تبليغاتX
NuX VoMiCA
جمعه سی ام آذر 1386
یلدای ذهن من

 

از چند روز پیش هنوز یلدا نیومده بود، اس ام اس بارون شدم، همش هم با این اس ام اس:

"یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت..."

یلدای ذهن من اون دختر رو سفیدِ لب قرمزِ مو مشکیِ که همه جا صدای گریه هاش میاد... این شبهای طولانی برای یلدا سخته. خیلی سخت... شاید اون منتظر و چشم به راه کسیه که دیگه هیچ وقت نمیاد و این انتظار، حتی یک دقیقه بیشتر هم آزار دهنده است...  

یلدای ذهن من این روزا اون بیماریه که شبا از درد به خودش می پیچه و باید امشب یک دقیقه بیشتر درد بکشه...

امشب وقتی با همیم، دور هم نشستیم و می خندیم و کتاب حافظ می خونیم، یاد همه کسانی باشیم که تنها و بیمارن و یلدا براشون شادی نیست، خنده نیست... تیرگیِ و سیاهیِ مطلق... دعا کنیم که روزی برسه که یلدا برای همه خوب باشه و همه برای این یک دقیقه بلندتر شدن لحظه ها جشن بگیرن...

الهی آمین...

نوشته شده توسط "می" درساعت 10:37| | لينك ثابت
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
یعنی چه

 

امروز رفتم ش*هرداری ع*وارض ماشینمو بدم. برای ماشینی که از ماه هشتم 85 داشتم یعنی فقط 4 ماه سال ع*وارض 12 ماه رو کامل حساب کرد و ازم گرفت! چرا؟ من که 8 ماه از سال 85 این ماشین رو نداشتم چرا باید ع*وارض 85 رو کامل پرداخت کنم؟! این چه عدالتیه؟!

نوشته شده توسط "می" درساعت 13:36| | لينك ثابت
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386
حرف
 

یه موقع هایی هست که با هیچی جز یه سکوت بزرگ نمی تونی حرفتو بزنی.

نوشته شده توسط "می" درساعت 22:24| | لينك ثابت
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386
خاطره

پیوست: ۲ سال هم چه زود گذشت!

نوشته شده توسط "می" درساعت 0:0| | لينك ثابت
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
:|

 

دیشب با یکی از دوستان صحبت از سرعت اینترنت شد. گفت: داشته با یه فرد انگلیسی چت می کرده و می خواسته نظرشو راجع به ایران عوض کنه و گفته که توی ایران اینترنت A.D.S.L هست و اینا و وقتی اون انگلیسیه گفته که از اینترنت t3  که سرعت دانلودش 40 مگابایت 40 مگابیت در ثانیه  است استفاده می کنه این دوست من دیگه هیچ حرفی برای گفتن نداشته. برای دلداری اون دوستم که الان افسرده شده بگم که برو خوشحال باش که تو همون اینترنت A.D.S.L با سرعت دانلود 10 – 12 کیلوبایت کیلو بیت در ثانیه رو داری من که دارم با سرعت 0.3  کیلوبایت  کیلو بیت در ثانیه دانلود می کنم. اگه سرعت دانلود خوب باشه البته تا 5 کیلوبایت کیلو بیت هم افزایش پیدا می کنه!  من الان شدیداً به خاطر این موضوع افسرده ام! بعد میگن کشور ما در ح*ا*ل ت*و*س*ع*ه است! آخه فکر کن! 40 مگابایت 40 مگابیت در ثانیه  کجا و 5 کیلوبایت کیلو بیت  کجا!؟  والا من که از دیشب دارم فکر کنم عقب افتاده ایم بیشتر. وقتی به جای رسیدن به بقیه کارها و اختراع و اکتشاف باید بشینیم هندل بزنیم که بتونیم از مطالب این دهکده جهانی استفاده کنیم و تازه با این همه زور سایتی رو که پیدا کردی و فقط شامل مقالات علمی فارسی هست و هیچ مورد ف*ی*ل*ت*ر کردنی نداره، با اون جمله آبی رنگ قشنگ وسط صفحه  مواجه بشی، حرفی نمی مونه واسه گفتن...!

