تبليغاتX
NuX VoMiCA
جمعه سی و یکم خرداد 1387
توضیح

 

من دوست نداشتم این وبلاگ رو ترک کنم. این جا یه جای دنجی بود و البته هست که فقط اونایی که می خوام میخوننش. این بار ننوشتن این جا برای این نبود که از دست دوستی دلخور یا ناراحتم. تمام دلیلش برای این بود که از دست خودم ناراحت شدم و اینکه چرا باید حرفی بزنم که دوستی از من برنجه و فکر کنه که من به عقلش شک کردم!

روبانی نازنینم یه کم فکرم آزادتر باشه حتما با هم حرف می زنیم.

جامپر جان جواب تموم سوالهات "نه" بود با این حساب باید به نوشتن ادامه بدم! نه؟

صادق جان به اعصاب خودت مسلط باش. اگه فکر می کنی با اون چند تا فحش آبدار اعصابت آروم میشه شماره موبایلمو برات بفرستم!

اندگوی عزیز اون لهجه اصفهانی نوشتنت منو به خنده انداخت ولی راست می گی زبان نوشتاری همیشه ناقصه. یعنی منظوری که یه کلام رو در رو می رسونه هیچ وقت یه نوشته یا اس ام اس نمی تونه کاملا همون مفهوم رو به خواننده منتقل کنه. محدودیت زبانی رو باهاش موافقم. ولی ارتباطها در این وبلاگ ها از طریق نوشتاره نه گفتار! من می دونم که این دنیای مجازی آدمهاش واقعی واقعین. مخصوصا این دوستانم که می دونم کاملا واقعی هستن و تصویر کاملی از زندگی واقعیشون رو همیشه به نمایش می ذارن. برای همینه که این جا رو دوست دارم. این خونه کوچیک رو با مهمونای کم ولی با دلهای دریایی....

ایلیا جان من خودمم دلم می خواست (می خواد) این جا بنویسم و از لحظاتم برای شما خبر بدم. اگه من این جا ننویسم شما چه جوری از حال من خبر دار بشید یا چه جوری متوجه بشید من نمره پایان نامه ام چند شده یا بقیه موارد؟

آرش جان خیلی دلم می خواست اون روز قبل از نوشتن متن قبلی با یکی حرف می زدم که یه جوری قانعم کنه که کاری که دارم می کنم اشتباهه. ولی اینقدر عصبی بودم که به ذهنم نرسید.

کاپیتان جان ناراحت نباش. می دونم تقصیر نوشته من بود که ناراحتی رو برای همه دوستان هدیه آورد. خودم هم خیلی ناراحت شدم.

حامد جان من زیاد از نوشته ات سر در نیاوردم. ولی وقتی افرادی با هم دوستن نه برای ترحم بلکه برای با هم بودنه. این که کسی برای ترحم کردن برای کسی دوست شده رو از ذهنت بیرون کن. کسی نه به تو و نه به هیچ کس دیگه ترحم نمی کنه. نمی دونم منظور کامنتت رو درست فهمیدم یا نه. ولی خوب این جواب رو داشته باش...

ایلیا جان چرا میای گریه می کنی توی وبلاگم؟ سیل اشک می بردشا! اون وقت اگه یه زمانی خواستم بیام بنویسم دیگه وبلاگی وجود نداره! سیل زده شده!

رهگذر جان: واضح بود. چی رو متوجه نشدی؟

خانه ای از شن و مه عزیز از لطف و بزرگواری شما بی نهایت ممنونم و ...

در نهایت... از این لوس بازی ها که یه روز میام میگم نمی نویسم و فرداش باز سر و کله ام پیدا میشه خبری نیست. تصمیم ندارم خودمو لوس کنم. چون می دونم به اندازه کافی برای دوستانی که این جا رو میخونن عزیز هستم. همون جور که تک تک این دوستان برای من عزیز هستند و همشون رو با این که ندیدمشون دوست دارم.

