
نوروزتان پیروز
نوروز ۱۳۸۷

نوروزتان پیروز
نوروز ۱۳۸۷
اون از اون استاد راهنمام که هیچ وقت نیست. همش مسافرت و این طرف اون طرفه. اینم از این استاد مشاور کله پوک که مشاوره هاش به درد عمه اش می خورد! من از دست این استاد مشاورم که از اول کار پروپوزال و پرسشنامه و همه کارهای مربوط بهشو تایید کرده و همش تعریف می کرد که آره عالیه و اینجور و اونجور! به شدت عصبانیم. آخه الاغ!!! کور بودی این ایرادارو اون وقت که میومدم می پرسیدم بگی؟ زبون لال شده ات نمی چرخید اون موقع به جای احسنت گفتن، می گفتی اینو به این شکل تصحیح کن؟ حالا باید بگی؟! این ایرادا به نظر من تصحیح شدنی نیست وقتی نتیجه گیری براساس این اطلاعاته مگه میشه! به نظرم این یعنی که باید اون پرسشنامه کذایی رو دوباره تصحیحش کنم و دوباره روز از نو روزی از نو با بدبختی بدم پر کنن! خدایا این دو تا استاد کی بود نصیب ما کردی؟! حالا من برم سرمو به کدوم سنگ بکوبم؟ آخر سالی ببین چه دردسری درست شد برام...
پاورقی: به شدت و خیلی زیاد عصبانیم! مراقب پاچه هاتون باشید که مثه پاچه استاد مشاور نشه! نگرانم که اگر پایان نامه رو با همین ترتیبی که هست تحویل بدم اساتید داور ایراد بگیرن! باید یه کم اعصابم سر جاش بیاد تا یه تصمیم درست بگیرم.... ![]()
من از چهارم فروردین به بعد اصفهان هستم. هر کدوم از دوستان که خواستند تشریف بیارن قدمهای مبارکشان بر روی چشم. با ایمیل خبر بدید در خدمتتون هستم. تعارف هم از نوع اصفهانی نیست. ![]()
اینم پنج شنبه آخر سال و زیارت اهل قبور. چند جا رفتیم و به همه اونایی که می شناختیم و نمی شناختیم سر زدیم. حتی مرحومه طوطی جان بنت استاد بزرگ نیا معمار دوره قاجار که سال 1305 هجری قمری از این دنیا رفته بود و توی تخت فولاد به خاک سپرده بودنش و این قبری که هیچ نام و نشونی روش نبود و توی بازسازی تخت فولاد داغونتر از قبل شده بود...
خدا همه رفتگان خاک رو بیامرزه... ![]()
در کنار همه ی آرزوهایی که برایت می کنم،
آماده ام همه چیز را فدا کنم تا این آرزوها به واقعیت در آیند...
می خواهم سعادتمند باشی. می خواهم قلبت را آکنده از احساس شگفتی
و سر شار از شهامت و امید کنی.
می خواهم به آن دوستی دست یابی که کم از گنج نیست.
و آن عشق که زیبایی جاودانه دارد.
می خواهم خشنود باشی:
آن خشنودی که شیرین است و موقر
آن خشنودی درونی که می آید و هرگز باز نمی گردد.
می خواهم آکنده از امید باشی و به همه ی آرزوهایت دست یابی.
می خواهم نهایت بهره را از لحظه ببری
می خواهم واقعا درک کنی که تا کجا یگانه و نادری.
می خواهم به یادت بیاورم که شاید خورشید لختی از نظر پنهان شود
ولی هرگز از درخشیدن باز نمی ماند.
می خواهم ایمان داشته باشی، دارای احساسی باشی، مشترک با دیگران
خوشی های ساده در بطن این دنیای بغرنج
و اهدافی شگفت انگیز که بتوانی به آنها دست یابی.
کلماتی را بشنوی که نیازمند شنیدن آنها هستی
و آنگاه که در آینه می نگری، چهره ای شاد، عاشقانه در تو بنگرد.
می خواهم به بینشی دست یابی که جمال درون و برون هر دو را ببیند.
می خواهم رویاهایی شیرین داشته باشی
می خواهم لحظه هایی داشته باشی که نغمه سرایی کنی،
پای بکوبی و بی پروا بخندی.
