راهنمایی و رانندگی اعلام کرده رانندگانی که زباله از ماشین به بیرون پرت کنن جریمه می شن! پدر امروز گفت این کار 30 سال پیش در آلمان انجام می شد و این یعنی ما حداقل سی سال از اون کشورها عقب تریم!
راهنمایی و رانندگی اعلام کرده رانندگانی که زباله از ماشین به بیرون پرت کنن جریمه می شن! پدر امروز گفت این کار 30 سال پیش در آلمان انجام می شد و این یعنی ما حداقل سی سال از اون کشورها عقب تریم!
چند روز بود چند تا سی دی ماجراهای تن تن و میلو رو گرفته بودم می دیدم. بچه که بودم همه کتابهای تن تن رو داشتم. یکی از این کتابا "سیگارهای فرعون" بود نمی دونم چرا اینقدر این کتابو دوست داشتم و به هیچ کس نمی دادمش و تا خواهر یا برادرم بهش دست می زدن جیغ می کشیدم. انگار به جونم بسته بودنش. ولی ده دوازده سال پیش وقتی داشتیم از خونه قبلیمون اسباب کشی می کردیم مامانم تموم این کتاب داستانها رو داد به دختر کوچیک همسایمون. حتی سیگارهای فرعونو....
باید برم این کتابو بخرم. نمی دونم چرا اینقدر حس خوبی نسبت به این کتاب دارم! یادم میاد توی دعواهای بچگی یه کم پاره شده بود یه چسب سفید هم بهش زده بودم...![]()
پیوست: مدتها بود به اندازه دیشب نخندیده بودم. راست گفتنا "خنده بر هر درد بی درمان دواست". روز بعدش آدم اصلا احساس کسل بودن و خمودی نمی کنه. ![]()
به نظر شما دوست داشتن دلیل می خواد یا نه؟ اگه همین جوری یکی به شما بگه دوستتون داره شما هم متقابلا بهش میگید دوستش دارید؟ ازش نمی پرسید دلیلش چیه؟
منطقی نیست اگه کسی بدون دلیل کسی رو دوست داشته باشه! به نظر من هر چیزی دلیل داره حتی دوست داشتن و حتی عشق!
نمی دونم چرا من نمی تونم یه بنده خدایی رو اصلا دوست داشته باشم. نه بی ریخته نه بی کلاس. خیلی هم آدم خوبیه. هر وقت که برای دوستی ابراز علاقه می کنه، مثه اینه که به یه سنگ داره این حرفا رو می زنه.
این روزهای تنهاییمو خیلی دوست دارم. به درس و تحقیق و کامپیوتر و بافتنی و زبان می گذره! فعلا احساس تنهایی نمی کنم که بخوام توی دنیای واقعیم کسی رو وارد کنم. ترجیح میدم تنها باشم.
من هیچ تلاشی برای بهبود بیماریم نمی کنم. شاید برای این که بیماری اونجور که باید منو اذیت نمی کنه! شاید برای این که زیاد بهش فکر نمی کنم و اونم می بینه من بهش بی اعتنام کاری نداره باهام. شاید اینقدر سرم رو شلوق کردم که دیگه وقت فکر کردن بهش رو ندارم. یکی از دلایل دیگه هم این می تونه باشه که دکترم گفته این بیماری با بالا رفتن سن، کم رنگ میشه. شاید منم خیالم راحته که خوب سنم داره میره بالا، بیماری هم کم کم پیر میشه، خسته میشه، میذاره میره! و شاید به دلیل همین بی خیالی و بی اعتنایی نسبت به بیماریم بود که توسط بعضی دوستان توی این دنیای مجازی، متهم به دروغگویی شدم! که البته این آخری رو خیالی نیست...
هر از گاهی در اوج شلوغی ها، یه خود نمایی می کنه ولی خوب گذراست. شاید اگه من هم مثه بعضی از دوستان، دست و پا و بدنم درگیر می شد و توی راه رفتن یا دیدن یا هر چیز دیگه ای مشکل داشتم، برای درمان، شیوه های جدید رو امتحان می کردم. تظریق صلولهای بنیادی! کاری که فقط برای افرادی که شرایط خاص دارن انجام می گیره. اینجور که فهمیدم برای هر بیمار ام اس چنین کاری رو انجام نمیدن. برای اونایی که اوضاعشون خیلی وخیمه گویا این روش جواب نمیده و برای افرادی هم مثه من که بیماریشون پیش رونده و به قول معروف وحشی نیست هم اصلا انجام نمی گیره، چون ضرورتی احساس نمیشه.