همون طور که وقتی یه تصمیم جدی می گیرم و کسی با هیچ حرفی نمی تونه منو منصرف کنه پس منم نمی تونم با هیچ حرفی کسی رو از کاری که می خواد انجام بده منصرف کنم. تصمیم هر کسی بنا به فکر خودش براش کامل و جامع هست و برای تصمیمش دلایل منطقی داره. تصمیم گرفتم تا کسی از من نظری نخواسته حرفی نزنم که بعد جوابی که میده برام اینقدر ناراحت کننده باشه که از تموم اون چیزایی که دوست دارم بگذرم. حتی اگه موافق تصمیمش نیستم و اگه تاییدش نمی کنم لا اقل سکوت کنم نه مخالفت. هر حرف یا عملی موجب میشه هر دفعه تجربه ای کسب کنم که درسته تلخ و سخت به دست میاد ولی یه تجربه اس که کمک می کنه بیشتر بفهمم و عقلم بیشتر رشد کنه. انسان به دنیا اومده که به سوی کمال بره و فکر می کنم همه این تجربیات اونو به کمال نزدیک تر می کنه.

روی تصمیمم بیشتر فکر می کنم و اگه تونستم رفتارمو در این مورد کنترل کنم بر می گردم و می نویسم...

پاورقی: متن فقط یه بار نوشته شده حتی بازخوانی هم نشده. هر گونه غلط املایی یا انشایی رو ندیده بگیرید لطفا!

نوشته شده توسط "می" درساعت 12:25| | لينك ثابت
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387
سلام و خدانگهدار

 

وقتی دوستان وبلاگیمو محدود کردم به این چند تا دوستی که اینجا رو می خونن، فکر می کردم هم من اونا رو خوب خوب می شناسم و هم اونا با روحیات و اخلاق من آشنا هستن! فکر می کردم اگه حرفی به هر کدومشون می زنم اون حرف رو حمل بر همفکری می کنن و نه دخالت و اینکه خدای ناکرده به عقل و شعور اونها شک دارم که این راهنمایی رو کردم.

همه دوستانم رو همیشه در یک سطح دیدم و به همشون احترام گذاشتم. سعی کردم که هیچ کدومشون هیچ وقت از من دلخور نباشن. همیشه به عقایدشون احترام گذاشتم و اگه هم مخالف بودم با احترام بیانش کردم. به نظر خودم توی این چند سال هیچ وقت با کسی شوخیی نکردم که از من رنجیده شده باشه. نمی دونم کسی از من رنجیده یا نه؟ ولی تموم این سالها این تلاش من بود. اگه دوستی بیمار میشد مثه این بود که خودم مریض شدم. اگه هیچ کمک دیگه ای از دستم بر نمیاد فکر می کردم می تونم قوت قلبش باشم و اینکه امیدوار باشه و بدونه که با امید سلامتی دوباره بر می گرده و خیلی حرفهای دیگه که دیگه واقعاً الان دیگه هیچ احساسی برای بیانش ندارم...

درس بزرگی که امروز گرفتم این بود که هیچ وقت حتی برای همفکری هم که شده دهنم رو برای حرف زدن باز نکنم و اجازه بدم هر کسی هر کاری که دلش می خواد بکنه. " بنی آدم اعضای یکدیگرند" دیگه از امروز در ذهن و روح و جسم من مرد! همونجور که از امروز این دنیای وبلاگ نویسی رو به دفتر خاطراتم سپردم. خیلی سخته! خیلی سخت که بخوای از همه اون چیزایی که دوستشون داری این جوری جدا بشی. با یه خاطره خیلی بد! ولی خوب! من همه تلاشمو کردم که بمونم حتی با این وبلاگ کوچولو و این خواننده های محدود... ولی گویا بودن من و حرفهای من باعث سوء تفاهم میشه. پس بهتره نباشم و شادی ها و غمهای دوستان رو نبینم که غمهاشون منو غمگین نکنه که بخوام حرفی بزنم که سوء تعبیر پیش بیاد.

بهترین دوستانمو از این دنیای مجازی پیدا کردم همون جور که بدترین آدمها رو هم این جا شناختم.

روبان قرمزی عزیزم از همه محبت های بی دریغت سپاسگزارم.

ایلیای عزیز اگه حرفی زدم یا شوخی کردم که رنجیدی ازت معذرت می خوام.

صادق جان برات آرزوی موفقیت و سربلندی در زندگی و تحصیلت رو دارم و امیدوارم کنار همسر نازنینت شاد و سلامت زندگی کنی.