می خواهم توانا باشی تا اوقات خوش را بهتر و اوقات سخت را آسانتر طی کنی.
می خواهم از کارهای شگفت انگیزی که می کنی،
میلیونها لحظه ی رضایت بر تو بوسه زنند
و می خواهم راهی بیابم که به زبانی ناگفته به تو بگویم که چقدر برایم مهمی!
در کنار همه ی این آرزوهایی که برایت دارم
می خواهم هر کجا که هستی و به هر کاری که مشغولی
در زندگی روزی نیاید که در آن جز بهترین برایت بخواهم.
کالین مک کارتی
پاورقی: تقدیم به همه دوستای گلم... ![]()
پاورقی پریم: از همه جا نا اميد شدي برو توي کوه فرياد بزن که آيا هنوز اميد هست؟ آن موقع خواهي شنيد که هست هست هست...
استاد راهنمای گرامی!!! این بار فیلیپین تشریف دارن! (نمی دونم چرا همش میره مسافرت یه جا کار منو لنگ می ذاره!
) دیروز قرار بود دفاع داشته باشم که شر این دوره ی تحصیل هم کنده بشه ولی گویا این جلسه بیست دقیقه ای دفاع به بعد از عید موکول شده! دیگه چاره ای نیست! باید تحمل کرد! ولی خیلی دوست داشتم که روزای تعطیلی پیش رو فکرم خالی از دغدغه های دفاع بود!
پاورقی: بهار جونم الان می تونیم در مورد نوع شیرینی تصمیم گیری کنیم! ![]()
![]()
سلام بر تو
چه یادی بکنی از من،
چه فراموشم کنی،
آن گاه که دل فرمان می دهد که مهر بورز،
ذره ذره وجودم مهر می ورزد بی اختیار
آن ها که به حکم دل زندگی می کنند
خوشا به حالشان
چرا که هستند و لذت می برند حتی از درد
وقتی که دل سرشار از محبوب است
لحظه لحظه زندگی
دلداده جلوه محبوب است
حتی نفس کشیدنش...
و خلوص تنها هنگامی رخ می دهد که
دل سرشار از محبوب است...
پاورقی: این نوشته رو قبلا هم نوشته بودم! امروز دوباره مرورش کردم...
این دو سه روز تعطیلی پشت سر هم که بابا و مامان خونه بودن مجبور شدم کمی توی خونه تکونی کمک کنم! (واقعاً خیلی هم کار کردم)! دو تا دیوار کوب بود که پارسال برای اتاقم گرفته بودم که نصب کنم ولی فرصت نشده بود. اونا رو آقای پدر زحمت نصبشو کشید. پدر اومده توی اتاقم یه نگاهی به اطراف میاندازه و میگه یه 2 تا قاب به در و دیوار این اتاق بزن! توضیح این که به دیوار اتاقم 2 تا ساعت داشتم فقط! یه پازل وینی دارم که قبلا چیده بودمش و قابش گرفته بودم (کادوی تولد 2 سال پیشم بود که یکی از دوستام برام فرستاده بود) زدم به دیوار اتاق! (اگه بابا ببینه از پیشنهادش پشیمون میشه) بس که این اتاق من پر از عروسک و جک و جونوره!
پاورقی: خونه تکونی تبدیل به یه تغییر دکوراسیون اساسی شد! الان از کمر درد، من و بابا و مامان، دولا دولا راه میریم! ![]()
![]()
پاورقی پریم: خدایا این خوشحالی های ... رو از ما نگیر!
در تجمع بشری دو دسته انسان وجود دارند:
اول انسانهایی که تکامل آنها ایستاست. یعنی موجوداتی هستند که رشدِ روح آنها در جایی متوقف میشود همانطور که افول و سقوط آنها در جایی متوقف میشود و ذات آنها محدود است.