نوشته شده توسط "می" درساعت 12:43| | لينك ثابت
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386
عشق من

خیابان ها، میدان ها، کوچه ها ، جوب ها
جوب ها، جوب ها، جوب ها، خیابان ها...
تاریک است
کبریت می کشم
لحظه شعله ور می شود
در شعله اش سایهٔ رقص خاطرک ها پیداست
ذهن دست و پایش را گم می کند
رویاها قفل می شوند
و زمان به خودش ادوکلن می زند
آب می شود در دستم
چیزی شبیه یک دست دیگر
که دوستانه دراز شده باشد به سویم

خیابان ها، میدان ها، کوچه ها، فاضلاب ها
فاضلاب ها، فاضلاب ها، فاضلاب ها، خیابانها...
به چه نامی صدایت کنم؟
عشق من؟
...
عشق من آنقدر خیالی ست
که اگر باد از جانب شمال هم نوزد
مرا ترک نمی کند.
پس بدرود تمام سایه های رقصان
تمام ارواح متحرک شعله ها
و تمام نقطه های جاندار
دایره های خراش خورده
و قطعه زمین های تکه تکه شده
برای بدو بدو کردن
و نشخوار خاطرات
به قدمت سالیان.

خیابان ها، میدان ها، کوچه ها، بن بست ها
بن بست ها، بن بست ها، بن بست ها، خیابانها...
کلاغ یک چشمی را می شناختم
که یک شب
او را در همین کوچه ی بن بست قاطی زباله ها بردند
دیگر خبری از خندهٔ زمین به دستم نرسید
سالهاست.
سالهاست و من این بار فکر می کنم
عشق من آنقدر خیالی ست
که اگر باد از جانب شمال هم نوزد
مرا ترک نمی کند
باد می وزد...
لحظه پت پتی می کند و
خاموش می شود

نوشته شده توسط "می" درساعت 17:57| | لينك ثابت
شنبه بیست و چهارم آذر 1386
تموم نشدنی

 

نشسته بودیم لب پنجره و تف می انداختیم پایین
بدون ترس از اینکه بیافتیم
بدون ترس از کلاغچه ی تنهای روی کاج روبرویی
و پرهای چرب و سیاهش
نشسته بودیم لب پنجره و تف می انداختیم پایین
بدون اهمیت به اون خانوم زشت و آبله رویی که از پایین خیابون می اومد
با ناز قدم بر می داشت و فکر می کرد بارونه که به چترش می خوره و صدا می ده
بدون اهمیت به پاییز که فصل تف انداختن نبود
بدون اهمیت به هیچی
نشسته بودیم لب پنجره و تف می انداختیم پایین
تو آستینتو به لبهای مرطوبت کشیدی و من لبخند زدم
من کلاغچه رو هدف گرفتم و تو لبخند زدی
من و تو تموم نشدنی بودیم
اون روزی که نشسته بودیم لب پنجره و تف می انداختیم پایین

نوشته شده توسط "می" درساعت 15:34| | لينك ثابت
جمعه بیست و سوم آذر 1386
A Special Meal

 

A Special Meal for You Today:

A plate of Love,

A Bowl of Peace,

A Teaspoon of Hope,

A fork of Care and A Glass of Prayer.

Enjoy your meal…

نوشته شده توسط "می" درساعت 12:2| | لينك ثابت
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386
کاپیتان در طفولیت

بدون شرح!

همچین بدون شرح بدون شرح هم که نه! عکس عشقولانه ای که کاپیتان برای نامزدش فرستاده بوده نمی دونم چرا افتاده دست من! منم که بوق و کرنا!  گذاشتم اینجا شما هم ببینین!

