تبليغاتX
NuX VoMiCA
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
یه حس خوب

 

مچکرم! مشکلم با راهنمایی هاتون حل شد و من از نگرانی باز نشدن مقالات حجیمی که با این اینترنت هندلی با بدبختی دانلود کرده بودم در اومدم. حالا مقالات به راحتی باز میشه و می تونم بخونمشون! هیچ وقت سابقه نداشت اسم فولدرهامو فارسی بذارم. نمی دونم چرا همین فولدر اصلی که بهش نیاز حیاتی داشتمو فارسی نامگذاری کرده بودم و همه فایل های پی دی اف رو هم ریخته بودم اونجا! جالبه که می دیدم فایل ها توی فولدر My Completed downloads باز میشه ولی عقلم به این نمی رسید که شاید از اسم فولدر باشه! امروز دیگه می خواستم ویندوز عوض کنم که قبلش گفتم بذار یه کمکی هم از شما بگیرم. چه خوب کردما!  وگرنه با ویندوز عوض کردن، مشکلم که حل نمیشد هیچ! تازه افسردگی هم می گرفتم که لپ تاپ عزیزم سکته کرده!  به هر حال ممنونم! هم از شما به خاطر کمکتون و هم از خودم به خاطر داشتن چنین دوستای خوب و با معلوماتی...

پیوست: وقتی کاری دارم که جایی گیر کرده و یهویی درست میشه، انگار از پشتم یه کوه برداشتن. الان یه همچین حسی دارم. سبک و سرشار از آرامش...

آخه نمی دونین که چند وقته من با این فایل ها مشکل داشتم که!

نوشته شده توسط "می" درساعت 2:18| | لينك ثابت
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386
مهندسا کمک

 

سلام

مهندسای عزیز کمک!

یه مشکلی توی کامپیوتر دارم. شرح می دم شاید راه حلی براش ارائه بدین!

مشکل با فایل های pdf هست. فایل های pdf که باDAP   دانلود می کنم تا زمانی که در پوشه مشخص My Completed Downloads هست به راحتی باز میشه و وقتی اون رو جابه جا می کنم تا در یک محل دیگه و در یک پوشه دیگه بذارم دیگه باز نمیشه و error میده!  Error هم اینه:

 

There was an error opening this document.

The file name, directory name, or volume label syntax is incorrect.

 

حالا جالبه که این فایل ها روی یه کامپیوتر دیگه به راحتی باز میشه. یه CD هم دارم که فایل های pdf توشه این CD هم موقع باز شدن همون Error بالایی رو میده! تا حالا 100 بار برنامه Acrobat رو uninstall و مجدد install کردم. می دونم که اگه ویندوزم رو ریکاور کنم درست میشه ولی حوصله نصب مجدد نرم افزار ها رو ندارم. اگه شما تا حالا با این مشکل برخورد کردین یه راهنمایی ارائه بدین که با کمترین تلفات زمانی مشکل حل بشه. این روزا برام وقت از کیمیا هم با ارزش تره!

یه سوال دیگه هم بپرسمو و برم آیا میشه فایل های pdf فارسی رو مثه انگلیسی توی word کپی کرد؟ من که کپی می کنم یه مشت نقطه میریزه توی word ... از یکی تلفنی پرسیدم گفت کپی پیست می کنه و میشه! من کردم نشد! راهی هست؟! تا اونجایی که می دونم فایل های pdf زیاد با فونت های فارسی هماهنگ نیستن!

خلاصه که: کمکککککککککککککککککککککککککک!  (با صدای بلند بخونین! ) کلافه شدم از دست این آکروبات!

نوشته شده توسط "می" درساعت 13:30| | لينك ثابت
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
زمین

 

زمین گرد و سرخ، مانند سری است که پوست آنرا کنده باشند...