دسته دوم انسانهایی هستند که تا بیکران ها گسترده شده اند و مرزی برای تکامل و سقوطشان وجود ندارد. پیشرفت این انسانها فقط با مرگ امکان توقف دارد. در مواردی حتی مرگ هم جلوی آنها را نمیگیرد. انسانهایی که "دل به دریا افکنانند"، "به پای دارنده آتش ها"، "معجزه گران خنده در شبکلاه درد"، "کاشفان چشمه"، "کاشفان فروتن شوکران"، "انسانی که نمی تواند زیبا نباشد" و "طلسم دروازه اش کلام کوچک دوستیست"
کسانی که فاتح شکستهای روح خویشند و هیچ کس جز خودشان نمیتواند آنها را برنجاند و یا شاد کند. موجوداتی که ذاتی مجرد دارند، کسانی که فاصله عروج و سقوطشان تار موییست به اندازه مرز بی کرانها. انسانهایی که زیبایی در وجودشان است نه در چیزی که میبینند و مرگشان در نمیرسد مگر آن که از تب و هن دق کنند.
آنها رطوبت بیشه ها را میدانند و معنای زوال گرمای خورشید را.
آنها به چرا مرگ خود آگاهانند.
کسانی که آنقدر لطیف هستند که میتوانند پنهان ترین راز گل سرخ را بشناسند و آن قدر سخت که میتوانند کمر به نابودی خویش ببندند.
آنها خدایی در خویشند و بنده ای در خویشتن. کسانی که مرزی برای سقوط و عروجشان وجود ندارد.
همه انسان های محدود را میشناسند اما این گونه انسان ها را فقط و فقط انسانهای هم جنس هم میشناسند.
روح این انسان ها پذیرنده درد، عشق، ایمان و هستیست.
موجوداتی که کیهان را تصور میکنند، نبض آفرینش را میفهمند، عشق را میفهمند، درد را میفهمند و هستی، آفرینه ای در وجود خودشان است.
روح آنها دائماً در حال کشمکش با عشق و درد است و به همین خاطر است که بزرگتر از بقیه روح هاست و به چیزهای بیشتری هم واقف است. زیرا انسان های محدود جز دردهای ناچیز و روزمرگیهای بی جا چیزی برای انباشتن ندارند و وظیفه آنها در جهان ادامه دادن جهل ابدیست.
انسانهای محدود محتاج زنده گی اند و انسانهای بیکران ملزوم زنده گی.
انسانهای محدود به دنیا نیاز دارند و دنیا به انسانهای بیکران، زیرا که بسیاری از معانی دنیا را انسانهای بیکران زنده نگه میدارند.
"و مرداب هنوز جغد کثیف را دوست دارد"
و آنقدر با آتش درد و عشق گداخته میشوند تا به خلوص واقعی برسند و این قانون انسان های بیکران است: درد و عشق...
تقدیم به: ...

وای وای! اولا که هر وقت ازش ساعت را بپرسید، جواب می دهد. بعد هم که موقع بیدار شدن شد، اول به شما می گوید «آفتاب دمیده! بیدار شو عزیزم» ولی وقتی بیدار نشدید عربده می زند که «دستت رو از گوشت ور دار! بیدار شو!» و در این مرحله تنها راه خاموش کردنش این است که بسیار محکم و با خشونت، گلوی ساعت را بگیرید و فشار بدهید.
پاورقی: جوزف جان! راه حلی!!!
که برای پست قبلی ارائه دادی، سرگرمی خوبی شد!
حالا برای این ساعت هم راه حلی ارائه بده که نتونه آدمو بیدار کنه!
بقیه دوستان هم می تونن راه حل هاشونو ارائه کنن! ![]()
ادامه دارد... ![]()
بدون شک هیچ چیز لذت بخش تر از خواب بعد از خاموش کردن ساعتی که در حال زنگ زدن است نیست و دنیای مدرن هم انگار کل تلاشش را کرده که ما را از لذت های والا، محروم کند. می گویید نه؟

این یک پازل چهار قطعه ای در بالایش دارد که همین که ساعت شروع به زنگ زدن کند به هوا پرت می شوند و در اتاق پراکنده ! حالا برای قطع زنگ لعنتی باید این چهار تا را پیدا کنید و دوباره سرجای خودشان قرارشان دهید.
ادامه دارد... ![]()
این عطرم اون قدر خوشبوئه که منو به هوس می اندازه هرما فرودیت باشم.
این شربت آب لیمو اون قدر مزه ی دنیا رو عوض می کنه که منو به هوس می اندازه توش شناور باشم.
این قسمت از ذهنم اون قدر دیوانه کننده ست که منو به هوس می اندازه دیوانه باشم...