جامپر عزیز که همواره برام سایبر موندی از همراهی همیشگیت سپاسگزارم.

جوزف جان پستهای بی نظیر و تکی که همیشه همه رو سورپرایز می کرد هیچ وقت از یادم نمیره.

خانه ای از شن و مه با این که خیلی کم مهمون نوشته هام بودی ولی نوشته هات همیشه دلگرم کننده و دل نشین بود.

حامد جان به خاطر همه زحمت هایی که همیشه بهت دادم ازت ممنونم و امیدوارم همیشه سلامت باشی و به هر چیزی که می خوای برسی.

کاپیتان جان از آشنایی باهات بی نهایت خوشحال شدم و برات آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم به همه خواسته هات برسی.

ستایش عزیز برات آرزوی بهترین ها رو دارم.

بامداد جان امیدوارم هر چی خداوند مقدر کرده که مطمئنم خداوند بد بنده هاشو نمی خواد برات پیش بیاد و البته از خدا میخوام که سلامتیتو بهت برگردونه. امیدوارم خداوند از یکدندگی و لجبازی که داری کم کنه و به سلامتیت اضافه کنه.

بهار جونم از خدا میخوام همیشه شاد و سلامت باشی و خدواند بهترین ها رو پیش روت قرار بده.

آرش جان شادی و سلامتی تو آرزوی قلبی منه.

اندگو نازنین فراموش نمی کنم محبت های بی دریغتو.

میرای عزیز برات سلامتی و موفقیت از خداوند بزرگ می خوام.

رهگذر نازنین امیدوارم در کار و زندگی همیشه پرتلاش و سلامت باشی.

بینگالا از خدا میخوام خداوند بهت سلامتی بده و همیشه موفق باشی.

و دیگه یادم نمیاد کس دیگه ای اینجا رو می خونه یا نه. اگه اسمی از قلم افتاد ببخشید و غلط های املایی و انشایی پست آخرم رو اگه داشته باشه هم نادیده بگیرید و این که خدا نگهدار برای همیشه.... 

نوشته شده توسط "می" درساعت 23:44| | لينك ثابت
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387
گزارش کار

 

سلام

1-      مدارکم رو برای یه دانشگاه دیگه فرستادم و منتظرم پذیرش بیاد. اگه همه چی خوب پیش بره از آذر ماه دانشجوی دکترا می شم.

2-      4 تیر بالاخره دفاع نهایی هست و اگه خدا بخواد از این مرحله هم گذر می کنم.

3-      توی این مدت که خیلی گرفتار بودم در گیر و دار راه اندازی یه مکان پژوهشی بودیم برای جذب بقیه پژوهشگران که زیر نظر یه پژوهش کده بتونیم کارهای پژوهشی رو انجام بدیم. این کار هم به نتیجه رسیده و پا گرفته. اگه خداوند یاری کنه و دوستان همکاری و تلاش، آینده خوبی رو براش می بینم.

4-      2 تا کار تحقیقاتی رو با همکاری دوستان در دست اقدام داریم و چون عناوینش به هم نزدیک هست به موازات هم دیگه داریم پیش می بریم.

خبرای خوب همینا بود. نه ازدواج کردم و نه خیال این کارو دارم. به نظرم در همین شرایطی که الان هستم راحت و بی دغدغه می تونم پیشرفت کنم و به اون چیزایی که یه زمانی آرزوشو داشتم یواش یواش میتونم برسم. دیر شده ولی اشکالی نداره. لذتی که بعد از انجام هر کدوم از کارهایی که به نتیجه رسوندم تجربه می کنم وصف ناشدنیه. خوشحالم که شرایطم الان تا حدی بهم اجازه می ده که بتونم تلاش کنم.

گرمای هوا خیلی آزار دهنده است. با شرایطی که دارم سخته توی این گرما از خونه خارج بشم. ولی وقتی به آینده نگاه می کنم و اون نقطه نورانی دور دست رو می بینم، سعی می کنم با گرما که دشمن سرسخت و درجه یک من هست مبارزه کنم.