نوشته شده توسط "می" درساعت 15:49| | لينك ثابت
جمعه بیست و پنجم آبان 1386
"پارک ممنوع"

 

عصر بود، می خواستم برم بیرون خرید کنم. اومدم توی پارکینگ که ماشینو در بیارم. در پارکینگو که باز کردم دیدم ای دل غافل بازم یه بی فرهنگ ماشینشو جلوی در پارک کرده! منم طبق معمول آمپر چسبوندم و رفتم زنگ در خونه همسایه ای که از همه بدسابقه تر بود و همیشه جلوی در خونه ما پارک می کرد رو با عصبانیت فشار دادم و وقتی آیفونشونو برداشت داد زدم: آقا این 206 مال شماست؟ گفت: نه! خلاصه زنگ تک تک خونه ها رو زدم و جواب نه شنیدم! اعصابم به هم ریخته بود. زنگ زدم 110 و جریان رو تعریف کردم. پلیس مهربون 110 تموم حرفامو شنید و گذاشت تموم داد و بیدادمو کردم و گفت: خانوم عزیز! این مورد به ما مربوط نمیشه! باید راهنمایی و رانندگی زنگ بزنید! منم گفتم: e! پس رسیدگی به مزاحمت، کار راهنمایی و رانندگیه؟! ممنون از راهنماییتون و خدافظ!

بعد از بیست دقیقه که مستأصل مونده بودم چیکار کنم دیدم یه مرد مفنگی با موهای جو گندمی از ته بن بست و یکی از همون خونه هایی که اعلام کرده بود ماشین مال اونا نیست!!! داره میدوه! بهش گفتم: حاجی امیدوارم این 206 مال شما نباشه! تا دهنشو باز کرد و گفت شرمنده، من هر چی توی دهنم بود و بد و بیراه می دونستم نثارش کردم! بعدشم گفتم من 110 هم زنگ زدم. تا اینو گفتم پرید توی ماشینشو فلنگو بست! من اصلا نفهمیدم چی شد و با این سرعت کجا غیبش زد! بعد که جریانو برای داداشم گفتم: گفت بدبخت مادر مرده هر چی پای منقل کشیده بود تو با این 110 گفتنت پروندی!

 

کاپیتان عزیز اطاعت امر شد!

نوشته شده توسط "می" درساعت 0:31| | لينك ثابت
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386
این منم

این منم
همان دختری که وقتی می خندید
یک جفت چال روی گونه هایش داشت
که گنجشکان از آن آب می نوشیدند
اکنون یک جفت استخوان پیر
بر شقیقه هایم
مأمن لولیدن شفیرهٔ  کرم هاست

نوشته شده توسط "می" درساعت 14:29| | لينك ثابت
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
آرام

 

دلم آرام است

آرام تر از نبض یک مرده...

نوشته شده توسط "می" درساعت 22:10| | لينك ثابت
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
سنگ شدگی

 

این واقعا حرف نداره که تموم دنیا هم نمی تونن آدمو ناراحت یا خوشحال کنن. سنگ شدگی، بی نظیره. می تونم بگم که من یه آب فشان خاموشم!

نوشته شده توسط "می" درساعت 0:0| | لينك ثابت
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386
نگاه

 

نگاه که می کنم

من و تمام زندگیم

چیزی جز چند زخم کوچولوی سطحی نبودیم

نوشته شده توسط "می" درساعت 0:1| | لينك ثابت
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386
خواب

می خوابم تا خواب ببینم
به زور می خوابم تا خواب ببینم
عمیق می خوابم تا خواب ببینم
بیدار می شم تا بعداً بخوابم و خواب ببینم
روزم رو شروع می کنم تا شبش بخوابم و خواب ببینم
اون قدر کتابارو ورق میزنم تا خسته شم و بخوابم و خواب ببینم

تب سنج رو می ذارم تو دهنم تا حوصله ام سر بره و درش نیارم و همون جوری بخوابم و خواب ببینم
می میرم تا آسوده بخوابم و تو خواب زنده شم و خواب ببینم
همه کار می کنم تا خواب ببینم
خیط می شم و هیچم خواب نمی بینم
یا این چرت و پرتا رو خواب می بینم

 