کسی منو به این بازی دعوت نکرد!
ولی مگه من خودم نمیتونم بدون دعوت بنویسم!؟
البته که میتونم.
یادم میاد حدود دو سال پیش هم یه چیزایی نوشتم و برای KEO فرستادم.
و اینم نامه من برای قرن ها بعد...
دنیای من دنیای درد و رنج و جنگ بود. دنیایی که توی اون، آدم به آدم رحم نمیکرد و مثل حیوان درنده به جان هم نوع خودش می افتاد. دنیایی که برای بعضی بیماری ها هیچ علاجی نبود، جز مرگ و در درجه بهترش تحمل درد! حتما زمان شما دیگه بیماری نیست! یا اگه هست اینقدر علم پیشرفت کرده که حتی سرطان که این روزها لاعلاج ترین بیماریه، مثه یه سرما خوردگیه ساده شده! و حتما وقتی یه آدمی سرطان میگیره یه قرص میندازه بالا و سه روز بعدش خوب میشه!
راستی شما خدا رو میشناسید؟ زمان ما یه نفر بود اسمش خدا بود. هر کاری که از دست ما افراد بشر بر نمی اومد می سپاردیمش به اون. الحق که گاهی خوب انجامش میداد و البته گاهی هم....
تجسم این که شما چه جوری هستین خیلی سخت نیست! چون وقتی خودمو با انسانهای نخستین مقایسه میکنم میبینم که تغییر چندانی نکردیم فقط ما یه کم خوشگل تریم و یه کم پیشرفته تر! احتمالا شما هم از ما خوشگلترین و کمی هم پیشرفته تر! شاید همه چیز کمی کوچیکتر شده باشه. به نظرم دنیا قرار نیست تغییر چندانی کنه. چون یه خالق داره و اون هم فقط گاهی ظاهر مهره ها رو تغییر میده. درست مثه صفحه شطرنج! نسل قبل از ما از شطرنجای چوبی و آهنی استفاده میکرد ما با کامپیوتر شطرنج بازی میکردیم حتما زمان شما هم یه چیز پیچیده تری اومده که بازم شما باهاش شطرنج بازی می کنین! دیدی؟! شطرنج همونه! روش بازی هم همونه! فقط نوع بازی کردن فرق کرده!
یا نامه... آدمای نخستین با دود به هم علامت میدادن یا روی سنگ کنده کاری میکردن! نسل قبل از ما روی خودکار و کاغذ مینوشت و میداد به کبوتر نامه بر! بعدش پست اومد و بعدش هم همین نامه های الکترونیکی! میبینی بازم نامه همون نامه است! فقط مدل فرستادنش فرق میکنه!
غبطه نمیخورم که چرا توی زمان شما نیستم که پیشرفت ها رو ببینم. بالاخره هر کسی عمری داره و یه روز این عمر به پایان میرسه. توی دوره بدی از لحاظ پیشرفت های علمی زندگی نمیکنم. علم داره روز به روز پیشرفت میکنه و من امیدوارم یه روزی قبل از مردنم دارویی هم برای بیماری ام اس کشف بشه! اگه هم نشد اشکالی نداره میدونم که نسلهای بعدی بالاخره درمانی برای این بیماری پیدا میکنن! چون تا حالا راههایی پیشنهاد دادن و مطالعات آزمایشگاهیشون جواب داده!
همونجور که من الان به انسان های نخستین نمیخندم، میدونم که تو هم به من نمیخندی. میدونم که همه این چیزها برات قابل قبول و باور کردنیه.
ببین حتی زمان ما ماهواره هم هست که به فضا پرتابش کردن و حاوی همین نامه های ماست برای تو!
راستی من خوراکی خیلی دوست دارم الان ما خوراکی هامونو توی مایکرو فر گرم میکنیم و میخوریم. از نیروی برق و گاز برای پختن غذا استفاده میکنیم.
قرن ها قبل غذاها رو خام خام میخوردن! ما الان میپزیم و امیدوارم شما آدمای بعد از ما نخواین غذای سوخته بخورید که من امتحانش کردم! به هیچ وجه مطبوع و خوشمزه نیست!
