه یه زمانی خواستم بیام بنویسم دیگه وبلاگی وجود نداره! سیل زده شده!
رهگذر جان: واضح بود. چی رو متوجه نشدی؟
خانه ای از شن و مه عزیز از لطف و بزرگواری شما بی نهایت ممنونم و ...
در نهایت... از این لوس بازی ها که یه روز میام میگم نمی نویسم و فرداش باز سر و کله ام پیدا میشه خبری نیست. تصمیم ندارم خودمو لوس کنم. چون می دونم به اندازه کافی برای دوستانی که این جا رو میخونن عزیز هستم. همون جور که تک تک این دوستان برای من عزیز هستند و همشون رو با این که ندیدمشون دوست دارم.
همون طور که وقتی یه تصمیم جدی می گیرم و کسی با هیچ حرفی نمی تونه منو منصرف کنه پس منم نمی تونم با هیچ حرفی کسی رو از کاری که می خواد انجام بده منصرف کنم. تصمیم هر کسی بنا به فکر خودش براش کامل و جامع هست و برای تصمیمش دلایل منطقی داره. تصمیم گرفتم تا کسی از من نظری نخواسته حرفی نزنم که بعد جوابی که میده برام اینقدر ناراحت کننده باشه که از تموم اون چیزایی که دوست دارم بگذرم. حتی اگه موافق تصمیمش نیستم و اگه تاییدش نمی کنم لا اقل سکوت کنم نه مخالفت. هر حرف یا عملی موجب میشه هر دفعه تجربه ای کسب کنم که درسته تلخ و سخت به دست میاد ولی یه تجربه اس که کمک می کنه بیشتر بفهمم و عقلم بیشتر رشد کنه. انسان به دنیا اومده که به سوی کمال بره و فکر می کنم همه این تجربیات اونو به کمال نزدیک تر می کنه.
روی تصمیمم بیشتر فکر می کنم و اگه تونستم رفتارمو در این مورد کنترل کنم بر می گردم و می نویسم...
پاورقی: متن فقط یه بار نوشته شده حتی بازخوانی هم نشده. هر گونه غلط املایی یا انشایی رو ندیده بگیرید لطفا!