پیوست: در تک تک لحظاتی که می گذره دعا می کنم خداوند به بامداد عزیز ( استاد کوچولو ) کمک کنه و سلامتی رو به وجود نازنینش برگردونه. توی دعاهای هر شبتون از خدا بخواین که این مرد جوان دوباره به زندگی عادیش برگرده و بتونه مثه سابق در راه هدفی که در پیش رو داره کار و زندگیش رو ادامه بده و موفق بشه.

پیوست پریم: زودتر از ده روز اومدم. می خواستم بذارم دفاع کنم بعد بیام گفتم نگران میشین!

 

با آرزوی موفقیت و سلامت برای تمام دوستان نیکم

27 خرداد یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت

نوشته شده توسط "می" درساعت 22:9| | لينك ثابت
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
میام

 

تا یه ده روز دیگه با یه عالمه خبر خوب میام! حالم خوبه. فقط یه کم خسته ام.

نوشته شده توسط "می" درساعت 1:8| | لينك ثابت
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387
گزارش

 

هنوز در استرس و التهابم. کارهام یه کمی سبک شده و امیدوارم تا فردا از این استرسی که دارم نجات پیدا کنم. استرس خیلی چیز خوبی نیست! آزار دهنده است. وقتی آروم شدم و کارها یه کمی سبک شد میام و همه چیزو توضیح میدم!

نوشته شده توسط "می" درساعت 21:7| | لينك ثابت
دوشنبه بیستم خرداد 1387
خدا صداها رو می شنوه

 

ستایش نوشته دوست جونمون به هوش اومده. برای سلامتی کاملش دعا می کنم.

نوشته شده توسط "می" درساعت 13:44| | لينك ثابت
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء
نوشته شده توسط "می" درساعت 22:55| | لينك ثابت
جمعه هفدهم خرداد 1387
جناب کاپیتان در اصفهان

 

پیاده روی امروز عصر به اتفاق جناب کاپیتان دلچسب بود! چهل و پنج دقیقه قبل از دیدار ایشون پیاده روی رو شروع کرده بودم و حدود یک و ساعت نیم هم همراه کاپیتان خیابونا رو گز کردیم! نه کافی شاپی دعوتش کردم و نه رستورانی! خلاصه که اصول مهمان نوازی به شیوه اصفهانی رو کاملاْ به جا آوردم!

آگهی بازرگانی: جناب کاپیتان فردی بسیار مؤدب، متین، آقا و مهربون هستند! 

نوشته شده توسط "می" درساعت 22:34| | لينك ثابت
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387
پریسا

 

این شبا هیچ چیز به اندازه شنیدن موسیقی سنتی و مخصوصا صدای دلنشین پریسا آرام بخش نیست...

 

نوشته شده توسط "می" درساعت 23:26| | لينك ثابت
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387
کله ی پوک

 

چقدر بده منتظر بودن! از سر شب تا حالا منتظرم یکی جوابمو بده. یه پسورده که از این کله پوکم رفته بیرون و به هیچ طریقی یادم نمیاد.

اه! ستایش کجایی تو؟ لااقل تو جوابمو بده! دارم روانی میشم!

 

نوشته شده توسط "می" درساعت 0:31| | لينك ثابت
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387
تصمیم

 

ترم گذشته با چند تا دانشگاه برای پذیرش مکاتبه کرده بودم. از یکی از دانشگاههای دره پیت برای تحصیل در دوره ی دکترا برام پذیرش اومده بود. ولی بعد از پرس و جو فهمیدم که بهتره برای یه دانشگاه بهتر اقدام کنم. اون دانشگاه دره پیت رو بی خیال شدم و برای این جدیده دارم اقدام می کنم. چون گرایشی که در این دانشگاه می خوام ادامه تحصیل بدم گرایش مورد علاقه من یعنی توسعه منابع انسانی هست این تصمیم رو گرفتم. حالا در حال نوشتن یه پروپوزال انگلیسی هستم که شاید این جا هم پذیرفته بشم. این روزا مشغله های فکری و تصمیم گیری در مورد کاری که می خوام انجام بدم یه کم گیجم کرده. امیدوارم بتونم تصمیم درست و عاقلانه ای بگیرم.