زیاد خسته ات نمیکنم چون میدونم دنیای ما که میگن دنیای ماشینی بود، آدما وقت زیادی برای خوندن نامه نداشتن، پس حتما تو زمان کمتری برای خوندن نامه داری!
چون بانکی که باید چک رو وصول می کردم خیلی دور بود، تصمیم گرفتم چک مذکور در پست قبل رو به حساب بخوابونم. صبح با اعتماد به نفس کامل رفتم بانک، نوبت گرفتم و منتظر شدم تا شمارمو اعلام کرد. رفتم نشستم و به خانومه گفتم خانوم می خوام این چکو بخوابونم به حسابم. سه تا فیش بهم داد گفت اینارو پر کن! داشتم پر می کردم که دیدم : ااااا! یه جا شماره حساب می خواد که مبلغ چک رو به اون حساب بریزن! منم چون حسابم کارتی بود و شماره حساب طولانی، حفظ نبودم. یادمم نبود قبلش شماره حسابمو یادداشت کنم بیارم بانک! یعنی اصلا حواسم نبود که ممکنه شماره حساب برای این کار نیاز باشه!!! خلاصه که فیش ها رو برداشتم به خانومه گفتم شماره حسابم یادم رفته برم ببینم بیام. اومدم خونه شماره رو روی فیش ها نوشتم و بردم بانک. دوباره همون پروسه انتظار توی صف شلوغ بانک تکرار شد تا بالاخره کار انجام شد! نمی دونم چرا این روزا حواسم زیاد جمع نیست! ![]()
امروز صبح از شرکت سابقم زنگ زدند و گفتند خانوم می تشریف بیارید مطالباتتون رو بگیرید! عجب بود بعد از یک سال از بیرون اومدن از اون شرکت، بالاخره مطالبات رو پرداخت کردند. رئیس حسابداری که یه آدم بی ادبه بعد از این که چکمو داد برگشته میگه دیگه که از ما طلبی ندارید؟ نگاهش کردم و بهش گفتم: می خواستی بعد از یک سال بازم به پرسنل بدهکار باشین؟ والا خجالتم خوب چیزیه آقای رئیس حسابداری! جلوی کارمنداش سکه یه پولش کردم تا دهنشو بست و دیگه حرفی نزد! بعدش رفتم پیش همکارای سابق، نشسته بودم داشتم باهاشون گپ می زدم، مدیر مالی شرکت که یه آدم فوق مذهبی هست و اصلا به خانومها نگاه نمی کنه! هم اومد و حلالیت می خواست. (همکارا گفتن این چرا تو رو این جوری نگاه می کرد؟ *) بهش گفتم مهندس ** فکر کنم تنها کسی که توی این یک سال هیچی نگفت و شکایت هم نکرد و خودتون بالاخره مطالباتش رو دادید من بودم! خندید و گفت: بله! دست شما درد نکنه! و من اضافه کردم البته می خواستم همونجوری که همیشه خوب بودم، توی ذهن شما خوب باقی بمونم. (اینو هم توی دلم گفتم که مهندس تا تو دلت بسوزه که دیگه کارمندی مثه من پبدا نمی کنی! حالا هی بیا بگو بیخود رفتی از این جا! دوباره برگرد پیش خودمون و از این چرندیات که صنار هم برای من ارزش نداره...)
آبدارچی هم با دیدن من ذوق کرده بود و پشت به پشت برای من چایی می آورد! منم گفتم به به! خیلی وقته از چایی های آقای آبدارچی *** (اسمشو گفتم) نخوردم و چقدر چسبید!
و چقدر خوب که آدم وقتی بعد از چند سال از یه محیط کاری بیرون میاد و بعد از مدتها برای گرفتن مطالباتش یا دیدن همکارا به اونجا سر می زنه، همه با روی خندون ازش استقبال می کنن و میگن که جاتون این جا خالیه و کاش برمی گشتین و از این حرفا....
روزهای خوبی بود که گذشت و فقط خاطره های شیرین و گاهی هم تلخش مونده که تجربه های خوبی رو در اختیار من گذاشت.
پاورقی: با تجربه ای که این چند سال از محیط های کاری تولیدی کسب کردم و این شرکتهایی که برای تزم بهشون مراجعه کردم و بیشتر با محیط های کاری آشنا شدم، دیگه محاله توی این شرکت ها و برای کسی کار کنم. یا استاد دانشگاه می شم یا برای خودم یه کسب و کاری راه می اندازم.
