اندوهش غروبی دلگیر است
در غربت و تنهایی.
همچنان که شادیش
طلوع همه آفتاب هاست...
اندوهش غروبی دلگیر است
در غربت و تنهایی.
همچنان که شادیش
طلوع همه آفتاب هاست...
یکی از همکارای سابقم دیروز صبح زنگ زد که خانوم می، یکی از دوستان که در پتروشیمی کار می کنه زنگ زده که یکی از لوله ای پتروشیمی ایراد پیدا کرده و مواد شیمیایی به داخل آب تصفیه خونه نشت پیدا کرده! آب شهر قراره برای 24 ساعت (یا بیشتر) قطع بشه. برای موارد ضروری آب بردارید و آب خوردن هم از بیرون تهیه کنید. من گفتم باشه ولی حرفش به نظرم معقول نیومد. تا اینکه نیم ساعت بعدش خواهرم زنگ زد و همینو گفت. خلاصه من پا شدم چند تا ظرف آب پر کردم ولی راستش حال این که برم بیرون چند تا بطری آب معدنی بخرم نداشتم. گفتم عصری می رم میخرم. عصر رفتم یه سوپر و گفتم آقا یه بسته آب معدنی بدید! آقا نیشش تا بناگوش باز که تموم کردیم خانوم! گفتم ممنون و اومدم سوار ماشین شدم. یه سوپر دیگه و همین جواب! خلاصه که تقریباً کل اصفهان رو گشتم تا یه سوپر دیدم که آب معدنی داره. دیدم این جوریه دو بسته خریدم (با قیمت بالاتر از قیمت روز عادی) و اومدم خونه! نمی دونم چه سری بود که تا گفتن آب قطع میشه آب معدنی نایاب شد! یعنی واقعاً همه آب ها رو خریده بودن وقتی روز عادی بسته بسته آب معدنی بیرون سوپرها انباشته شده؟ یا این یه سیاه بازی بود و کلک بازار بود برای فروش آب معدنی!
پاورقی: کل شهر از دیروز 5 بعد از ظهر تا این لحظه یه قطره هم آب نداره! یعنی واقعاً سال "موش خاک" سال قحطی و بدبختیه؟! ![]()
برای سلامتی یه دوست، دعا کنید لطفاً! ![]()
دوستش می دارم
چرا که می شناسمش،
به دوستی و یگانگی...
چقدر خوبه آدم خیالش آسوده باشه! ![]()
بعضی ها نوشته ها آدمو توی دریایی از نگرانی غرق می کنه...
از صبح که این نوشته رو خوندم...
"پسرک رفت
واسه همیشه..."
حال خوشی ندارم، استرس لعنتی داره داغونم می کنه...
هه! از امروز صبح در کنار اون پیاده روی که داشتم یه رژیم غذایی رو هم شروع کردم! یه برنامه نوشته داده دستم که صبح چی بخور! ناهار چی بخور و شام چی؟! فکر کن برای یه آدم نسبتاً!!!
شکمو که زندگیش بدون کیک و شکلات نمی گذره! سخته که در روز فقط برای شیرینی 5 تا قند بخوره یا نمی دونم 30 تا توت خشک! یا مثلا برای شام به جای یه پیتزای کامل، اونو سه قسمت کنه و فقط یه قسمتشو بخوره! ![]()
ولی از این حرفا و شوخی ها گذشته! تصمیم دارم این رژیم رو انجام بدم نه به خاطر این که فقط لاغر بشم! به خاطر این که ببینم واقعاً اراده ام برای مقاومت در برابر شیرینی نخوردن یا غذا رو کمتر خوردن چقدره! می دونم که وقتی سن بالا می ره دیگه این رژیم ها اثری نداره! پس هنوز تا دیر نشده باید یه فکری به حال این قضیه بکنم! برای سلامتی خودم خوبه! ![]()
در بخشيدن خطای ديگران مانند شب باش
در فروتنی مانند زمين باش
در مهر و دوستی مانند خورشيد باش
هنگام خشم و غضب مانند کوه باش
در سخاوت و کمک به ديگران مانند رود باش
در هماهنگی و کنار آمدن با ديگران مانند دريا باش
خودت باش همانگونه که مي نمايی
ترجيح می دهم طوري زندگی کنم که گويی خدا هست و وقتي مُردم بفهمم که نيست، تا اينکه طوری زندگی کنم که انگار خدا نيست و وقتي مُردم بفهمم که هست...
