تبليغاتX
NuX VoMiCA
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
تمرکز

 

چند روز دیگه (اول اسفند) بالاخره اون امتحان استراتژ*یک کذایی رو دارم! (قابل توجه جناب کروکودیل و ایلیا خان)  یه چند روزی پست نمی ذارم که بیشتر روی درس و کارم متمرکز باشم. در واقع ذهنم برای نوشتن وبلاگ یاری نمی کنه بس که پراکنده به همه چی فکر می کنه.

پاورقی: می دونستم انتخابام برای خواننده های این وبلاگم نقص نداره! خوشحالم و خدا رو شکر می کنم به خاطر داشتن دوستانی فهیم و مهربون...

نوشته شده توسط "می" درساعت 12:34| | لينك ثابت
شنبه بیستم بهمن 1386
هیچ راهی دور نیست

 

حدود ساعت 00:05 صبح روز 20 بهمن سال 1355 یه دختر تپلی که داشت گریه می کرد به جمعیت کره زمین اضافه شد! امروز سی و یک سال از اون موقع می گذره! و من الان اینجام! در این نقطه از زندگی!

امیدوارم هدیه امسال خداوند برای من، سلامتی پدر و مادرم و همه دوستانم و خودم باشه و البته ازش یه درخواست دیگه هم دارم. به من صبر بده که با تلاش خودم، به اون ایده آل هایی که در ذهنم دارم برسم!

روبان قرمزی عزیزم ممنون به خاطر هدیه های زیبات و ممنون از یادآوری این جمله که: "هیچ راهی دور نیست!"

پاورقی: فراموش کردم از کیک تنها عکس بگیرم. مجبور شدم گردنمو قطع کنم تا شما کیک بفرمایید! چه کنیم دیگه سر به فدای دوستان! نوش جان!

 

 

نوشته شده توسط "می" درساعت 2:22| | لينك ثابت
جمعه نوزدهم بهمن 1386
چشم

 

دارم کم کم دیتاهای پرسشنامه ام رو وارد نرم افزار آماری می کنم. کار سختیه! اگه سطر و ستون ها رو اشتباه کنم خطا ایجاد میشه. اینقدر هم چشمو اذیت می کنه که هیچ کس هم نمی تونه کمکم کنه. از 76 پرسشنامه تا الان 18 تاشو وارد کردم. فکر کنم خیلی خوب پیش بره شبی 20 تا رو وارد کنم. برای 150 پرسشنامه یه چیزی حدود یه هفته طول میکشه! چقدر این روزها غر غرو شدم! خوب بابا درس خوندن این دردسرها رو هم داره دیگه! مدرکو که نمی زارن توی سینی طلا دو دستی تقدیمم کنن!

کمک: یه کیبرد خریدم که به لپ تاپم وصل کنم که عملیات وارد کردن دیتاها راحت تر انجام بشه ولی موقع نصب این ارور رو میده:

One of the USB devices attach to this computer has malfunctioned and windows does not recognize it

از روی سی دی هم درایورش رو نصب کردم ولی نشد! راهی هست که این کیبرد رو بشناسه یا شنبه ببرم بزنم توی سر کچل فروشنده؟! بگما من ویندور میندوز عوض نمیکنم. اگه همین جوری شناخت که خوبه در غیر اینصورت ترجیح میدم کیبرد رو نداشته باشم!

 

نوشته شده توسط "می" درساعت 2:13| | لينك ثابت
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386
غرغرانه

 

امروز فعالیت جسمی زیادی داشتم. برای جمع کردن پرسشنامه های تزم چندین مرکز تجاری بزرگ شهر را طبقه به طبقه زیر پا گذاشتم! فکر می کنید شرکت های کوچک موجود در این مجتمع های تجاری چقدر با من همکاری کردند؟ تقریبا هیچ! ابتدا فکر می کردم پر کردن این پرسشنامه ها کار راحتی باشد. ولی برخلاف انتظار از هر 6 پرسشنامه فقط یکی پر شده برگشت که آن هم یا مشخصات کامل را ننوشته بودند یا بعضی از سوالات را جواب نداده بودند. خلاصه که عجب کارمندانی دارد این شرکتهای کوچک شهر ما! کارمندانی وظیفه شناس و علاقمند و با انگیزه فراوان به کار!!! کافیست بدانند دانشجوی بدبختی به کمک آن ها نیاز دارد، آن وقت است که او را چنان آزار می دهند که آن سرش ناپیدا! امروز چند جایی هم بد عصبی شدم! چند جا که هنوز پرسشنامه ها را پر نکرده بودند، گفتند بگذارید پرسشنامه ها بمانند آن ها را حتما پر می کنیم. گفتم شما اگر می خواستید پر کنید در طول این دو هفته پر می کردید. نه! مچکرم! پرسشنامه های خام مرا بدهید نیازی به پر کردن آن ها توسط پرسنلی مانند شما نیست! چند جایی هم که انگار پرسشنامه ها را راهی سطل آشغال کرده بودند! چون حتی خام آن ها را هم به من برنگرداندند! جالب است! خیلی جالب که جواب همه آن ها این بود: ببخشید وقت نکردیم! نرسیدیم! (اگر میرسیدید که تا حالا چیده بودنتان!) {نمی دانم این جمله حرف بدی است یا نه! ولی حرصم در آمد که این را گفتم}