این جور که فهمیدم در این روش سلول های بدن بیمار رو از طریق نخاع (تست LP یا کشیدن مایع مغزی نخاع) می گیرن، در شرایط خاص کشت میدن و بعد از 20 یا 30 روز سلولهای کشت داده شده رو دوباره از طریق نخاع به بدن تزریق می کنن. اگر سلولهای تزریق شده با بدن سازگار باشه، بهبود حاصل میشه! یکی از دوستان ام اس این کارو کرده و من امیدوارم و دعا می کنم این دوست نازنین بعد از ده دوازده سال تحمل این بیماری، بقیه عمر رو به سلامت زندگی کنه.
پاورقی: کاپیتان ِ املاء ضعیف! توی این پستم چهار تا قلط املایی عمدی گذاشتم. پیداشون کن که هم املات قوی بشه هم جایزه بگیری! غلط ها هم خیلی واضحه. زیاد سخت نیست!
دستتو تا آرنج* عسلی کنی بزاری توی دهن بعضی آدما چنان گازی می گیرن که آهت تا هفت آسمون میره!
*آرنج بابا
داشتم به این فکر می کردم که وجود یه دوست خیلی خوب توی زندگی که شرایط آدمو درک کنه و توی سختی ها کنارش بمونه، نعمت خیلی بزرگیه... ![]()

دیس ایز "می" ... در ساعت 3 نیمه شب تا اطلاع ثانوی!
نمی دونم چرا بعضی آدما مرض دارن! میان توی زندگی آدم. بعد از یه مدتی بدون هیچ دلیل موجهی میرن! بعد که دارن کم کم فراموش میشن و خاطره هاشون محو میشه، دوباره عین ...وز ناغافل پیداشون میشه. باز ریختم به هم. هوا سرده. پاهام مثه دو تا تیکه چوب خشک به درد نخور شده! من تمرکز میخوام لامصب! اشکای لعنتی هم یخ زده انگار...
فرض کن عاشق زنده گی تی
اون وقت با فاصله ی خیلی خیلی زیادی از زمین، اون جا که آدم ها و ماشین ها مثل مورچه های رنگی دیده می شن، رو یه طاقچه که عرضش برابر عرض بدن توئه و نه کم تر و نه بیش تر دراز کش گذاشتنت. باد سردی هم می خوره به اعضای بدنت که یه جورایی تو هی سعی می کنی بیشتر جمع و جورشون کنی. کاری ندارم پائین رو که نگاه می کنی چه حسی می شی. کاری هم ندارم برا کمک به پائین اومدنت کسی میآد یا نمیآد.
فقط بگو حاضری بپریم پائین یا نه؟!
*
خوابهای من شاهکارن...
خوب دلم یه ب*و*س*ه* ع*ا*ش*ق*ا*ن*ه می خواد! مگه چیه؟ ![]()
این ترم 8 واحد درس بعلاوه پایان نامه داشتم که دو واحدش سمینار مالی بود که امتحان نداره ولی باید یه سمینار کله گنده ارائه کنم که نزدیک 60 صفحه پاور پوینت میشه که همش هم فرموله و تایپ فرمول هم که کاری است بس طاقت فرسا. می مونه سه تا درس دیگه که برای هر درس 6 نمره نوشتن یه مقاله اجباریه. حالا استاد استراتژیک گفته نمی خواد مقاله بنویسین، ترجمه هم کافیه! اومده یکی یه مقاله استراتژی داده که ترجمه کنیم همونو به عنوان پروژه تحویل بدیم. مقاله من 12 صفحه ی مورچه ایه! فعلا یه صفحه ترجمه کردم. برای اون دو تا درس باقی مونده هم دارم 2 تا مقاله آماده می کنم. امتحاناتشون هم توی بهمن ماه برگزار میشه.
