سلام
امروز شونزدهمه و طبق قرارمون باید می نوشتم. هنوز امتحانمو ندادم. امتحان ساعت 2 بعد از ظهر برگزار میشه و بعد از امتحان کلی برنامه دارم که دیر میرسم خونه. احتمالا هفدهم میشه و دوست نداشتم بدقولی کنم به همین خاطر الان آپ کردم.
درسمو خوندم. نگرانی برای امتحان ندارم!!! (دارم؟!)
چند وقت پیش مژگان، یکی از دوستان و همکارای قدیمیم زنگ زده بود گفت من خیلی دلم برات تنگ شده کی می تونی بیای خونمون؟ گفتم مژگان جونم امتحان دارم این روزا نمی تونم. گفت من نمی دونم باید بیای ببینمت! خلاصه که قرار شد بعد از امتحان روز شونزدهم برم خونشون. چند تا دیگه از همکارا و دوستان رو هم دعوت کرده. تاریخ مهمونیشو من تعیین کردم! گفت چون تو درس داری حق تقدم تعیین تاریخ با تو!
خلاصه که همه چیز خوب پیش میره و ملالی نبود جز دوری شما که بحمدلله... (یادم رفته بقیه این جمله! چی میگفتن توی این نامه های قدیمی؟ یه جمله کلیشه ای بود اول نامه هاشون که توی فیلمها هم که برای هم نامه می نوشتن همیشه گفته می شد!؟)
پیوست: عزیز ِ عمّه!
پسر کوچولوی ِ دوس داشتنی ِ من!
تولدت یک سالگیت مبارک. 