آخر آدم حسابی! تویی که ساعت مفید کارت، در روز به 5 دقیقه هم نمی رسد! (شاید 5 دقیقه کمی اغراق باشد ولی مطمئنا کمتر از یک ساعت کار مفید انجام می گیرد (حدود 20 دقیقه)) چه کاری داشتی که 15 دقیقه هم وقت برای پر کردن این پرسشنامه نگذاشتی!؟ فکر می کنی در این برهه از زمان که من اسم دانشجو را یدک می کشم، خودم هیچ گاه در محیط های کاری نبوده ام؟! و نمی دانم در این شرکتها چه می گذرد؟! وای بر تو که با این کار کردنت می خواهی ایران را بسازی! ایران به کسی نیاز دارد که با جان و دل برای او کار کند! نه کسی که در ساعت کار، پشت میزش ناخن هایش را سوهان بکشد و لیمو و پرتقال نوش جان کند، یا با تلفن شرکت با رفقایش دل بدهد و قلوه بگیرد و یا با اینترنت پرسرعت شرکت با دوست دخترش چت کند! (هیچ کدام از این کارها به خودی خود عیب نیست، وقتی عیب می شود که در ساعات کار انجام بگیرد)

عصبانی هستم... ولی دلیل اصلی آن پر نشدن پرسشنامه هایم نیست! ناراحتم از این که چرا این قدر تعهد به کار در مملکت ما پایین است! و چراهای دیگر...!

نوشته شده توسط "می" درساعت 2:18| | لينك ثابت
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386
فالگیر

 

امتحان خوب بود خدا رو شکر. مهمانی هم خوب بود. یکی از دوستان وسایل فایگیریش را آورده بود و فالمان را گرفت! اعتقادی به فال ندارم ولی آن چیزهایی که الان در زندگیم در حال اتفاق افتادن هست را به تفصیل و کامل برایم گفت. بسی مشعوف شدم از شنیدن اینکه با فرشته نگهبانی که در کنارم دارم به زودی بیماری از تنم به در می رود و در تحصیل و کار و تجارت به خواسته هایم خواهم رسید و موفق خواهم شد. جالب بود برایم که او از بیماری من چیزی نمی دانست و همین طور برای ادامه تحصیلم برای دکترا! حتی از دوست جدیدم که در کنارش بسیار آسوده ام هم گفت و از آن مرد با چشم های روشن که می خواهد به زود خودش را در زندگیم بتپاند! و البته چون این حرفهایش درست بود این یکی حرفش را هم جدی گرفتم که گفت این روزها سفر هوایی در پیش داری؟ گفتم بله! گفت سفر هوایی برایت حادثه دارد و بنابراین من سفر هفته آینده ام را به تهران که با هواپیما بود کنسل خواهم کرد و احتمالا با الاغ به آن سفر خواهم رفت! خلاصه که در کنار دوستان شب به یاد ماندنی را گذراندم. این بود انشای من...!

 

پاورقی: روبان قرمزی مهربون ازت یه دنیا ممنونم. نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم و چه جوری از خجالتت در بیام.

نوشته شده توسط "می" درساعت 2:24| | لينك ثابت
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386
شونزدهم یا شانزدهم

 

سلام

امروز شونزدهمه و طبق قرارمون باید می نوشتم. هنوز امتحانمو ندادم. امتحان ساعت 2 بعد از ظهر برگزار میشه و بعد از امتحان کلی برنامه دارم که دیر میرسم خونه. احتمالا هفدهم میشه و دوست نداشتم بدقولی کنم به همین خاطر الان آپ کردم.

درسمو خوندم. نگرانی برای امتحان ندارم!!! (دارم؟!)

چند وقت پیش مژگان، یکی از دوستان و همکارای قدیمیم زنگ زده بود گفت من خیلی دلم برات تنگ شده کی می تونی بیای خونمون؟ گفتم مژگان جونم امتحان دارم این روزا نمی تونم. گفت من نمی دونم باید بیای ببینمت! خلاصه که قرار شد بعد از امتحان روز شونزدهم برم خونشون. چند تا دیگه از همکارا و دوستان رو هم دعوت کرده. تاریخ مهمونیشو من تعیین کردم! گفت چون تو درس داری حق تقدم تعیین تاریخ با تو!

خلاصه که همه چیز خوب پیش میره و ملالی نبود جز دوری شما که بحمدلله... (یادم رفته بقیه این جمله! چی میگفتن توی این نامه های قدیمی؟ یه جمله کلیشه ای بود اول نامه هاشون که توی فیلمها هم که برای هم نامه می نوشتن همیشه گفته می شد!؟)

 

پیوست: عزیز ِ عمّه!  پسر کوچولوی ِ دوس داشتنی ِ من!  تولدت یک سالگیت مبارک.

نوشته شده توسط "می" درساعت 0:2| | لينك ثابت
سه شنبه دوم بهمن 1386
امتحان

 

تا شانزدهم بهمن نه وبلاگ می نویسم و نه می خونم. شانزدهم یه امتحان دارم. پای آبرو و حیثیت در میونه! باید خوب بخونم!

پاورقی: اونایی هم که امتحان دارن بهتره همین کارو بکنن!

 

نوشته شده توسط "می" درساعت 13:49| | لينك ثابت
دوشنبه یکم بهمن 1386
دنده اتوماتیک

 

چقدر رانندگی توی این شهر شلوغ با ماشینی که دنده اتوماتیک نیست سخته! اینم عاقبت این که ماشینتو قرض بدی به یه نفر پا شکسته و خودت مجبور شی ماشین دنده ای اونو برداری! اونم امروز که روز جمع آوری پرسشنامه هام بود! دخل پام اومد از بس کلاچ گرفتم!

 

پاورقی: ایلیا جان می تونی بیای یه متلکی چیزی بگی بری!

نوشته شده توسط "می" درساعت 20:52| | لينك ثابت