این ور اونور رفتن برای تکمیل کردن پرسش نامه های پایان نامه هم یه طرف و نوشتن مبانی نظری تحقیق هم یه طرف! اینا هیچی یه پروژه هم از یه وزارتخونه دستمونه (کار گروهیه) و یکی هم از شهرداری. خلاصه که اینا رو نوشتم تا یادم باشه چه روزای شلوغ پلوغ و قمر در عقربی رو دارم می گذرونم. از هر کدوم هم یه ذره اش رو انجام دادم. تا حالا این جوری این همه کارام قاطی نشده بود. ولی فکر کنم اسفند که نصف بیشتر این کارا یا شایدم همش تموم بشه، یک ماه بذارم برم یه جایی که نه کامپیوتری باشه، نه کاغذی و نه خودکاری و نه درس و مشقی....
پاورقی: اینا فقط یه کم از غُرغُرهام بود. همه همکلاسی هام به جز دو تاشون که شرایطی مشابه من دارن بقیه فقط اون درس ها رو دارن حتی پایان نامه رو گذاشتن برای ترم بعد!!! ولی من وقت ندارم و نمی خوام که بیشتر از دو سال برای ارشد زمان بگذارم. پس باید زودتر همه این کارها تموم بشه...
مردم یه جینگولک کوچیک آویزون می کنن به موبایلشون که به زور دیده میشه. من میگم اگه می خوای جینگولی آویزون کنی یه چیزی باشه که از دور هم دیده بشه و اگه کسی هم ببینه با دیدنش شاد بشه. مثه این تُپُلچه ی چشم عسلی من!

دیروزم این تُپُلچه یواشکی زیپ کیفمو باز کرده بود و از توی کیف سرک می کشید توی کلاس. آخر هم استاد دیدش و خنده اش گرفت! انگار من نمی تونم آروم سر کلاس استراتژی بشینم. خدا می دونه آخر ترم، حضرت استاد چه نمره ای بهم بده با این کارام!
درخواست: کامنت می ذارین آدرس نذارین لطفا... ![]()
چه کیفی داره نوشتن صفحات اولیه پایان نامه، اونجایی که تقدیمش می کنی به اونایی که دوستشون داری و پرستششون می کنی. توی صفحه سپاسگزاری نمی دونستم چه جوری باید ازشون تشکر کنم. هنوز پیدا نکردم جمله ای که بتونه تموم احساس قلبیمو نسبت به پدر و مادرم بیان کنه... صبر می کنم بقیه فصل ها نوشته بشه، شاید جمله ای پیدا کردم... شاید...
یه محله
یه پیرمرد
یه عصای چوبی
یه لب همیشه خندون
قَدَمای کوتاه و خیلی آروم، ولی پُرصلابت
...
توی یه روز خیلی سرد ِ زمستونی رفت
ایستاده مُرد
یادت به خیر پیرمرد ِمهربون خوش خنده...
...
اون موقع که رشته فنی می خوندم می گفتم رشته های علوم انسانی که کاری نداره! حالا که برای پر کردن پرسشنامه های پایان نامه ام به این در و اون در می زنم که نظرات مردم رو بدونم، می بینم که نه بابا علوم انسانی هم مشکلات مخصوص خودشو داره! به این راحتی هام که فکر می کردم نبوده. خدا هم می دونه چی کار کنه ها! می ذاره...! می ذاره...! می ذاره...! جایی که باید نشون میده که هی بنده جان! بد فکر کردی در مورد بقیه! اشتباه کردی... باشه خدا جونم. حالا که فهمیدم... دیگه زود قضاوت نمی کنم! کمک کن این 150 تا پرسشنامه زود پر بشه دیگه! باشه؟
با قدرتي كه در خوندن حرف هاي نانوشته ي درون نوشته ها دارم باز هم چيزهايي رو كه تو قادر به بيانشون نبودی نتونستم از بين كلمه ها بفهمم...
حقيقت اين است که اگر باران نبارد، من میبارم...
اگر خورشيد نتابد، من میتابم...
يگانگی با هر چه هست را عميقاً حس می کنم...
دیروز سر کلاس مد*یریت استرا*تژیک یکی از همکلاسی های آقا پرسید: خانوم "می" مداد دارید؟
من با اعتماد به نفس کامل یه مداد از توی کیفم در آوردم و به طرفش دراز کردم! دیدم با تعجب دارم منو نگاه می کنه! بهش گفتم خوب بگیرین دیگه! دوباره یه نگاهی به من و دستم کرد و گفت: آخه...! و من یه نگاهی توی دستم کردم و دیدم آآآآآآآ
به جای مداد سیاه یه خط لب قرمز بهش دادم!