 

نوشته شده توسط "می" درساعت 9:46| | لينك ثابت
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
خواب آسوده

                             

 

آخیششش چه آفتاب دل چسبی!

 

نوشته شده توسط "می" درساعت 13:39| | لينك ثابت
سه شنبه بیستم آذر 1386
دعا کنیم

 

دعا کنیم

دعا کنیم

دعا کنیم

دعایی که آفتاب درخشان

به میهمانی گلهای روزگار بیاید...

خدای من...

صدای بنده کوچیکتو می شنوی؟! ازت سلامتی یکی از بنده هاتو می خوام. کمک کن که خوب بشه.

تو توانایی و هر کار غیر ممکن هم از تو ساخته است...

من هر شب دعا می کنم...

تو حتما توی یکی از این شبها صدامو می شنوی...

 

نوشته شده توسط "می" درساعت 23:33| | لينك ثابت
سه شنبه بیستم آذر 1386
AJAB

 

In hame dam az am*niate ej*temaee mizanan o mashine gasht mizaran ke mellate badbakhti ke modele mooye be ghole man atishi ya rishe merikhi gozashtan va ya ye shaale kootah ya maantoye kootaho chakmeye boland pooshidano migiran va er*shaadeshoon mikonan ta be ghole khodeshoon am*niat dar jame’e bar gharar beshe va taze be vozoh elaam mikonan kasi ke chakmeye boland pooshide mo*fsede fel arze! Bara in mozoo kari nemikonan ke rast rast ye ghatel too khiaboona rah miofte ba ye haftir be raahatie aab khordan adam mikoshe va alan tooye dele mardome in shahr ye robo vahshati hokmfarmast ke nakone age az khoone beran biroon una nafare badi bashan ke koshte mishan!

Baabaa berid jam konid in tarhe am*niatetoon ro! Ye kam khejalatam khoob chize. Mage ye javoon ba moohaye be ghole shoma felaan va chakmeye felaan che zarari be am*niate jame’e mizane? In khaane az paybast viraan ast!!! Police molisam ke felan too khiaboon nemibini! oonaam tarsidan khob mese man!

می دونم مرگ اجتناب ناپدیره و ترس از مرگ بی معنی. ولی حق بدید که ترس داره آدم اینجوری بمیره! از دیشب نه خواب به چشمم اومده نه غذا خوردم! ترس دارم خوب! اعصابم تعطیله فعلن!

نوشته شده توسط "می" درساعت 11:0| | لينك ثابت
دوشنبه نوزدهم آذر 1386
استاد دیواااااااانه

 

بدشانسی بزرگ اینه که استاد راهنمات برای یک ماه بزاره بره و یادش بره جانشینی هم برای راهنمایی پایان نامه تو معرفی کنه. یک کلمه هم نگه که داره میره و تو وقتی با موبایلش تماس میگیری که باهاش یه قرار ملاقات فیکس کنی، اون خانومه از توی موبایل میگه که: "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است" و تو بعد از کلی پرس و جو و تحقیق بفهمی که بله! ایشون تشریف بردن خارج از کشور! و اینم بفهمی که: چون یادش رفته به هیچ استاد دیگه ای بگه که توی پایان نامه ات راهنماییت کنه، هیچ استادی هم حاضر نباشه کمکت کنه!

پیوست: سطر سطر این خطوط رو با عصبانیت نوشتم! من اگه نتونم بهمن ماه دفاع کنم این استادو خفه می کنم! حالا ببین!

نوشته شده توسط "می" درساعت 11:17| | لينك ثابت
یکشنبه هجدهم آذر 1386
خود بزرگ بینی

 

نمی دونم چرا بعضی آدما، خود بزرگ بینی مزمن دارن! فکر می کنن هر چی خودشون می نویسن درسته. ولی دیگران چرت می نویسن یا دروغگوئن! چی میشه گفت به این آدما؟ اخلاقشون توی این ۴ سال تغییر که نکرده هیچ... روز به روز با اعتماد به نفس بیشتری هم به دیگران تهمت می زنن! از قشر عامی و بیسواد هم نیستن! اسم تحصیلکرده و دانشگاه دیده روشونه!