نوشته شده توسط "می" درساعت 2:18| | لينك ثابت
شنبه نوزدهم آبان 1386
یه نفس عمیق

 

دارم از اینجا نوشتن لذت می برم! دوستایی که خودم انتخابشون کردم! یه حس خوب آرامش و یه بی تعهدی. زمان کمتری رو توی اینترنت سپری میکنم. قبلا اگر مدت هر بار وصل شدنم به اینترنت برای خوندن وبلاگهای دوستان 2 ساعت بود، الان به 15 دقیقه کاهش پیدا کرده! و این یعنی زمان بیشتر برای بقیه کارها و یه سبکی که تا حالا تجربه اش نکرده بودم. با داشتن اون وب همش نگران بودم که اگه حالا به فلانی که اومده وبم نرسم سر بزنم و از دستم دلخور بشه چی؟! ولی الان نه! می دونم که دیگه این اتفاق نمی افته!

دستا پشت سر، تکیه به صندلی، چشما بسته و یه نفس عمیق از ته دل....

 

* اگه چیزی برام نوشتین آدرس سایتتونو نذارید لطفا. فقط اسم نازنینتونو بنویسید. روی لینکای کنار صفحه و ایضا لینکهای احتمالی توی کامنتها هم کلیک نکنید بازم لطفا...

نوشته شده توسط "می" درساعت 10:15| | لينك ثابت
جمعه هجدهم آبان 1386
دنیا

 

دنیا مثل لیمو شیرینه

اولش شیرین

آخرش تلخ...

 

نوشته شده توسط "می" درساعت 19:33| | لينك ثابت
پنجشنبه هفدهم آبان 1386
آخیش

 

توی 185 تا لینک انتخاب این تعداد دوست که این جا رو بخونن کار خیلی راحتی بود. کاری که کردم، فرار نبود. تعهدی نداشتم. دوستانی که باهاشون ارتباط دارم که شمارمو داشتن و کماکان رابطه برقراره. این دوستان هم تنها دوستان وبلاگی بودن که نوشته هاشون رو نه از روی اجبار، بلکه از روی علاقه می خوندم و می خونم. فکر کنم الان دیگه خیلی راحتم. درسته که مجهول نوشتن برام سخته. 4 سال با اسم واقعی می نوشتم. ولی عادت می کنم. دیگه بدون هیچ قیدی می نویسم و هر وقت که دلم بخواد.

خودخواهیه... یه خودخواهی بزرگ... ولی راستش دیگه نگرانی دوستانم برام اهمیتی نداره! می دونم که از دل برود هر آنکه از دیده برفت. شاید بعد از چند ماه دیگه کسی یادش نیاد که یه ... هم بود که اون وبلاگ رو می نوشت. می دونم که هر کدوم از این تعداد دوست باقی مانده این نوشته رو بخونن از دستم دلخور میشن! ولی...

خیلی خسته ام. خسته تر از اونی که بتونم این همه دوست رو راضی نگه دارم. چون نمی تونستم نوشتن رو کنار بذارم، این جا رو درست کردم. شرایط این روزام شرایط سختیه! بد اخلاق و بیمار و چه سخته توی این شرایط کلی هم کار داشته باشم که دارم. دیگه حوصله دوستانی!!! که از روی ساده دلی یا هر چیز دیگه ای نوشته ای می ذاشتند رو ندارم. شاید نشونه های پیری باشه! آره بی حوصلگی یکی از این نشونه هاست! ولی خوب اینجا می نویسم بدون هیچ دغدغه ای و دیگه اینکه می دونم این افراد کسایی نیستن که آزارشون لااقل به من برسه، مورچه رو نمی دونم...

اگه چیزی برام نوشتین آدرس سایتتونو نذارید لطفا. فقط اسم نازنینتونو بنویسید. روی لینکای کنار صفحه هم کلیک نکنید بازم لطفا و ایضا لینکهای احتمالی توی کامنتها...

نوشته شده توسط "می" درساعت 20:0| | لينك ثابت