* محیط کارمون یه محیطی بود که همیشه حجاب کامل رعایت می کردیم و من امروز جوری رفتم اونجا که با همیشه فرق می کرد.
** تنها کسی که توی شرکت به این بنده خدا می گفت مهندس من بودم و چه ذوقی هم می کرد!
*** این همون آبدارچیه که چایی هاش همیشه راهی باغچه جلوی اتاقم یا راهی گلدون های توی اتاق می شد!
چه اشکالی داره که برای دوره دکترا، جامدادی وینی پوه داشته باشم و مداد و خودکارامو توی اون بذارم؟
پاورقی: اشکال هم داشته باشه من قراره این کارو بکنم! ایناهاش خریدمش!
این عابر بانک ها برای آدم اعصاب نمی ذارن! امروز چند تا عابر بانک رفته باشم خوبه؟ جالبه که برای هر کدوم هم توی یه صف طولانی ایستادم و وقتی نوبتم شد پیام "دستگاه قادر به انجام درخواست شما نمی باشد" روی صفحه ظاهر شد. باز دم عید شد و بانکهای شلوغ و عابر بانک های همیشه بی پول و انتظار مردم در صف ها و ...! ای بابا! نمیشه عید نیاد؟ اصلا عید یعنی چی؟!
پاورقی: از مطلب قبلی که باعث شد همه کیک "می پز"!!! دلشون بخواد معذرت می خوام. ولی قول میدم هر وقت سعادت دیدارتون رو در شهرمون داشتم، حتماً به خوردن این کیک مهمونتون کنم.![]()
اول یه توضیح راجع به خودم و پدر بدم! من و پدر هر دو به آشپزی علاقه داریم و اگه حوصلمون سر جاش باشه با کمترین امکانات، بهترین خوراکی ها رو تهیه می کنیم که هم مزه خوبی داره و هم ظاهر خوبی! هر وقت هم که میریم بیرون، اگر دستگاهی، ظرفی، چیزی که مربوط به آشپزی باشه و کار آشپزی رو آسونتر و هیجان انگیزتر و مدرن تر بکنه می خریم! (الان آشپرخونه ما پر از این دستگاههاییه که شاید فقط یک بار مصرف شده و رفته توی کابینت ها
)
تا قبل از سه شنبه، ما اگه توی خونه کیک می پختیم، توی مایکروفر و به مدت زمان 15 دقیقه بود. از حق نگذریم، کیک های خوبی هم از آب در میومد! تا روز سه شنبه که نمی دونم پدر برای چه کاری مجبور بود مسیری رو پیاده بره و توی این مسیر، چشمش می خوره به یک فروشگاه لوازم خانگی که خوب طبق پیشینه ای که توضیح دادم، وارد میشه و لوازم داخل فروشگاه رو اسکن می کنه و چشمش به یه کیک پز یا بهتر بگم نان پز برقی می خوره و یک دل نه صد دل... و خلاصه 120 هزار تومان ناقابل و آدرس رو میده که کیک پز رو براش بفرستن! دستگاه رو میارن و طبق معمول کاتالوگ دستگاه باید توسط اینجانب خوانده و ترجمه بشه و اولین تست آزمایشگاهی هم با همکاری ایشون انجام بگیره! همون سه شنبه عصر برای این تست تعیین شد ولی از اونجایی که بنده حال مساعدی نداشتم به روزهای آتی موکول شد و درست روز پنج شنبه که من در داغون ترین حالت ممکن بودم، آقای پدر دستور تست کردن دستگاه رو صادر فرمودند. اضافه کنم که پدر از این پودر کیک های آماده خوشش نمیاد چون میگه شیرینیش کمه! کیک رو با شیرینی زیاد دوست داره ولی من کم شیرین می خورم! دیروز توی خونه آرد نداشتیم ولی یه بسته پودر کیک آماده داشتیم و قرار شد با همون دستگاه رو تست کنیم. تخم مرغ و روغن و شیر رو مخلوط کردم و داشتم پودر کیک رو می ریختم که دیدم در یک اقدام سریع یه مقدار شکر به داخل همزن ریخته شد!