نوشته شده توسط "می" درساعت 11:56| | لينك ثابت
شنبه هفدهم آذر 1386
شعر

 

مصرع دوم این شعر رو شما هم می دونید؟

آمد بهار و گلرخ من در سفر هنوز

نوشته شده توسط "می" درساعت 14:44| | لينك ثابت
جمعه شانزدهم آذر 1386
درد

 

درد بی دردی علاجش آتش است...

نوشته شده توسط "می" درساعت 11:48| | لينك ثابت
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386
Happy Jozeph

 

جوزف عزیز تولدت مبارک.

امید که به همه آرزوهات برسی و همیشه موفق باشی.

 

  به پیشنهاد جامپر برات تولد گرفتیم.

نوشته شده توسط "می" درساعت 10:0| | لينك ثابت
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386
استاد قاپون

 

یکی از استادام برای برگزاری یه دوره شهروند الکترونیک در یکی از موسسات، نیاز به یه استاد داشت که برای تدریس این دوره تبحر داشته باشه! به من گفت می تونی برام استاد جور کنی؟ گفتم: بللللله! سه سوت! رفتم یه مرکزی که این درسها رو تدریس میکردن! منتظر موندم که کلاسا تعطیل بشه و استادا بیان پایین. دیدم اوووووه خیلی مونده تا زمان پایان کلاس! سرمو انداختم پایین و از پله ها رفتم بالا! به یه خانومی گفتم: میخوام یکی از استاداتون رو ببینم که شهروند الکترونیک تدریس می کنه! گفت: ورود افراد متفرقه به طبقه کلاس ها ممنوعه! پایین باشید تا بیان! منم گفتم باشه! یه سر و گوشی توی کلاسها آب دادم و چهره استادها رو شناختم و اومدم پایین! مثه یه بچه خوب پایین نشستم. نگو اون خانومه از اون بالا زنگ زده بود به دربان که چرا آدم متفرقه اومده بالا؟! دربان هم در به در داشت دنبال اون آدم می گشت! از جلوی من رد شد و داشت غر میزد نمی دونم کی رفته بالا و ...! منم به روی مبارک نیاوردم. یه کم منتظر موندم تا کلاس ها تعطیل شد. استاد که اومد پایین رفتم شمارشو گرفتم و به این ترتیب ماموریت محوله با موفقیت انجام شد!

نوشته شده توسط "می" درساعت 0:0| | لينك ثابت
دوشنبه دوازدهم آذر 1386
همدرد

 

صاحب يك مغازه فروش حيوانات خانگى، روى شيشه مغازه اش اين اطلاعيه را زده بود:

"سگ توله براى فروش"


بچه ها خيلى از حيوانات كوچك خوششان مى آيد. يكى از آنها كه خيلى هم ضعيف و ريزنقش بود، آمد و پرسيد: "قيمت سگ توله ها چنده؟ "

صاحب مغازه جواب داد: "از ۳۰ دلار داريم تا ۵۰ دلار"

پسرك پول هايش را از جيبش بيرون كشيد و شمرد و گفت: "من فقط ۲ دلار و ۳۷ سنت دارم. مى شه فقط يه نگاه بهشون بندازم "

صاحب مغازه لبخندى زد و سوتش را به صدا درآورد و ناگهان از داخل لانه سگ، توله سگ كوچولويى كه پايش مى لنگيد، بيرون آمد. پسرك پرسيد: "چه بلايى سر اين توله سگ اومده؟"

صاحب مغازه گفت: "لگن اش نقص مادرزادى داره. تا آخر عمرش لنگ مى مونه"

پسرك هيجان زده شد و گفت: "من همينو مى خوام"

صاحب مغازه گفت: "اگه اونو مى خواى، نمى خواد پول بدى. مال خودت."