چند روزه که برنامه پیاده روی گذاشتم. صبح یا عصر بسته به این که کی حال داشته باشم بین 45 دقیقه تا یک ساعت پیاده روی می کنم. کیف و وسایل اضافه هم با خودم نمی برم. یه گوشی موبایل که مادر و پدر همیشه نگران شاید دلشون خواست بدونن الان فرزند ورزشکارشون کجاست!
یه ام پی تری پلیر هم که توی گوشمه و موقع راه رفتن موزیک گوش میدم که حوصله ام سر نره!
نمی دونم مردم چرا به یه خانوم که کیف نداره و داره قدم میزنه این جوری چپ چپ نگاه می کنن! مگه فقط آقایون حق دارن بدون کیف از خونه برن بیرون؟! ![]()
اخبار اعلام کرد خانوما با بیست سال سابقه کار می تونن بازنشسته بشن! با احتساب این خبر، من سیزده سال دیگه بازنشسته میشم! از این 7 سال سابقه کاری که دارم، دو سالشو خونه خوردم و خوابیدم و بابا برام بیمه رد کرده! سالی هم که گذشت بابا بیمه ام رو رد کرده بود. وقتی این خبرو اعلام کرد با بابا و مامان نشسته بودیم و چایی می خوردیم! من یهو خوشحال گفتم: چه خوب! سیزده سال دیگه بازنشسته می شم! بابا خندید و گفت: آره! چقدرم که تو حرص و جوش کارو می خوری!
بهترین دارو برای گلو درد، آناناسه! باید یه دارویی هم برای آبریزش بینی پیدا کنم. ![]()
از وقتی شروع کردم این وبلاگو نوشتن، تعداد خواننده هام هیچ تغییری نکرده! چون خودم خواستم همون خواننده های ثابتی باشن که از همون اول انتخابشون کردم! ممکنه به دید دوستان اینجوری بیاد که خواننده هام دارن زیادتر میشن! ولی در واقع این طور نیست! دوستانم محدود میشن به ۱۶ نفر که بعضیاشون وبلاگ دارن بعضیا ندارن بعضیا وقتی میان این جا یه چیزی می نویسن و بعضیا نه و اینا هیچ کدوم دلیل نمیشه که دوستان این خونه دارن زیاد میشن! چون تصمیمی برای زیاد کردن این دوستان خوبم ندارم. هیچ وقت...
نمی خوام آسایشی که این جا دارمو از دست بدم...
سرما خوردم. حالم هیچ خوب نیست! آب بینیم شُرشُر سرازیره! سر دردم هم چند روزه خوب نشده! بیست تا سفالکسین ۵۰۰ میلی گرمی هم خوردم هنوز درد گلوم صبح ها برقراره! صدامم گرفته! هوا هم به نظر من سرده ولی توی خونه میگن گرمه. پکیج رو خاموش کردن و من مجبورم لباس گرم بپوشم و ...!
فعلا همین! ![]()
یه چیزی خیلی عذابم می ده! املای ضعیف بچه های فارسی زبان! توی همه وبلاگهای بچه های ایرانی پر از غلط املاییه! چرا هیچ تلاشی برای بهبود املاشون نمی کنن!؟ یا اگر به لغتی شک دارن یه فرهنگ فارسی باز نمی کنن!؟ از اونی که 4- 5 ساله وبلاگ می نویسه بگیر تا اونی تازه شروع کرده پر از غلط املایی! برداشته "جیغ" رو نوشته "جیق" ! تنبلی هم حدی داره به خدا! یه کتاب باز کردن که اینقدر سخت نیست! زبان فارسی هویت ماست! داغونش کردیم! آخه چرا...؟! ![]()
پاورقی: منظورم بی دقتی ها و اشتباهات تایپی نیست! دوستان این جا هم به خودشون نگیرن لطفاً!