![]()
و آن چنان محکم هستم، که هرگز نخواهم شکست...
![]()
به سلامتی ِ خورشید ِ زمستان نور می نوشیم...

پیوست: تویی که اینجا نشستی تولدت یادم هست. مبارک باشه!
روز به روز که می گذره ارزش و اعتبار خیلی چیزا برام کم میشه! نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم با قبلانام خیلی فرق کردم. نسبت به چیزهایی که یه زمان برام خیلی با اهمیت بودن، کاملا بی تفاوت شدم. صدای خیلی ها با این کارم دراومده. از طرف چند تا از دوستام تهدید شدم که باهام قهر می کنن و ...! با این وجود باز هم انگار نه انگار! خیلی راحت می گم خوب کار دارم. قهر می کنی بکن...! کارم مهمتره! انگار این خودخواهی بدجور گریبانمو گرفته! ولی یه حس آرامش داره این که یه زمانایی فقط به خودت فکر کنی! یاد حرف اون دوستم افتادم که می گفت همیشه فکر می کنم اونایی که ام اس دارن چه آدمای خودخواه و مغروری بودن که دچار این بیماری شدن! ولی من اینجوری نبودم. در نظرم مردم و دوستام در درجه اول اهمیت قرار داشتن ولی حالا!؟ فکر می کنم شاید اگه از اول اینجوری نبودم اوضاع فرق می کرد. نمی دونم بهتر بود یا بدتر. ولی مطمئنم اینی نبود که الان هست. وقتی با یه نیت پاک متهم به چیزی بشی که مستحقش نبودی رفتارت عوض میشه. با اینکه اون ذهن مسموم رو در مورد خودت تغییر دادی و قانع شده که در مورد تو اشتباه می کرده ولی باز هم ته دل خودت ناراحتی که چیکار کردی که اون فکر درباره تو توی ذهنش شکل گرفته. شاید این رفتار الان من نتیجه همه اون رفتارایی بوده که دیدم. شاید من هم باید مثل بقیه باشم. شاید...
اگه بخوام بنویسم میشه مثنوی هفتاد من...
اصلا بی خیالش...
نشستی جلوی کامپیوترت با یه خط تلفن وصل میشی به یه دنیای غیر واقعی ولی با آدمای واقعی... وبلاگ می خونی و چت می کنی و دوستای زیادی پیدا می کنی که اگه از یه سری از این دوستی ها فاکتور بگیری که از این نارفیق ها توی دنیای واقعیتم پیدا میشه، دوستهای خوب زیادی پیدا می کنی. ندیدیشون ولی دلت براشون تنگ میشه. نه از روی کنجکاوی که از روی علاقه دوست داری هر روز ازشون خبر داشته باشی. شاید تنها صداشونو شنیده باشی شاید حتی اونم نشنیده باشی ولی وقتی میرن، وقتی میمیرن، بدجور دلتنگشون میشی. ناراحت میشی که چرا الان نمی تونی در کنار خانواده شون باشی که شاید تسلی دل داغدارشون باشی...
به دلیل شرایطم اکثر دوستایی که همراهم بودن اونایی بودن که به نوعی با یه بیماری گریبانگیر بودن و هستن، بیماری های خیلی سخت که به نظرم علم هیچ وقت لا اقل تا وقتی که ماها هستیم نتونه دارو و درمانی برای مداواش پیدا کنه... تا امروز خیلی از این دوستان رو از روی جبر از دست دادم. دوستانی که حتی یکبار هم ندیدمشون ولی رفتنشون از رفتن یه دوست صمیمی در دنیای واقعی برام سخت تر بوده. دوستانی که با وجود بیماری های سخت و بی علاج همیشه به زندگی امیدوار بودن تا آخرین لحظه ها. اصلا این آدما خود امید بودن... تحمل از دست دادنشون برام خیلی سخت بود. الان نه این که عادت کرده باشم به رفتنشون! نه! عادت نکردم. فقط می گم خدایی که بنده هاشو آفریده خودش می دونه داره چیکار می کنه. چرا باید خودخواه باشم و بگم این دوستی که رفت من غمگین شدم. چرا رفت؟ حتما خدا دیده داره توی این دنیا اذیت میشه بُردَدِش جایی که اذیت نشه! مثه بچه هایی شدم که بزرگترا با این حرفا گولشون میرنن؟ مگه نه؟ نه! اینجوری نیست. دلم می خواد اینجوری باشه. دلم می خواد اونایی که رفتن الان یه جایی باشن که نه دردی باشه و نه دارویی و نه دکتری. جایی باشن که اصلا ندونن درد چیه! آخه اونا به اندازه کافی توی این دنیا درد کشیدن. دیگه حقشون نیست اونجا هم....