دیگه نمی تونستم هیچ عکس العملی نشون بدم جز این که بخندم!
گفتم باباااااااا این چه کاری بود کردی؟ حالا این کیک خیلی شیرین میشه! این پودرا خودش شکر داره! گفت: نه بابا توی این پودرا شکر نمی ریزن که! فقط آرده! شکر رو باید خودمون اضافه کنیم! در حال خندیدن، هم زدن متریال هم انجام شد و اونا رو توی قالب مخصوص ریختم و کیک پز رو روشن کردم! بعد از 45 دقیقه کیک با یه بوی مطبوع و رنگ طلایی بسیار زیبا آماده شد! جاتون خالی بود کنار ما بخندید و کیک نوش جان کنید!
پاورقی: پدر و دختر شکمو
اجازه ندادن کیک سرد بشه که لااقل یه عکس هم برای شما بذارم! برای چشیدن مزه اش که شیرین شده یا نه، بیچاره تا از قالب دراومد با کارد نصف شد! ![]()
وقتی نیستی
مشامم
گاه و بی گاه
پر از هوای بوییدن تو می شود
"پ. الماسی نیا"
"قدّم به تو نمی رسد
دستم نیز..."
"پ. الماسی نیا"
چند روزه توی خونه مون به پیلوتی هم آب نمی رسه. زنگ زدم حوادث آب. میگه اون جا یه لوله ترکیده، دارن درست می کنن. میگم آقا یه هفتس!!! معلوم هست چه غلطی دارن می کنن؟!!! میگه تا ظهر درست میشه! حالا می بینیم! من که چشمم آب نمی خوره!
پاورقی: اینقدر بدون فکر مجوز ساخت و ساز دادن! نه برق نه آب نه لوله های فاضلاب مناطق کفاف این ساختمونهای جدید رو نداره! همش یه جای کار می لنگه! یا برق میره! یا آب نیست! یا لوله فاضلاب ترکیده! یا ... آخه اول برید شهرسازیتونو درست کنید بعد مجوز بلند مرتبه بدید!
هنوز پایان نامه ارشد تموم نشده، دارم پروپوزال می نویسم برای فرستادن به دانشگاهها برای پذیرش دکترا! (دو تا همزمان! یکی برای دکترای مدیریت منابع انسانی و یکی برای دکترای بازاریابی) خودم بیشتر دوست دارم دکترای مدیریت منابع انسانی بگیرم. روی دسک تاپ کامپیوترم دیگه خودمم هیچی رو نمی تونم پیدا کنم. از بس مقاله دانلود کردم همون وسط مونده! نه یه فولدری نه چیزی! انگار دنبالم گذاشتن عجله دارم زودتر عقب موندگی های سال های پیش رو جبران کنم! فعلا که احساس خستگی نمی کنم. اگه خسته شدم زمانی رو برای استراحت اختصاص می دم.
پاورقی: حس نوشتن توی وبلاگ داره خیلی کم رنگ میشه! چرا؟!
این مثل رو شنیدین؟ "گذر پوست به دباغ خونه می افته". یکی از این همکلاسی های ما که چشم دیدن منو نداشت و همچنین من هم به دلیل رفتارهای بسیار بد و نچسبش چشم دیدن اون رو نداشتم و البته یک روز هم اواخر اون ترم با هم دعوای مفصلی کرده بودیم! (اعصاب مصابم تعطیل بود) امروز صبح زنگ زده بود به موبایلم و داشت شرایط و مدارک پذیرش از دانشگاههای خارج رو ازم می پرسید. از اونجایی که آدم کینه ای نیستم مدارک رو براش ایمیل کردم و کمی هم راهنماییش کردم. فقط وقتی گفت: کدوم دانشگاهها اقدام کردی، بسیار خونسرد و آروم جواب دادم اینو از اینترنت سرچ کن و پیدا کن. برام امکان نداره که اینو بگم چون منم مدارکمو فرستادم و شما رقیب من حساب میشی. اگه خودت پیدا کردی که پیدا کردی. اگه نکردی من خوشحال میشم!!!
پاورقی: من اگه چنین رفتاری با کسی کرده بودم عمرا روم نمی شد بهش زنگ بزنم. موندم بعضی از مردم چطور اینقدر پررو هستن!