 

نوشته شده توسط "می" درساعت 10:42| | لينك ثابت
شنبه یازدهم خرداد 1387
آیا می دانستید

 

آيا مي دانستيد که کساني که لباس مشکي به تن مي کنند نمي خواهند مورد توجه قرار گيرند؟  ولي به کمک و درک شما نياز دارند !

آيا مي دانستيد که زماني که به کسي کمک مي کنيد، اثر آن دوبار به سوي شما بر مي گردد؟

 و آيا مي دانستيد که نوشتن احساسات بسيار آسان تر از رو در رو بيان کردن  آنهاست، اما ارزش رو در رو گفتن بسي بيشتر است؟  

آيا مي دانستيد که اگر چيزي را با ايمان از خداوند بخواهيد به شما عطا خواهد شد؟

آيا مي دانستيد که شما مي توانيد به روياهايتان جامه عمل بپوشانيد روياهايي مانند عشق، ثروت و سلامت، البته اگر آنها را با اعتقاد بخواهيد؟  !

 

منبع: وب سایت دکتر ظهرابی

نوشته شده توسط "می" درساعت 19:24| | لينك ثابت
دوشنبه ششم خرداد 1387
مشکل

 

از یاهو میلم یه ایمیل فارسی فرستادم برای استادم با encoding یو تی اف 8، اونم جواب داده ولی امروز هر چی تلاش کردم و این encoding ها رو تغییر دادم نتونستم بخونمش و همچنان فونت ها علامتای عجیب غریبه! راهی هست که بشه این ایمیلو خوند تا دوباره از استاد درخواست نکنم که ایمیل رو مجددا سند کنه؟!

نوشته شده توسط "می" درساعت 0:16| | لينك ثابت
جمعه سوم خرداد 1387
دلتنگی عصر جمعه

 

چقدر آدم احساس دلتنگی و تنهایی می کنه این غروبای دلگیر جمعه...

نوشته شده توسط "می" درساعت 19:50| | لينك ثابت
پنجشنبه دوم خرداد 1387
سیستم بانکی

 

هر جا که قبلا استخدام می شدم، طبق روال باید حسابی باز می کردم که حقوق به اون واریز بشه! همین جوری خورد خورد کلی حساب این ور اون ور توی بانکهای مختلف داشتم که بدون استفاده مونده بود و دیدن این کارت های عابر بانک و دفترچه ها توی کشوی میزم برام عذاب آور بود. امروز دیگه فرصت رو غنمیمت دونستم و راه افتادم که حساب ها رو ببندم! تقریبا می دونستم توی هر حسابی چقدر پول دارم! رفتم یه بانکی که حساب قرض الحسنه داشتم، تحویلدار بانک اول گفت: خانوم برو یه روز وسط هفته بیا که خلوت باشه تا حسابتو ببندم! منم گفتم: نه خیر آقا! منم مشتری بانکم و همین الان باید کارمو انجام بدید! خلاصه مجبور شد که کار رو انجام بده! موقعی که دفترچه رو بهش دادم هم گفت که الان حسابتو نبند بذار نتایج قرعه کشی معلوم بشه بعد! اگه برنده بشی و حسابتو بسته باشی چیزی بهت نمیدن! گفتم: آقااااا! ببند این حسابو! من نمی خوام برنده بشم! موقعی که میخواست ته مونده حسابو بهم بده دیدم هی داره پول می شمره! من فکر می کردم توی اون حساب 70 هزار تومن پول داشتم! ولی موقع بستن حساب 270 تومان توی حسابم بود! حالا موندم این دویست تومن اضافه از کجا به حساب من واریز شده! هر چی هم فکر می کنم چیزی به ذهنم نمی رسه!

یکی از حسابهای کارتی رو هم متصدی مربوطه کارتمو ازم گرفت و گفت برو یک ماه دیگه بیا پولتو بگیر! هیچ رسیدی هم نداد!

یکی دیگه از بانکها هم گفت که برو هر چی پول هست از کارتت بگیر خود به خود بسته میشه کارت! ولی نگفت پول خردها رو چه جوری از کارتم بگیرم!

به این میگن یه سیستم بانکی منظم و کارآمد!!!

نوشته شده توسط "می" درساعت 23:41| | لينك ثابت