دیروز یه خبری شنیدم که یکی دیگه از این دوستان که به سرطان خون دچار بوده هم رفته به اونجایی که دیگه درد نکشه. ازش نه تلفنی داشتم و نه رابطه ای نزدیکتر از دنیای وبلاگ. از طریق یکی از دوستان از این خبر مطلع شدم ولی 100% نبود. بهم شوک وارد شد. یه پست گذاشتم بعد دیدم نه انگار ته دلم به صحت این خبر شک دارم. بهش گفتم یه کامنت بدون ایمیل اونقدرا محکم نیست برای این خبر... بیشتر تحقیق کن... از دیروز نگرانم... با تموم این حرفایی که درباره دنیای بدون درد و اینا گفتم، بازم دوست ندارم دوستام به این زودی وارد اون دنیای بدون درد بشن. خودخواهم دیگه... چه کنم... ![]()
چرا ديگر ز ناي من نوايي برنمي خيزد
ز چشم خسته ام اشكي به مژگانم نمي ريزد
دلم در خواهش عشقي سر خود را نمي بازد
سپاه غم شكن ديگر به سوي دل نمي تازد
چراغ مهرباني ها شبي روشن نمي گردد
چرا اين چرخه گردون به كام من نمي گردد
درون بركه اي اكنون چو ماهي ها گرفتارم
ز بهر ديدن دريا نخفته چشم بيدارم
فضاي آسمانها را دگر آبي نمي بينم
به تاريكي شب نوري ز مهتابي نمي بينم
همه شب خواب ميبينم كه من در حال پروازم
ولي چون صبح مي آيد كسي نشنيده آوازم
اسير اين تن خاكي نمي دانم چرا بايد
چنين بازيچه دنيا نمي دانم چرا شايد
شدم از جستجو خسته به روياها در آميزم
نيابم من حقيقت را چرا بيهوده بستيزم
گذر زمان...! تنها چیزیه که ازش راه گریزی نیست! حتی یه فرمانده ی باجذبه و قدرتمند هم که کارش صادر کردن دستوره دیگه نمی تونه به زمان دستور بده که بایسته و مجبوره که تسلیم محض حرکت منظم عقربه ها بشه! عقربه ثانیه شمار با اقتدار به جلو حرکت می کنه و این تویی که باید سریعتر از اون بدوی که نتونه ازت پیشی بگیره!
در این مسابقه ی فرسایشی بین ما و زمان، حواسمون باشه که به بیراهه نریم و اگه تا حالا از زمانی که در اختیار داشتیم خوب استفاده نکردیم، با یه فکر خوب و برنامه ریزی دقیق از لحظه لحظه ی این زمان باقی مونده، استفاده بهینه کنیم تا به هدفمون برسیم و البته به یاد داشته باشیم که اندوه و حسرت گذشته نه تنها دردی رو دوا نمی کنه که زمان بیشتری رو از ما میگیره! فقط گذشته رو چراغِ راهِ آینده کنیم و مقتدرتر از عقربه های پیش بَرَنده ی زمان پیش بریم...
پیوست: ممنون از جامپر عزیز به خاطر پست Time Trouble و اینکه باعث شد به این فکر بیفتم که حرکتم رو برای از دست ندادن زمان سریعتر کنم. حتی اگر خیلییییی خسته باشم...
کوه بلند
هان ای کوه بلند
ای سرا پا همه بند
از تو این تجربه آموخته ام
که نلرزد دلم از غرشِ ارابه ی سنگین زمان
و هراسی ندهم راه به دل، از طوفان
کاه بودن ننگ است
کوه می باید بود...