سلام
اینم از این! آخریش بود! امتحان مدیریت استراتژ*یک پیشرفته هم به یاری خدا و با یه استراتژی حساب شده و با نمره عالی پاس میشه! دیگه از دوره فوق لیسانس فقط دفاع آخرش مونده! اونم چند روز دیگه اگه خدا بخواد! هنوز تاریخ دفاعم مشخص نیست! ولی تقریبا همه کاراش انجام شده! پرسشنامه ها هم تکمیله و وارد کامپیوتر شده، کارهای آماریش هم از فردا به مدت دو سه روز تموم میشه. تایپشم که هر فصلو دادم یه جا برام تایپ کنن! (اگه گفتین چرا؟!) خلاصه فکر کنم تا قبل از عید اینم تموم بشه!
باز باید بشینم فکر کنم و برای آینده تصمیم بگیرم؟! برای پذیرش از چند تا دانشگاه خارج از ایران اقدام کردم. شاید برای ادامه تحصیل در دوره دکترا دو سه سالی برم! شاید کلاً بذارم برم! تنها که نه! تنها نمی تونم! اگه پدر و مادرم قبول کنن که بیان 3 تایی با هم بریم. بریم یه جای دور که دوران بازنشستگیمونو بگذرونیم!
همیشه بعد از تموم شدن یه دوره، آدم یه نفس عمیق می کشه و میگه: "آخیش! بالاخره اینم تموم شد." ولی ترس از اون آینده ای که پیش رو هست، استرس و اضطرابی ناخواسته رو درون آدم ایجاد می کنه! من الان دارم لحظه به لحظه به اون استرس نزدیک تر میشم! به نظرم هیچ امید روشنی برای رسیدن به خواسته ها و هدفهام توی این کشور وجود نداره! شاید خارج از این جا هم وجود نداشته باشه! هیچ وقت از اون ور دنیا برای خودم مدینه فاضله نساختم! همیشه بهترین جا برام ایران بوده! ولی توی این چند سالی که با مدرک خوب از یه دانشگاه معتبر و معدل نسبتاً قابل قبول و اطلاعات تخصصی و عمومی زیاد و ... توی شرکتها مشغول به کار بودم، به این نتیجه رسیدم که در شرکتهای ما به تنها چیزی که اهمیت نمیدن تخصصه و بس! (شاید این تجربه ای که من کسب کردم همگانی نباشه! نمی خوام تعمیم بدم) ولی قبول کنید که 7 سال کار و هر 7 سال هم همین تجربه!، ذهنیت بدی رو در من ایجاد کرده!) اهمیت ندادن به حقوق پرسنل و خویشاوند سالاری به جای شایسته سالاری، نه تنها روی انگیزش کارکنان تاثیرگذار هست بلکه باعث کاهش بهره وری در خود شرکتها هم میشه و نتیجه این کارها میشه همون 20 دقیقه کار مفید در 8 ساعت کاری در روز! این موضوع از دید من که همه جا به عنوان یک کارمند معمولی مشغول به کار بودم ناراحت کننده است. شاید شخصی که به عنوان یک مدیر و در راس کار حضور داشته باشه دید مشابهی نداشته باشه! بگذریم... خلاصه که باید بشینم سبک سنگین کنم شرایط رو بسنجم و تصمیم نهایی رو بگیرم! وقت خیلی کمه! چشمامونو که ببندیم و باز کنیم می بینیم که بازم یه تار موی سپید دیگه به موهامون اضافه شده و این یعنی گذر عمر! باید از فرصتی که خدا برای زندگی در اختیارمون قرار داده نهایت استفاده رو به بهترین وجه ممکن ببریم که در نهایت موقع مرگ، خوشحال باشیم و افسوس از دست دادن این زمان ها رو نخوریم!
پاورقی: نمی دونم حسش باشه مرتب بیام و بنویسم یا نه! ولی هر وقت دلتنگ بشم و خسته، میدونم جایی هست که دوستان به معنی کامل کلمه "واقعی" همیشه در انتظار نوشته های من هستن. بازم خوشحالم و به خاطر داشتن دوستانی مثل شما به خودم می بالم!
برای همه دوستان نیکم آرزوی سلامتی و موفقیت می کنم...