پسرك عصبانى شد و به چشم هاى صاحب مغازه زل زد و با حالتى تهديد آميز گفت: "نمى خوام مجانى بدينش به من. اون توله سگ هم درست به اندازه بقيه سگ ها ارزش داره و من پولشو كامل مى دم. فعلاً اين ۲ دلار و ۳۷ سنت رو بردارين. باقى اش هم هر وقت پول تو جيبى مو گرفتم مى آرم"

صاحب مغازه گفت: "نمى خواد اينو بخرى. اون نمى تونه دنبالت بدوه، بپره يا بازى كنه" پسرك جلو آمد و پاچه شلوارش را بالا زد و آن را به صاحب مغازه نشان داد. پاى چپ او با يك ميله بزرگ فلزى محافظت ميشد. بعد به صاحب مغازه نگاه كرد و با لحن محبت آميزى گفت: "خود منم نمى تونم بدوم و اين توله سگ به كسى احتياج داره كه دردش رو بفهمه..."

منبع : روزنامه ایران

پیوست: و این در مورد آدمها هم صدق می کنه!

نوشته شده توسط "می" درساعت 10:40| | لينك ثابت
شنبه دهم آذر 1386
کمکم کن

 

مانده ام که بنویسم یا نه؟! نه به خاطر بی حوصلگی یا گرفتاری، بلکه به خاطر ترس از اینکه آنچه در دل پر آشوبم می گذرد، در پس هر جمله ای که می نویسم نمایان باشد.

تنهایم، بی نهایت تنها، تنها به وسعت آنچه در قلبم برای عشق و دوست داشتنت ذخیره کرده ام.

حرف می زنم، می خندم، نفس می کشم و باز تنهایم...

آدم های اطراف کم کم چهره واقعیشان را به من نشان می دهند، من و قلب کوچکم از دیدن آنچه که می بینیم می ترسیم...

تنهایم چون تمام پلهای اطمینانی را که مدتی است ساخته بودم خراب کردم یا خرابش کردند.

سالها بود که همه می گفتند لزومی نیست تمام محبت و عشقی را که در دل دارم برای همه ابراز کنم. همه، حتی آن کودک کوچک گلفروش سر چهارراه، که هم مشق می نویسد و هم کار می کند...

اما من گوش نکردم، تمام شادی هایم و هر آنچه داشتم نثارشان کردم، به این امید که او مرا می بیند و در گوشه ای از دفتر کارش، شاید مقابل اسمم یک "+" کوچک قرار دهد تا بدانم آن زمان که به کمک نیاز دارم او هست و حتی با لبخندی مرا یاری می کند.

عزیزم مثبت هایم را گذاشتی؟؟؟ تو دیدی چگونه هر کسی که به من نزدیک بود، مرا شکست.

خدای خوبم... دخترک گلفروش سر چهارراه، هنوز هم به امید دیدن همان لبخندهای سابق، به سویم می آید، پس کمکم کن...

پیوست: یازدهم آذر تولد مامانم و ایلیا یکی از دوستان وبلاگی!

نوشته شده توسط "می" درساعت 23:1| | لينك ثابت
پنجشنبه هشتم آذر 1386
آی کیوی هویجی

 

تازه یاد گرفتم که هویج، کمترین I.Q. رو در موجودات زنده داره! دیروز یکی از بچه ها یه سوال واضح که چندین جلسه توی کلاس بحث شده بود رو دوباره از استاد پرسید، منم بلند سر کلاس داد زدم: ایول! الحق که آی کیوت در حد آی کیوی هویجه! دختره برگشت، یه نگاه به من کرد و یه لبخندی از رضایت زد و فکر کرد منظورم اینه که خیلی باهوشه و سوال خوبی کرده!

حتما فکر کرده که چون خرگوش باهوش هویج می خوره،I.Q.  هویج باید بالا باشه!