روی سخنم با اونا نیست! ![]()
تصمیممو با صدای بلند بگم یا تا آخر بهار صبر کنم!؟
یکی از دوستام اس ام اس داده بود: " زندگی مثه یه بادکنکه توی دستای یه بچه که همیشه ترس از ترکیدن اون بادکنک، لذت داشتن اون رو از بین می بره! "
من اصلا با این جمله موافق نیستم! چرا باید نگران آینده بود؟ آینده نگری خوبه ولی نگران آینده بودن...!!! کسی چه می دونه در آینده چه اتفاقی می افته؟ ما از یک لحظه اون طرفترمون خبر نداریم. پس چه معنی داره که نگرانش باشیم! از این جمله ی " هر چه پیش آید، خوش آید! " هم اصلا خوشم نمیاد! اعتقاد دارم آدم خودش آینده اش رو می سازه! پس اگه تلاش کنه موفق میشه و دلیلی هم برای نگرانی نیست!
در حال حاضر اصلا نگران آینده ام نیستم. تا یک ماه پیش استرس عجیبی داشتم و از آینده خیلی می ترسیدم ولی الان نه! اینو جدی می گم! ![]()
حتماً که نباید بیام این جا چیزی بنویسم؟ هووم؟! به محض این که غۥرغۥر دونم پر بشه میام و این یعنی این که فعلا همه چی خوبه! و تمبلی هم نمی کنم توی نوشتن!!! ![]()
برای دردهای بی شمار در این دنیا
یا علاج وجود دارد یا نه
اگر علاج هست، در طلبش کوشا باش
و اگر نیست فکرش را نکن!
True friends are those who care without hesitations, who remember without limitations, who give without expectations and love even without communication.
Friendship doesn't need everyday conversation doesn't always need togetherness, as long as the relationship is kept in the heart, true friends never go apart!
"Life is fragile. Tomorrow is a gift. There's no predictability so instead of worrying about what's going to happen tomorrow, live for today."
سلام
مسافرت خوبی نبود. اون از روز اول که داشتیم برای فرودگاه رفتن آماده می شدیم، دیدیم یکی داره زنگ خونه رو می زنه. یکی از همکارای سابق پدر از مشهد با خانواده اومده بود اصفهان برای مسافرت ولی قبلا اطلاع نداده بود و می خواست ما رو سورپرایز کنه!!! ما هم چون بلیط داشتیم و باید می رفتیم پدر به یکی از دوستانش که در اصفهان هتل داره زنگ زد و با هزار و یک بدبختی یه اتاق توی یکی از هتل های اصفهان براشون پیدا کرد و گفت بمونین ما دو سه روزه برمی گردیم. ما رفتیم ولی زودتر از موعد مقرر برگشتیم. من مریض شدم. نه حوصله بود و نه توان گشت و گذار. این دو سه روز هم من همش هتل موندم. مامان و بابا هم که معلوم بود بهشون خوش نگذشته چون اونا هم زیاد حوصله شلوغی رو ندارن. فکر کنم دیگه "مسافرت به کیش در عید" از گزینه های سفرهای نوروزی ما حذف شده باشه!
فکر کنم اومدن اون دوست پدر نشونه ای بود برای این که از اول سفرمون رو کنسل کنیم. نمی دونم چرا امسال اینجوری شد. الانم که دارم تایپ می کنم کماکان دلم پیچ میخوره. سه چهار روزه که دل درد دارم و خوب نشده...
حالا که این جا هستیم... و از فردا مهمونای نوروزی مون از تهران و این طرف، اون طرف، یکی یکی میان...
ضمنا گویا کاپیتان هم همراه خانواده در کیش تشریف دارند ولی امروز اصلا تحویلمون نگرفت که دم آخری لااقل اونجا زیارتش کنیم! ![]()
امضاء "می" همیشه شاکی