اینم از محاسن آی کیوی هویجی!

پیوست: این روزا، توی دانشگاه همیشه مشغول آتیش سوزوندنم!  انگار قضای تموم روزهای بیماری دوره لیسانس و شیطونیهای نکرده اون زمان رو باید اینجا به جا بیارم! خوبه که سن و سالَم زیاد به ظاهرم نمی خوره وگرنه می گفتن با این سنش خجالت نمی کشه از دیوار راست میره بالا! سر کلاس آیییییییی می خندم! آیییییییی می خندم!

نوشته شده توسط "می" درساعت 9:24| | لينك ثابت
چهارشنبه هفتم آذر 1386
همه جای ایران

 

0911

0912

0913

0914

0915

0916

0917

0918

0919

جالبه! نه!؟ در همه جای ایران دوستانی دارم. کلکسیون کاملی از شماره ها! از 1 تا 9! دیشب که داشتم شماره هامو سر و سامون می دادم کشفش کردم!

نوشته شده توسط "می" درساعت 22:13| | لينك ثابت
سه شنبه ششم آذر 1386
بیماری جدید

 

-          وبلاگ زدگی مزمن!؟ این دیگه یعنی چی؟!

-          یه بیماریه جدیده که افتاده به جون وبلاگ نویسای قدیمی!

-          نشونه هاش؟!

-          سادست! هیچکی دوس نداره بنویسه! اگه هم بنویسه، کامنت دونیشو میبنده! هَمَم یه جورایی افسردن و شاکی!

-          واگیرداره؟!

-          اوهوم! متاسفانه!

-          راستی چرا؟!

-          چون اینم مثه خیلی از کارای دیگه یه عده اومدن و به گند کشیدنش!

-          عجب!

-          ...

نوشته شده توسط "می" درساعت 22:5| | لينك ثابت
شنبه سوم آذر 1386
فرصت

 

هر از گاهی توقف در ایستگاه بین راه،

فرصت خوبیست برای دیدن مسیر طی شده

و نگریستن به راه در پیش رو.

گاهی برای رسیدن، باید نرفت...

نوشته شده توسط "می" درساعت 23:36| | لينك ثابت
شنبه سوم آذر 1386
کرکره

 

کاش زندگی کرکره داشت

و می شد گاهی کرکره اش را پایین کشید

و روی آن با خطی درشت نوشت:

"تا اطلاع ثانوی، به علت تعمیرات تعطیل است..."

نوشته شده توسط "می" درساعت 1:54| | لينك ثابت
پنجشنبه یکم آذر 1386
تلاش

 

احساس بچه ی کوچیکی رو دارم که که چهار دست و پا و با کلی تلاش خودشو به اسباب بازی که جلوش گذاشتن رسونده و بعد که نزدیک اسباب بازی شده، نذاشتن بهش دست بزنه و دورش کردن! نی نی باز تلاش می کنه که به اسباب بازی برسه و نمی دونه که باز هم مادرش اونو عقب تر می ذاره که تلاش کردن رو یاد بگیره! هدف مادره مقدسه و تلاش کودک قابل ستایش!

و حالا حکایت من...

فکر کنم نباید رهاش کنم... حضرت استاد تازه یه بار ایراد گرفته! اگه امروز هم عصبی شدم به خاطر خستگیم بود. ایرادات رو برطرف می کنم تا کار خوبی از آب دربیاد...

پیوست برای یک مخاطب خاص که فکر نکنم این جا رو بخونه یا شایدم بخونه!: خوشحال شدم از شنیدن صدات! هیچ وقت توی حرف زدن با کسی کم نیاوردم! ولی وقتی کلمه مادر رو پشت سر من تکرار کردی و گفتی قدرشو بدون، هنگ کردم! موندم چی بگم! هنوز بغضش توی گلومه! ...

نوشته شده توسط "می" درساعت 0:13| | لينك ثابت